سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 10 مهر 1399
    14 صفر 1442
      Thursday 1 Oct 2020
      • روز جهاني سالمندان
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      پنجشنبه ۱۰ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      میمون و آینه
      ارسال شده توسط

      حسین راستگو

      در تاریخ : شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۰۱:۴۴
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۴۲ | نظرات : ۱۰

       
             روزی روزگاری شهری بود که در آن هیچ آینه ای وجود نداشت. تا این که روزی میمون آینه ای پیدا کرد و در آن توانست برای نخستین بار خودش را مشاهده کند. از آن روز، میمون که فهمیده بود چه است به خودش علاقه مند شد. میمون که می دانست اگر آینه نباشد چیزی از دنیایش باقی نمی ماند آینه را در معبدی قرار داد. هیچ کس نمی توانست به آینه نزدیک شود یا خودش را در آن نگاه کند. فقط میمون می توانست به معبد برود و خودش را در آینه ببیند. روزی زلزله ای آمد و سقف سنگی معبد آینه را به گرد و غبار تبدیل کرد. میمونِ عصبانی که معتاد دیدن خودش شده بود گریه کنان و فریاد کشان در جنگل می دوید. به نظرش می آمد دیگر دلیلی برای ادامه زندگی اش وجود ندارد. به نظرش پس از شکستن آینه پی به پوچی خودش برده بود. او احساس می کرد که آینه نشکسته است بلکه خودش دیگر وجود ندارد. مدتی را در این حالت گذراند. گاهی به این فکر می کرد که مرگ می تواند پاسخش را بدهد. ولی از طرفی او یک حیوان بود و حیوانات همگی از مرگ می هراسند. در نزاع بین فکرش که مرگ را طلب می کرد و حیوان درونش که از مردن هراس داشت، او هر روز فرسوده تر می شد. هر روز حس می کرد بین این دو در حال له شدن است. روزی پس از این که خشمناک و عصبی تا صبح نخوابیده بود و تصمیمش را برای مرگ گرفته بود از جنگل خارج شد. می خواست خودش را به رودخانه بیاندازد. او معمولا در تاریکی جنگل و از چشمه ی کوچکی آب می نوشید ولی این بار تصمیم گرفت به خارج جنگل برود و خودش را به رود بیاندازد. صدای نعره ی وحشتناک رود را می شنید و پاهایش او را به مقتل می بردند. برای خودش گریه می کرد و به خودش می خندید. وقتی لب رودخانه رسید توانست عکس خودش را در آب رود مشاهده کند. این بار ولی، مثل قدیم نشد، زندانی عکسش نشد. این بار چیزی را در عکس دید که هیچ وقت ندیده بود، یعنی دیده بود و مفهومش را نفهمیده بود. این بار چشمش را دید! و معنای بودن را در جایی قبل از خودآگاهی شاهد شد. اکنون او مرده بود و پس از مرگش به مرتبه ای بالاتر از بودن رسیده بود. دیگر مردن ترسناک نبود و زندگی احتیاجی به آینه و معبد نداشت.

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۶۹۹۶ در تاریخ شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۰۱:۴۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
      شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۰۴:۰۴
      خندانک خندانک خندانک
      علیرضا کاشی پور محمدی
      شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۰۶:۳۷
      خندانک خندانک خندانک
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      شنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۲۰:۵۹
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      حسین راستگو
      يکشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۹:۳۳
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      سارا شیخ محمدی ( دیانا )
      ۲ هفته پیش
      درود
      چه متن فوق العاده ای خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      محمد حسین نیک طبع
      ۲ هفته پیش
      خندانک خندانک خندانک
      محمد حسین نیک طبع
      می توانی به همین که همه عکس گل را انتخاب کردند و اکثرا متنی ننوشته اند توجه کنی
      تحلیل جالبی می شود گرفت
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0