سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

سه شنبه ۸ مهر

پست های وبلاگ

شعرناب
تحول آرزو قسمت دوم
ارسال شده توسط

زهرا حسین زاده

در تاریخ : چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ ۲۲:۵۷
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۳۷ | نظرات : ۰

ادامه از قبل ................
دیگه هیچی
خلاصه میریم سردانشگاه
عکس شهید همت و که میدیدم احساس شرمندگی خاصی می کردم ولی خب رد می شدم . فوق العاده شیطون بودیم فوق العاده شیطون یعنی نبود روزی که ما بریم تو حیاط دانشگاه بشینیم دخترونه بودا ..حراست دانشگاه نیاد گیر بده که برید سر کلاستون فوق العاده شیطونی های خاص خودمونو داشتیم یک سال به همین منوال گذشت و حالا کل دانشگاه ما رو میشناسنو بچه شیطونای دانشگاه و تا رسید به اسفند 85 سال 85 دیدیم که زدند اردوی راهیان نور  زدیم زیر خنده من به بچه ها و دوستام گفتم .(..دوستمم اینجاست الان..) گفتم  بچه ها از همین اتوبوساس که ما می ریم اهواز ...اینا ...چی کردند ؟ یه عده گفتند بیان بریم گفتیم بابا بیخیال شو جای ما نیست میخواین بریم مسخره بازی فلان کنیم .یعنی
سوال : نمیدونستین کجا هست ؟ اصلاً نمیدونستیم فقط می دونستیم نوشته بود اردوی راهیان نور .................بسیج دانشجویی ثبت نام می کند اردوی راهیان نور
سوال : دیگه نمیدونستین راهیان نور کجا میرند ؟
اصلاً نمیدونستیم مناطق عملیاتی چی هست ؟  اینجوری براتون بگم که خانواده ی من وقتی تلویزیون این مناطق رو نشون میداد شبکه رو عوض می کنند . میگند این خاک و خلا چیه بچه های مردمو جمع کردند بردن تو این خاک و خلا که چی بشه ؟ هدفشون چیه ؟ چادرا خاکی پسرا خاکی خب منم بالطبع مثل اونا .. میگم شرایط برامون جوری بود که واقعاً نمیدونستم .
سوال : که برای شهداست ؟
اصلاً نمیدونستم میدونستم اصلاً تلویزیون نگاه میکردم که داره نشون میده بچه ها همه دختره با پای برهنه با چادر پسرام همینطور نشستن هر کی برای خودش یه گوشه ای کنج گرفته نشسته و رفته توی خودش  . من واقعاً نمی دونستم تا این شبکه رو میوردیم خانواده من عوضش می کردند . الانم همینطوره ..متاسفانه .. شبکه رو عوض می کردند خلاصه  منم هیچ شناختی نداشتم . دیگه بچه ها گفتند بیاین ثبت نام کنیم بریم . منم گفتم که بابا اینجا جای ما نیست . میخوایم بریم مسخره بازی . گفتند میریم خوش میگذرونیم .یعنی خدا شاهده . ما فقط و فقط و فقط برا خوش گذرونی میرفتیم یعنی هیچ هدفی جز این نداشتیم . وقتی هم که آره ثبت نام کردیم خلاصه به زور نه به راحتی به زور خانواده ها رو راضی کردیم که بخوایم بریم
سوال : دوست نداشتند ؟ 
نمیذاشتند صد در صد مخالف بودند . دیگه به زور ما خانواده ها رو راضی کردیم . که راهی شدیم و از همون اول سفر شیطنتای ما شروع شد . مسئولین هی میومدند عقب اتوبوس ساکت باشین فلان باشین دیگه هیچی دیگه وارد مناطق شدیم و خلاصه نمی گم ...خیلی تحت تاثیر قرار نگرفتم  ولی واقعاً بازم برام اهمیتی نداشت . یعنی میدیدم مثلاً اونجا کفشامونم  ما هم در اوردیم مثل بقیه یه وقتایی مخصوصاً تو شلمچه ما غروب شلمچه رسیدیم اونجا خود غروب شلمچه واقعاً تحت تاثیرآدمو قرار میده . یعنی آدم اگه از سنگ دلشم باشه اصلاً احساس می کنه وجود شهدا رو اونجا . انقدر اون غروب و از یه طرفم انگار نسیمی از طرف کربلا میاد . اصلاً یه حس خاصی داره ازین جهت توصیه می کنم اونایی که مثل قبل من فکر می کنند . برند ببینند وصف نشدنیه . دیگه هیچی ما از شلمچه هم که برگشتیم رفتیم طلایه و مناطق دیگه و هویزه و از راهیان نور برگشتیم خلاصه کلی راوی برای ما صحبت کردند از شهدا گفتند یه مقدار من اونجا شهدا رو تازه شناختم . که چی شد و اونجا یه مقدار ...اصولاً من تاریخ رو خیلی دوست دارم . کلاً اصلاً چه تاریخ پادشاهامون باشه چه جنگ تحمیلی دوست داشتم سرو تهشو بدست بیارم . یعنی وقتی راوی اومد  می گفت فلان عملیات یه سری کتاب به من داده بودند . من این کتاب و نذاشتم همینجوری بذاارم تو ساکم جمع کنم ..میخوندم توی سفر . یعنی اصلاً حتی روزاشو  اینا رو یعنی عملیاتا رو سعی می کردم حفظ کنم . دوست داشتم بدونم شهید همت تو چه عملیاتی فلان کدوم شهید فلان جا  . هیچی دیگه ولی خب بازم  برگشتیم از سفر من همون حالت قبلو داشتم
سوال : تاثیری ؟
نه تاثیری نداشت من بگم  تو راهیان نور مثل عده ای از دوستان تو برنامه های قبل  اومدن گفتن که همونجا تصمیم گرفتم با شهدا عهد ببندم . اصلاً  عهد و این چیزا ؟؟
سوال : ولی خب باعث شد شهدا رو بشناسید .
آره یعنی واقعاً سفر راهیان نور حتماً باید دعوت بشید یعنی تا نخوانت شهدا مطمئن باش هیچکس توی این سفر قدم برنمی داره . چون واقعاً شهدا زنده اند . اینو با تمام وجودم درک کردم .
دیگه من از اون سفر برگشتم خیلی متحول نشدم به همون سبک قبلی و خانواده هم گفتند خب چی شد رفتی تو خاکا خوش گذشت فلان کردی ماهم شور و شوق خیلی عالی بود جاتون خالی
اینام اصلاً پرت یه سری بچه ها خانواده هاشون  با دسته گل اومده بودند سراغشون خیلی چیزای خاص اصلاً بچه های مذهبی بیشتره خانواده هاشون می دونستند دیگه کجا بودند . 
دیگه هیچی دیگه من از راهیان نور که برگشتم 
یه حس غریبی تو وجودم بود می دونین نه فقط به خاطر پوششم . من نمازو می خوندم ولی واقعاً نمی دونستم چی می خونم . احساس کردم یه نیمه ی گم شده تو وجود من داد می زنه که منو پیدا کن . اون شب شاید باورتون نشه من مثل یه آدمه دیونه شده بودم یعنی از فروردین که گذشت شاید اردیبهشت ماه هشتاد و شش دیگه من اصلاً احساس می کردم باید یه کاری کنم باید یه قدمی بردارم . اینجوری بهتون بگم که نسبت به همه چیز شکاک شدم . یه دفعه گفتم خدا چیه ؟ پیامبر چیه ؟ نماز چیه ؟ یعنی اصلاً احساس می کردم مثل یه آدمی که کافر باشه بخواد مسلمون بشه من دقیقاً همچین شخصیتی پیدا کرده بودم .به همه چیز من مشکوک بودم حالا دختر خالم اینجاست شرایط منو اون موقع بود درک می کرد .انقدر برای من شرایط خاص شده بود که می رفتم تو اطاقم درو می بستم مادرم به من می گفت آرزو چته  بیا بیرون انقدر تو خودتی کاش خدا شاهده ای کاش نمی ذاشتم اصلاً تو می رفتی دیگه اگه من گذاشتم تو بری راهیان نور .دیگه با ما نیستی همش با خودتی فلانی ....
دیگه هیچی احساس کردم  که باید از یه جایی شروع کنم رفتم حقیقتاً سراغ یعنی احساس میکردم چنین حسی در من بود نمیخوام برای کسی شبهه ایجاد بشه .یعنی میخوام بگم برای من شبهه ایجاد شد . خدا کیه ؟ اصلاً وجود داره ؟
یعنی من به اینجا رسیدم . یعنی اصلاً نمی دونم واقعاً خدا می خواست یه تغییر اساسی توی من بوجود بیاره ؟؟
آرزویی که به اون شکل بود کلاً این چیزارو قبول نداشت ....شاید به خاطر اون نمازم بود .
سوال خب پس چرا نمازو قبول داشتین ؟
خب می گم نمازو من دوست داشتم . یعنی هنوزم همینجوری ام وقتی میخوام آرامش بگیرم یا قرآن میخونیم یا می رم به حالت سجده ..یعنی من اگه دنیای غم داشته باشم رو به قبله وامیستم می رم به حالت سجده انگار تمام هم و غم من رفع می شه . اون موقع هم همینطور بودم . اصلاً ما تو روایات و احادیث داریم که هر کس نمازشو سبک نشماره همون نماز نجاتش می ده . و من الان فکر می کنم یا شهدا منو دوست داشتند به پشتوانه ی این نماز ....یا نماز منو دوست داشت و با شهدا آشنا کرد . بلاخره یه رابطه ای بین  این دو تا بود .........ادامه دارد

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۶۷۶۶ در تاریخ چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ ۲۲:۵۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و تحلیل شعر شاعران

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0