سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 31 فروردين 1400
    9 رمضان 1442
      Tuesday 20 Apr 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        کانال رسمی شعرناب

        بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

        سه شنبه ۳۱ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        خدا و من
        ارسال شده توسط

        سجاد ربانی

        در تاریخ : جمعه ۱ مرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۴۹
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۵۴ | نظرات : ۶

        داستان خدا و من

        درست شش ساله بودم یادم می آید که خدا گوشه ای از حیاط خانه ی ما اتاقی داشت !
        همیشه در کنارش بودم , صحبت می کردیم .
        او برایم چایی میریخت ,اسباب بازی هایی که آرزویش را داشتم برایم می خرید یادم نمی رود چقدر مهربان بود هیچ وقت به بزرگیش شک نداشتم هر جا صدایش می زدم قلبم آرام می گرفت به کمکم می آمد.
        تا اینکه سال ها گذشت من دیگر به آن اتاق نرفتم , خدا را هم فراموش کردم.
        پدرم میگفت:
        روزی دوباره محتاج آنکس می شویم که فراموشش کردیم ؛ راست می گفت !!
        روزی از روزها برایم مشکلی پیش آمد هر کاری میکردم حل نمی شد انگار دیواری که از بتُن باشد و من با دست بخواهم خرابش کنم تا اینکه روزی دوباره به خانه قدیمی برگشتم یک لحظه نگاهم به اتاقک افتاد و خاطرات قدیمی از ذهنم گذشت یادم افتاد که قبلاً مشکلی داشتم به خدا می گفتم , چند باری با خود کلنجار رفتم چجوری به آن اتاق برگردم , اصلا شاید خدا رفته باشد یا مرا نپذیرد بخاطر فراموش کردن رفاقت مان.
        در همین لحظات که با خود کلنجار می رفتم یک چیزی در دلم می‌گفت نترس برو خدا هنوز آنجاست ؛ او تو را دوست دارد .
        بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم , حرف دلم را قبول کردم در اتاق را زدم رفتم داخل خدا را دیدم زبانم بند آمده بود او هنوز آنجا بود , مثل کودکی هایم برایم چایی ریخته بود و کلی هدیه خریده بود .
        از شرمندگی نمی دانستم چه بگویم , خودش شروع کرد احوالم را پرسید و گفتم مشکلی حل نشدنی دارم در جوابم گفت : تا حالا کدوم مشکل تو حل نشده است که این حل نشود؟! و گفت که از مشکلم خبر داشته است فقط قصدش این بوده من باز به یادش بیاورم که خدایی دارم و رفیق همیشگی.
        بعد از صحبت ها قول حل مشکلم را داد من خوشحال بودم بقدری که روی پایم نمی توانستم بایستم از ذوق , حالا فهمیده بودم دوری از خدا , دوری از خود است , دوری از بهترین خالق است .
        همان جا قول دادم همیشه به یادش باشم مثل کودکی هر روز به اتاقش سر زنم با هم صحبت کنیم .
        .
        " سجاد ربانی"
        .
        پ.ن :
        یادم نیست دقیق کی اینو نوشتم ولی فکر کنم خیلی سال پیش میشه.
        واقعا با خدا بودن خیلی خوب است ، حتی اگه این نوشته من مورد پسندتون نباشه ولی با خدا باشید تا همیشه قلبتون آروم باشه .

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۲۱۸ در تاریخ جمعه ۱ مرداد ۱۳۹۵ ۱۲:۴۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        جمعه ۱ مرداد ۱۳۹۵ ۱۳:۵۵
        خندانک خندانک
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        جمعه ۱ مرداد ۱۳۹۵ ۱۵:۰۶
        حالا فهمیده بودم دوری از خدا , دوری از خود است , دوری از بهترین خالق است .
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        درود سجاد عزیز
        قلم دلنشینی داری
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        جمعه ۱ مرداد ۱۳۹۵ ۱۵:۰۹
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0