یک کاسه آب پشت مسافرم ،که میریزی
قلب مرا به سینه ی دیوار خود می آویزی
در انحنای شیشه ی تنهاییم ترک خوردم
شاید برای دیدن افتادنم به پا خیزی
روشن که می کنم به هوای تو خانه را
با هر صدای پا که می آید...خودِ تویی؟
سر می کشم تمام خیابان و کوچه را
دنبال رد پای که اینگونه می دویی؟
در را دوباره پشت سرم تخته می کنم
لج میکنم شبیه تو اصلا ندیده ام
با مشت میزنم از غصه روی میز
دیوانه،من که از پی تو می دویده ام
زانو دوباره میزنم از فرط خستگی
یک بغض سینه کوب به سمتم اشاره کرد
این مردِ منتظر که شبیه غریبه هاست
باید به شکلِ تازه به حالش نظاره کرد
حسی غریب چنبره بر خانه ام زده
از زیروروی فکر مریضم تو میروی
خط میکشی به روی تمامی لحظه ها
فریاد میکشم به تقاضا که بشنوی
سر می خورند تک تک دلشوره هایمان
روی زمینِ بی ثمر زیر چشم من
در پیش آینه به خودم خیره میشوم
تصویری از توام که نشسته درون تن
دلخسته از همه دنیا و زندگی
در خواب میروم که دوباره ببینمت
میبینمت میان هزاران بنفشه ای
می خواهم از درخت جدایی بچینمت
طاقت ندارم از تو و یادِ تو بگذرم
از دورهای دور دوباره مرا بخوان
بامن بیا به وسعت یک شعر ناتمام
با من بمان برای همیشه فقط بمان
مرز میان دست من و تو جهان ماست
فکر رسیدنم به تو پیچیده در سرم
آسیمه سر به قیمت یک عمر زندگی
باید ازین قفس به هوای تو بگذرم