سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 3 مهر 1399
    7 صفر 1442
    • ولادت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام، 128 هـ ق
    Thursday 24 Sep 2020
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      پنجشنبه ۳ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      میوه ی بادرنگ و یک خاطره ی درس آموز
      ارسال شده توسط

      احمد پناهنده

      در تاریخ : يکشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۴ ۰۹:۵۹
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۷۷ | نظرات : ۲

       
      میوه ی بادرنگ و یک خاطره ی درس آموز

      بادرنگ میوه ای کمیاب، بسیار مفید و زیبایی است که بیشتر در صفحات شمالی ایران بویژه در گیلان و مازندران دیده می شود.
      با هم با نگاه شدن در این میوه ی پر طراوت، خاطره ای درس آموز را در رابطه با همین بادرنگ تقدیم شما دوستان سایت شعر ناب می کنم.

      آمده است که یکی از همولایتی هایمان در روستای فتیده در شرق لنگرود
      پسرش را که محمد علی نام داشت و اهل روستا و دوستان او را ممدالی یا مندلی صدا می کردند به تهران فرستاد تا دوره دوم دبیرستان را در تهران به پایان برد.
      سه سالی گذشت که مندلی یا محمد علی ما بعد از پایان دوران دبیرستان به روستا برگشت
      یک روز در هوای مطبوع تابستان ِ فتیده روی ایوان خانه شان دراز کشیده بود و به حیاط خانه و گل و گیاه و درختان میوه نگاه عاشقانه و دلبرانه می کرد و در این نگاه، خاطرات کودکی و نوجوانی اش را در جای جای باغچه و حیاط و گل و گیاه و درختان ورق می زد.
      ناگاه چشمش به ته حیاط در آن گوشه به درخت بادرنگ افتاد که میان درختان لیمو شیرین و پرتقال و نارنج خودنمایی می کرد و بر درختان دیگر فخر می فروخت که چنین ثمری را به بازار چشمان و نگاه آسمان به زیبایی سفره گسترده است.
      مندلی و یا محمد علی از شوق دیدن میوه ی درشت و طلایی رنگ بادرنگ بدون درنگ از چا پرید و فریاد زد.
      اجی ( مامان )
      اجون ( آقاجان )
      تا اینکه پدرش که اجونش باشد از خواب بیدار شد و گفت:
      ها، مندلی؟
      مندلی در این لحظه که روی دو زانویش نشسته بود، با انگشت اشاره چشمان ِ اجونش را به سمت در خت بادرنگ حرکت داد و پرسید اون
      اون
      اون
      اون چیه از درخت آویزان است؟
      پدرش گفت کدام اون؟
      گفت اونی که از شاخه های درخت ِ کنار ِ درخت نارنج آویزان است.
      پدرش که اجونش باشد وقتی فهمید منظور مندلی میوه ی بادرنگ است.
      با یک نگاه عاقل اندر سفی توی چشمان مندلی چشم شد و گفت مندلی جان
      یادت است که تو سه سال پیش همین اون را که بادرنگ باشد، چُن چُن* می بردی و در بازار روز لنگرود می فروختی؟
      حالا اسمش را فراموش کردی؟
      این قصه را گفتم تا یادی از لنگرودم و جوانی به یادگار گذاشته ام در آن دیار دوست داشتنی کرده باشم.
      شاد باشید و نسیم شالیزار سمفونی کنسرت قورباغه ها را در شب های برهنه ی خزر در گوشتان شلمان لاکوی بخواند.

      * چُن یا چان چوبی است کمانی فرم که حالت ارتجاعی دارد و زخمت کشان ِ زمان های دور بر دوسر این چوب کمانی فرم دو زنیبل پر از محصولاتی چون میوه و پیاز و سیر و خریزه و هندوانه و و و آویزان می کردند و آن را بر روی شانه شان،برای این و آن به خانه و یا مغازه شان حمل می کردند و روزگار را زندگی می کردند.
      شلمان لاکوی یعنی دختر شلمانی و شلمان که یکی از بخش های شرق ِ لنگرود است که ناصر مسعودی این ترانه را خوانده است

      احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۵۲۷۶ در تاریخ يکشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۴ ۰۹:۵۹ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0