سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 7 فروردين 1398
    22 رجب 1440
      Wednesday 27 Mar 2019
        هر چه بیشتر به کسی عشق میورزیم ، بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم . مولانا

        چهارشنبه ۷ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        میوه گلابی و یک خاطره
        ارسال شده توسط

        احمد پناهنده

        در تاریخ : چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷ ۰۰:۳۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۲۳ | نظرات : ۴

        گلابی و یک خاطره
        باور دارم هر انسانی از وقتی که گذشته در حافظه اش ثبت و ضبط شده است و خودش را می تواند به خاطر بیاورد، تا نوجوانی و جوانی و میان سالی و سپس پیری، لخظات خوش و ناخوشی را در زندگی اش تجربه کرده است و در پست سر خود دارد، که به آن، گذشته ی هر انسان می گویند که در قامت خاطره، در حال، واگویی می شود و به نسل جدید منتقل می گردد
        خاطرات، در زندگی هر فردی، عرصه های گوناگونی را شامل می شود که می شود در هر عرصه ای، گذشته و خاطرات خود را، قلم زد
        من در اینجا، به عمد از خاطرات سیاسی و مبارزاتی خودم که چهل سال، درگیر آن بودم و هستم و هنوز هم با شدت تمام ادامه دارد، سخن نمی گویم و این خاطرات را واگویی نمی کنم
        اما دوست دارم در دفتر دیگری، چگونگی خاطرات سیاسی و مبارزاتی خودم را که هنوز هم ادامه دارد، برای نسل جدید و آینده، به یادگار بنویسم و بگذارم تا شاید، در آنها درسی باشد برای آموختن و تشخیص درست زندگی کردن و تصمیم گرفتن ارجمندتر
        حال با این مقدمه کوتاه می پردازم به یکی دیگر از خاطرات جوانی ام که همیشه مرا همراه است و ورقی از کتاب قطور زندگی ام شده است
        یادمان باشد
        همه ی خاطرات، شیرین نیستند بلکه بعضی از آنها تلخ و رنجبار هم است
        شوربختانه، امروزه در صفحات مجازی و سایت ها و حتا نشریات کاغذی و کتابها، همه از از خاطرات خوب و خوبی هایی که انجام نداده بودند، برای خودشان، کارنامه ی بی غلط درست می کنند، که صلاحیت آن را ندارند
        خاطرات باید به قول سینوهه، واقعی و سرشار از حقیقت باشد
        و نباید از قضاوت حال و آینده گان ترسید
        کما اینکه، به خود دسته گل دادن هم، همیشه قضاوت خوب و خوش را همراه ندارد
        چون خوانندگان می فهمند که انسان، مجموعه ای از نقاط قوت و ضعف است و در زندگی نابرابر، در مقابل طوفانی از ناهنجاری ها قرار گرفته است که برای بیرون رفتن از آن، خاطراتی اندک شیرین و بسیار تلخ، به یادگار می گذارد
        انسانها هم، متاثر از محیط خانوادگی و بیشتر متاثر از اجتماعی هستند که در آن نفس می کشند
        عصبیت و عصبانیت به همان مقدار، از ویزه گی هر انسانی است که مهربانی و اخلاق خوش، برجستگی اش است
        در عصبیت و عصانیت، انسان، ترش رو می شود که خشونت یکی از جنبه های بارز آن است که بروز داده می شود
        همین طور مهربانی و خوش اخلاقی، تولید ارجمندی و نیکی می کند که صفات خوب، از جنبه های برجسته آن است
        بگذریم
        فکر کنم کلاس چهارم یا پنجم متوسطه بودم
        یعنی هفده یا هیجده ساله شده بودم
        تابستان که می شد، روزها هم دراز و نفس گیر می شدند
        جوان بودیم و دوست داشتیم هر لحظه مان را خوش باشیم
        اما پول در جیب نداشتیم
        هرچند چمخاله بود و کلبه ای
        که با دوستان، شب ها را ستاره می چیدیم و نور ماه را- با عشق -می نوشیدیم
        اما وقتی که تنگدست باشی، چمخاله هم دیگر آن لطف را ندارد
        چون فقط هوای خوش و چشمک ستارگان و نور ماه نیست که رضایت تو را جلب کند و نشاط تو را پاسخ بگوید
        سفره ای را باید
        که در آن می و مستی باشد
        و نشاط را در دور هم بودن، روی سفره و در دل تو جاری کند
        خب
        وقتی جیب های خالی باشد
        این نشاط هم دلخواه نیست
        پدرهای ما هم، تمام توانایی شان این بود، که زن و فرزندنشان گرسنه نباشند و جایی هم برای خواب داشته باشند
        البته این کار، از هر کسی بر نمی آمد
        درود بر پدران ما
        ولی در کنار این مسئولیت، به جیب ما نمی اندیشیدند
        هرچند که بیشتر حق با آنها بود
        اما ما هم نا حق نبودیم
        چون جوان شده بودیم
        و جوانان هم به مقتضای سنشان، نیاز به این دارند، که دستی در جیب کنند و از خجالت دوستان دیگر بر بیاند
        پس هزینه داشتیم
        و باید این هزینه را، هر طور شده است، فراهم و جبران می کردیم
        همیشه هم نمی توانستیم به باغات میوه و صیفی جات و جالیز جات دیگران، دستبرد بزنیم و یا هندوانه را شبانه از زیر پرده ی بریزنتی ِ دست فروشی زحمت کش، برداریم
        غرور هم اجازه نمی داد که، منت کسی را بکشیم. حتا اگر این کس، پدر باشد
        پس چاره را در این دیدیم که گاهی از روزها را کار کنیم و پولی در بیاوریم
        دوستانی بودند، که تابستان ها، شاگرد این مغازه و آن مغازه می شدند
        من اهل شاگردی نبودم
        اما می دیدم که دست فروشان جوان، در ظهرها و غروب های تابستان، در میدان شهر، میوه فروشی می کنند
        ظاهرن کار بد و سختی نبود
        پس تصمیم گرفتم که من هم بروم چرخی بردارم و چند جعبه میوه روی آن بریزم و در گوشه ای از میدان و بازار، میوه فروشی بکنم
        تا از این طریق هم از بیکاری در بیایم و هم پولی کسب کنم که رونق بخش سفره می و مستی ما در چمخاله باشد
        در این باره هیچ مشکلی هم نداشتم
        چون پدرم، بزرگترین مغازه پخش کننده میوه را در لنگرود که درست در مرکز میدان لنگرود بود، خریده بود
        و هر روز و هر شب، ده ها نفر و دکان دار، از این مغازه میوه می خریدند و خرده فروشی می کردند، و با خود می گفتم که
        چرا من یکی از آنها نباشم؟
        این اندیشه، مغزم را قلقلک می داد
        پس به مادرم گفتم، به پدر بگوید که به کارگرانش بگوید، که چرخی به من بدهند و چند جعبه میوه روی آن خالی کنند تا من هم، اوقات بیکاری ام را پاسخ بگویم و در کنارش، چند تومانی هم، کاسبی کنم
        اینکه به مادرم گفتم، دلیلش این بود، که با پدرم حرف نمی زدم
        یعنی همیشه با هم قهر بودیم
        واسطه ی رابطه من با پدر، فقط مادرم بود
        پدر که این خواسته مرا از مادر شنید، عصبی شد و داد کشید که تا من هم بشنوم
        که
        این پسره، این کاره نیست
        بله
        خیلی از جوان ها این کار را می کنند، اما احمد را من می شناسم
        او این کاره نیست
        چون نمی تواند دوز و کلک در بازار را تحمل کند
        چون انسان، دلرحمی است
        چون بسیار حساس است
        تازه
        وقتی که در بازار هستی، باید حرف دیگران و مشتریان را تحمل کنی و با آنها مدارا باشی تا بتوانی از آنها کاسبی کنی
        من احمد که پسر من است را، خوب می شناسم
        او حرف بخور نیست
        او نمی تواند در مقابل کج خلقی ها و ناخنک زدن ِ مشتریان، سکوت کند و هر روز در بازار، دعوا راه می اندازد
        به احمد بگو، روزی ده تومان به او می دهم، که در بازار نیاید
        چون بازار کار او نیست
        مادرم هم برای اینکه مرا منصرف کند، ده تومان به من داد و گفت پدرت می گوید، کارکردن در بازار را فراموش کنم
        من در حالی که ده تومان را از مادرم گرفتم، گفتم نه
        می خواهم مثل بقیه کار کنم و اگر پدر مانع شود، شلوغ می کنم و کار مغازه اش را مختل می کنم
        پدرم وقتی که شنید، من مصمم هستم که در بازار کار کنم. پس پیشاپیش برای اینکه، خرابکاری نکنم، به یکی از کارگر هایش گفت وقتی احمد آمد، یک چرخ به او بده و چند جعبه گلابی را هم روی آن خالی کن تا مشغول بشود
        آری
        در یکی از روزهای گرم تابستان، به مغازه پدرم رفتم و کارگر دکان، یک چرخ به من داد و ده جعبه گلابی را روی آن خالی کرد و گفت امیدوارم موفق باشی
        من چرخ را در هوای گرم ظهر تابستان، در زیر سایه بان پرده ای، جلوی یک مغازه، در اول بازار ماهی فروشان گذاشتم و روی صندلی نشستم تا مشتری بیاید و من به او گلابی بفروشم
        بعد از فروش چند کیلو گلابی، مردی که کلاه شاپو داشت، جلو آمد و گفت یک پاکت به من بدهید
        من یک پاکت به او دادم
        او شروع کرد، گلابی ها را تست کردن
        یعنی با دو انگشت به تن گلابی فشار می داد تا خام ترهایش را بردارد
        من در این لحظه که نشسته بودم، به او گفتم
        آقای محترم
        لطفن گلابی ها را فشار ندهید
        همه مثل هم هستند
        او گفت
        باشه آقا
        باز دوباره به کارش ادامه داد و بعد از تست چند گلابی یکی را در پاکت می انداخت
        دوباره به او گفتم
        آقای محترم
        به شما گفتم گلابی ها را فشار ندهید
        دوباره گفت باشه آقا
        اما باز هم گلابی ها را فشار می داد و از بین آنها یکی را انتخاب می کرد
        در این لحظه، بناگهان آمپر من بالا رفت و از جایم بلند شدم
        و بسویش رفتم و پاکت را با عصبانیت از دستش گرفتم و یک چک تو گوشش و یک لگد هم تو کونش زدم که آن مرد با دهان خونی، روی اسفالت افتاد
        آن مرد شروع به ناله و فحش دادن کرد
        آمدم دوباره او را بزنم که همسایه ها مانع شدند
        در این لحظه دو پاسبان آمد
        وقتی که شرح واقعه را از شاهدان آن صحنه شنیدند و دهان خونین آن مرد کتک خورده را دیدند، بی هیچ درنگی، دستم را با دست خودشان، دستبند زدند و مرا به شهربانی بردند
        بعد از ساعاتی، پدرم وقتی که شنید مرا به شهربانی بردند، خودش را به شهربانی رسانید
        همینکه مرا در اتاق بازداشتگاه، شهربانی دید
        با نگاه تلخی در چشم من،گفت
        ته نئوتم تی کار نیه، یعنی به تو نگفتم کار تو نیست
        بعد رفت رضایت آن مرد کتک خورده را جلب کرد و مرا از شهربانی بیرون آورد
        یادش شاد و یاد باد
        اگر آن مرد کتک خورده در قید حیات است برایش یک زندگی سلامت آرمان دارم
        و اگر هم به مهمانی خاک رفت، بابت عمل ناپسند خود از روح او تقاضای بخشش می کنم
        باشد که مرا ببخشاید
        احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۰۹۳ در تاریخ چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۷ ۰۰:۳۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        زهرا حکیمی بافقی (الهه ی احساس)
        يکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷ ۱۹:۴۵
        خندانک خندانک
        خندانک
        احمد پناهنده
        احمد پناهنده
        دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۷ ۱۶:۳۹
        درودتان باد خانم الهه ی احساس ارجمند
        خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        همایون طهماسبی (شوکران)
        دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۷ ۲۳:۰۳
        تی کار نیه
        هر کسی را بهر کاری ساخته اند
        درودتان
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        احمد پناهنده
        احمد پناهنده
        چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۷ ۰۱:۲۰
        درود بر شما آقای طهماسبی ارجمند
        سپاس از شما که این خاطره را خواندید
        کاملن با شما موافق هستم که
        می کار نبو
        چون برای این کارها افریده نشده ام
        سپاس و پاس همشهری عزیز
        خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.