سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 10 اسفند 1399
    17 رجب 1442
      Sunday 28 Feb 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        ذهن شما مانند کارخانه است. افکار شما مدیر تولید آن و نظرات دیگران مواد خام این کارخانه می باشد. پرمودا باترا

        يکشنبه ۱۰ اسفند

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        پهلوان
        ارسال شده توسط

        منوچهر فتیان پور (راد)

        در تاریخ : شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸ ۰۵:۵۸
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۶۶ | نظرات : ۱

        پهلوان باش
         
        روزی پهلوانی عده ای از دوستان خود را دریک روز تعطیلی دعوت به گردش کرد همه دوستان دعوت اورا پذیرفتندهرکدوم آنها یک محلی را برای گردش پیشنهاد می دادند،ودرانتخاب محل هم نظر نبودند پهلوان گفت دعوت گردش بامن وانتخاب محل گردش باشما یکی ازدوستان پهلوان گفت تصمیم همه همینه اما چیزی که هست درانتخاب محل نتونستیم به توافق برسیم ،خودت زحمت انتخاب محل را بعهده بگیرهمه هم موافق هستن،خلاصه  دوستان  پهلوان قبول کردندتاخود پهلوان یک محلی را برای تفریح انتخاب کنه، پهلوان گفت امشب شب جمعه است کنار رودخونه محل خوبی برا گردهمی  چون من هرهفته با دوستان دیگرم که الان درجمع شماهم نیست شب جمعه میرم اون جا  ،وقتی رسیدندکنار رودخونه دیدن جایی برای نشستن بدلیل ازدحام جمعیت گیرشون نمی یاد یکی از آنها باحالت اعتراض گفت این همه مارا آوردی حالا جانیست بشینم ببخشید شما که می دونستی جاگیرنمی یاد چرا مارا به اینجا کشاندی سزاوار حالا این همه خسته شدیم کلی هم وسیله همراه آوریم برگردیم پهلوان گفت  نه خدا راضی نه شما ونه من ،همان دوستش که ناراحت شده بود گفت پس حال می خوای چکارکنی  ،پهلوان گفت خودم دعوتتون کردم خودم بنا به خواست شما محل پیشنهاد دادم خودم جا براتون پیدا می کنم ی کم حوصله داشته باشید ،وسط آب خوبه  یکی شون گفت مارادست می ندازی  پهلوان گفت نه خدا نکنه ،بهش گفتند اگه نه پس چرا وسط آب پیشنهاد می کنی ،ببین تعداد ما چقد زیاده مگه میشه توی آب نشست  پعلوان گفت چند نفریدحالا وسط آب نه یکی دومتر تو آب بدون اینکه خیس بشین ،یکی باحالت بی ادبی گفت توکه همش حرف می زنی ببینم چکار می کنی
        پهلوان یه نگاهی کرد تخت سنگی که هرهقته دوستاش می آورد کنار رود خونه ورُوش می نشتن خالی فقط باید آون بیاره بندازه توی آب تا رفقا روش بشینن به کسی چیزی نگفت رفت زور زد تخت سنگ بغل زد آورد توی آب انداخت  ده نفر دوستانش که همراهش آمده بودن ،روی تخت سنگ نشستن چندساعتی باهم خوش بودن از پهلوان بخاطرلحن بدشون عذرخواهی کردن وازاینکه دعوت شده بودن تشکرکردن 
        بله دوستان اینه وقتی کسی حرفی می زنه باید بحرفش عمل کنه  نه لاف بزنه همه بیاید پهلوان باشیم ومثل پهلوان درخدمت به دوستانمون همشهری هامون  خانواده هامون وفادار باشیم وقولی که می دیدم عمل کنیم
        ازهمه شما که وقت گذاشتین وبا حوصله این داستان خوندین ......سپاس گذارم
                                                                                                       منوچهر فتیان پور (راد)

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۷۷۵ در تاریخ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸ ۰۵:۵۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0