سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

دوشنبه ۲۹ مهر

پست های وبلاگ

شعرناب
مراد و مهسا
ارسال شده توسط

علی اسماعیلی

در تاریخ : چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۰۷
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۰۲ | نظرات : ۳۶

روزی مراد نامی همراه معشوقه اش که دختر بقال سر کوچه شان بود،دزدکی در پارک اطراف خانه شان قرارگذاشته بودند.
دخترک که مهسا نام داشت و از قضا در خانه بلقیس صدایش میزدند!! بعد از چند لحظه قدم زدن عشقولانه در پارک از مراد خواست تا به بهانه ی روز جشن کانچی کوری به خرید بروند.
مراد که نفهمید این چه جشنی است نگاهی از سرنادانی به مهسا انداخت و گفت:
دلبر و دلدار من برده دل و جان من، این جشنی که گفتی را از کدام زباله دان محل تان درآوردی؟آیا از نتایج هضم ناقص غذای دیشبتان است؟
مهسا که 134.5کیلوگرم مواد شیمیایی آرایشی خالص را با برند گرید Aبر صورتش به شکلی خرواری جاسازی کرده بود، رو به مراد کرد و گفت: مورمور(مخفف مراد در زبان دخترانه..مشابه اَفی در افراسیاب و ازین قبیل الفاظ)این همون جشنیه که چهارشنبه ی سوم از ماه هفتم سال 1863 قبیله ی موچی تاکی تو شرق فیلیپین برگزار کرد و همزمان شد با عروسی نوه ی دختر سوم ملکه الیزابت اول دیگه!!!!!!!!!!!
مراد که عنقریب بود جان به جان آفرین تقدیم نُماید ،همانطور که مات و مبهوتِ در وجنات مهسا شده بود و نزدیک بود شونصد عدد(معادل 1600)تیرِ مژه ی مصنوعی مهسا در چشمش فرو رود تنها گفت:ای به قربان چشم ترت..بریم...
لازم به ذکرست عاشق قصه قریب به 7000بیت در مدح مهسا و ناوک مژگانش سرود که پشت در آسانسور!! گیر کرد و منتشر نشد.(آسانسور معادل سانسور درجه آ)
در همین لحظات که از پارک به سمت خیابان اصلی خرامان در حال حرکت بودند،مهسا در بوتیک(معادل سوپرمارکتی که در آن لوازم زنانه می فروشند و معمولا هم اجناس و لباس های مردگان جنگ جهانی دوم را به خورد مردم می دهند)
دامنی دید و دلش را ربود... به قصد دامن رفتند و شالی را که بیشتر به زیرانداز شباهت داشت به نرخ گزافی خریدند و مهسا را گرسنگی فائق آمد و با کرشمه ای زنانه، زبان در دهان چرخاند که مور مور یهو نمیدونم چرا ضعف کردم....گشنم شده....
مور مور یا همان مراد خودمان هم درحالی که مهسا کماکان در حال اداکردن قسمت آخرِ کِشِ جمله اش بود گفت:
مگر مورمورت مرده باشد..برویم از ساندویچی برایت پیتزا بگیرم..(این حرکت را قُپی ای پسرانه می نامند)
درحین صحبت و مغازله بودند که همسر هوشنگ قصاب که در تراس خانه شان در حال پهن کردن زیرپوش هزار تکه شوهرش بود، متوجه شد که تشت آب کولر پر شده است و طبق معمول هم پسربچه اش شروین که حاصل چهارمین غفلت هوشنگ بود، به پروپای نیم تُنی مادرش پیچیده بود و اورا ول نمی کرد.
زنک که قریب به 114.34پوند وزن داشت بی تفاوت به شروین، خم شد تا تشت آب را بردارد و ازین خیز عمیق او  ،ضربتی کاری از ناحیه کپل او به پسرک وارد آمد و شروین چون کُتلتی ، شپلق بر کف تراس افتاد و صدای نکره ی گریه اش بلند شد.مادر هم که صدایش را شنید با عصبانیت تشت آب را از بالا خالی کرد و مراد بیچاره که کماکان در حال کشیدن ناز معشوقه ی میلیون دلاری اش بود،در کسری از ثانیه خیس خالی شد و صدای ریختن آب بر سرش همان و وحشت دخترک همان...دخترک جیغی بنفش کشید و باترس دستانش را به سمت دهانش آورد(زنان دراین لحظات طبق غریزه ی خویش تنها می توانند جیغ بکشند و به مدت 165ثانیه در حالت استندبای قرار می گیرند که به این حالت در روانشناسی تعبیر سوسک موشن* اطلاق می شود) و شالش(همان زیرانداز) که در دستش بود ، از دست برفت و در هوا پرت شد و در همین لحظه موتورسواری از پشت شان با سرعت آمد و شال را به صورت خود گرفت و با داد و فریاد مستقیم به دل تیرچراغ برق سر کوچه اصابتی شگرف کرد و مثل سگی ماده که زایمان ناقص کرده،ناله در داد.
برای لحظاتی کوچه غرق در سکوتی فلسفی شد و بعد از چند لحظه توده ای از مردم شیحه کشان به سمت موتوری آمدند و با چک و لگد به جانش افتادند و کاشف به عمل آمد مردک موتور سوار در کوچه قبلی کیفی را از زنی دزدیده و تخت گاز فرار کرده بود که شال مهسا او را به دام انداخت....
دراین لحظه مراد را حالتی شاعرانه دست داد و با خود زمزمه ای کرد....
مراد و مهسا که خیس خالی شده بودند مات و مبهوت به صحنه می نگریستند و از بالا کماکان صدای گریه ی 120دسی بلی شروین می آمد و مراد بخت برگشته که درگیر جلوه ی جدیدی از معشوقه اش بعد ریختن آب برسرشان بود، مخاطب سیل عظیم بدوبیراه های مهسا قرار گرفت که تو عرضه نداری،بدبخت،یعنی آب کولر باید روسر ما بریزه؟وای خداااا آرایشم..
مهسا که با ریختن آب 86%از حجم آرایشش به باد رفته بود و سه درصد از لایه ی اوزن را در لحظه گشادتر کرده بود!! بعد از مجموعه ای داد و بیداد با آیفون فوور اِس خود زنگی به آزانش زد و به خانه رفت و مراد بیچاره هم گوشه ی کوچه کز کرده بود و بدبختی اش را نظاره گر بود که ناگهان به خواب رفت...
در خواب پیرمردی سپیدجامه رادید که دسته تبری در دست دارد و به سمت او می آید. مراد در خواب با ترس به پیر سلام و چه خبر گفت و پیرمرد جواب داد: سلام جوانک... چه خبر؟به تو چه چه خبر!دسته تبر...
مراد که از برخورد محترمانه پیرمرد غرق در شعف شده بود از پیر مرد پرسید: توکیستی ای پیر؟ ای بزرگِ نمیر کبیر؟
پیرمرد گفت: من صفدر تبرزن هستم و آخِرین بازمانده از نسل تبرزن های قبیله موچی کوری.خیال کردی پیر مرادت را دیده ای الدنگ؟
ناگهان اطرافش را نظاره کرد و مراد گفت اینجا کجاست که من آمده ام؟
پیرمرد گفت جشن عروسی دختر سوم ملکه الیزابت اول...
مراد سخت در خود گیج و گنگ بود که ناگهان مشتی شبه جوان پسرنما او را به سمت وسط مجلس روانه کردند و با نوای شیرین موسیقی فولکلر آهنگ تلفیقی موری موری موری ..تو گل صبوری موری.. را زمزمه کردند  و برطبل و سایر اسباب موسیقی خود می کوفتند.. مراد هم که چونان سگی جوگیر شده بود تمامی فنون رقص را که از مجموعه ی فاخر م-مردادیان آموخته بود(جهت اجرا در عروسی) اجرا نمود و شاد وسرخوش بود که ناگهان دخترکی با ابعاد عظیم از وسط مجلس برخاست و پارچ آبی را برسر مراد خالی کرد و اورا غرق آب کرد و در همین لحظه مراد از خواب پرید و خود را در میان کوچه دید ..درحالیکه ساعت از غروب گذشته بود.
بعد این ماجرا تحول عظیمی در زندگی مراد رخ داد(به چه دلیل مراد میداند) و او بعد از تحمل ریاضت های فراوان به 
 درجه ی استاد بزرگی ماروپله نائل آمد و توانست با ارثیه مرگ پدربزرگش دکانی براه بیاندازد و مهسا را به عقد خویش درآورد...
در ورودی دکان او این بیت زیبا بر لوحی از پوست بز تایلندی نقش بسته بود که:
به دلدادگان آب کولر خوش است
چه بسیار شالی که سارق کُش است......
--------------------------------------------------------------------------------------
*سوسک موشن: عکس العمل و حرکتی غیر ارادی در زنان که پس از دیدن سوسک از خود بروز میدهند.
از مجموعه داستانک های مربای ملخ...
علی اسماعیلی
 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۵۰۹۹ در تاریخ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۰۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
عباسعلی استکی(چشمه)
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۰۹:۱۱
درود جناب اسماعیلی
سوالی دارم؟
در زمان ما معشوقه یعنی چه؟
خواننده از آن چه برداشتی دارد؟
چون داستان است تنها معنی لغتنامه ای آن کاربرد چندانی ندارد
بلکه باید دید عامه مردم چه برداشتی میکنند
آیا تا کنون معشوقه داشته ای؟ خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۳:۱۹
سلام جناب استکی گرامی.
ممنون که تشریف اوردین.
این داستانک فقط طنزه و در بینابین حرف هاش سعی کرده به ناهنجاری های اجتماعی تلنگرو اشاره ای بکنه.
معشوقه تو زمان ما هرمعنایی میتونه داشته باشه. متوجه منظورتون نشدم.
درمورد سوال آخِرتون هم جسارتا یکمی خصوصیه.
اما بقول قیصر: آنکه آدم هست و عاشق نیست کیست؟
ولی خوب معشوقه ما وجود خارجی نداره. خندانک
ارسال پاسخ
جمیله عجم(بانوی واژه ها)
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۸:۵۹
سلام وخسته نباشید خندانک خندانک خندانک خندانک
بسیار زیبا بود
کلی کیفورمان کرد خندانک خندانک
دست مریزاد خندانک خندانک خندانک
طنز ش چسبید خندانک خندانک خندانک خندانک
خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۲۳:۱۷
سلام خانوم عجم عزیز.
ممنونم ازتون..لطف دارین خندانک خندانک خندانک
ارسال پاسخ
زین العابدین محب علی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۰:۳۶


خندانک خندانک خندانک
درود خندانک خندانک
خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۳۴
سلام برادر عزیزم جناب محب علی.
ممنون که خوندین و افتخار دادین.. خندانک خندانک خندانک
ارسال پاسخ
سیاوش پورافشار
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۵:۳۸
سلام علی جان
داستان خودت بود؟
آفرین و مرحبا باید گفت خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۲۱:۱۱
سلام جناب پورافشار عزیز.
بله بااجازتون. مدتها پیش نوشته بودم و دیروز لای چک نویس های شعرام پیداش کردم و گفتم بذارمش..
خوشحالم پسندیدین. خندانک
ارسال پاسخ
فاطمه رها(رهای رهاتر از قاصدک)
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۶:۰۰
خندانک خندانک خندانک خندانک
درود بر شما

خیلی زیباست
کلی خندیدیم با مامان
ممنون از به اشتراک گزاری این کار ادبی و طنز
خندانک خندانک // خندانک خندانک // خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۲۱:۱۱
سلام خانوم رها.
خواهش میکنم.خوشحالم باعث انبساط خاطرتون شد .. خندانک
موفق باشی
ارسال پاسخ
فرهاد مهرابی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۵۶
خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک

سلام جناب اسماعیلی ..داستان خوبی بود...
ن بسته ام ب کس دل...ن بسته کس ب من دل...
رها...رها...رها من...
رها...رها... رها دل...

خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۲۲:۱۱
سلام فرهاد عزیز.
ممنونم ازت... خندانک خندانک خندانک
ارسال پاسخ
مینا علی زاده
دوشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۳ ۲۰:۵۵
سلام جناب اسماعیلی
عااااالی بود
خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۳
سلام خانوم علیزاده.
ممنونم ازتون.لطف دارین خندانک
ارسال پاسخ
مونس ارجمندی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۰۶:۱۱
سلام اقای اسماعیلی طنز جالبی بود اندر احوالات جوانان این روزگار هرچند زبانش رانفهمیدیم خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۴
سلام خانوم ارجمندی گرامی.
ممنونم ازتون...
خندانک خندانک
ارسال پاسخ
مهدی شهبازی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۰:۳۳
درود بر شما زیبا بود و لذت بردم جناب آقای اسماعیلی اما احساس کردم که وجه طنز داستان غلبه خاصی به روی موضوع اصلی داستان یعنی مشکلات اجتماعی داشت 
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۶
سلام جناب شهبازی عزیز..
ممنونم ازینکه خوندید..
طرحم برای این داستانک که مدتها قبل نوشته بودمش بیشتر فضای طنز بود و رگه هایی مختصر از مسائل اچتماعی توش بود.. البته نگاه روانشناسانه به مقوله ی خواب هم توش گنجونده شده که ریشه در تفکرات ونظر فروید داره...
ممنونم ازتون
ارسال پاسخ
احمد حمیدی راد (سیاوش راد )
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۰:۳۳
سلام علی جان

همچنان که لبخند بر لب دارم در فکری عمیق به سر می برم
واقعا کیفور شدم

قلم توانایی داری داداشی
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۶
سلام سیاوش راد عزیز.ممنونم برادر خوبم.
نظرلطفته..ممنون
ارسال پاسخ
مریم شجاعی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۰:۴۵
وااااااااااااااای خیلییییییییییییی باحال بود مردم از خنده من جنبه ی طنز و جوک و چیزای خنده دا ر ندارم خیلی باحال بود خدایی ایول...کلی دلم گرفته بود الان که اینو خوندم روحم شاد شد ......
منتظر بعدی هاش هم هستیما... خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۸
سلام به خواهر خوبم خانوم شجاعی.
خوشحالم بعد مدتها دیدمتون و خوشحال تر که چند لحظه ای خنده به لبتون اومد.. خندانک خندانک خندانک
ممنونم ازت.امیدوام عمری باشه و بازهم بنویسم.
ممنون
ارسال پاسخ
لیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۱:۵۱
سلام جناب اسماعیلی
متفاوت با طنز ی جالب خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۸
سلام خانوم رنجبران عزیز.
ممنونم ازتون.. خندانک خندانک خندانک نظرلطف شماست
ارسال پاسخ
آوا دوکوهکی
سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳ ۲۰:۵۹
سلام آقای اسماعیلی
خیلیی خییییلی خیییلیی خوووب بووود.
توی کل داستان حتی برای چند لحظه هم مغزم به خواب نرفت وکلی خندیدممممممم خندانک خندانک خندانک
تصویرا خیلی قشنگ بودند.متفاوت بود داستان
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۰۱:۲۷
سلام خانوم دوکوهکی گرامی.
مثل همیشه لطف دارین..
ممنونم ازتوون..
خوشحالم خوشتون اومد.. خندانک خندانک
ارسال پاسخ
اسکندری راد ( باران)
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۰۴:۲۰
سلام علی آقای عزیز
داستانتون خیلیییی جالب بود
از خوندنش لذت بردم
خیلی خوبه که میتونین انقدر خلاقانه بنویسید
راستی یه ایراد کوچیک که فکر کنم تایپی باشه اونجا که موتور سواره میاد یکمی اون شال و دامن قاطی میشه میگین دامن رفت رو صورت موتور سوار بعد میگین شال موتور سوارو به دام انداخت...( شایدم من بد متوجه شدم) خندانک
راستی علی آقا دل پری از دخترا داریا ( شوخی کردم) خندانک
ولی جدا دستمریزاد ،عالی بود خندانک خندانک

علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۱۶:۰۶
سلام به خانوم باران عزیز.
ممنونم که افتخار دادین و خوندین.
خوشحالم پسندیدین.
درسته اون قسمت که گفتین دامن نیست. شال بود که اشتباه تایپیه.مرسی که گفتین ویرایشش میکنم.
در مورد دل پر هم ....بماند خندانک
ممنونم ازینکه افتخار دادین. خندانک خندانک خندانک
ارسال پاسخ
جمیله زینعلی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۱۴:۵۶
سلام به نویسنده ی توانگر خلاق وجوان ناب خندانک خندانک خندانک
جناب اسماعیلی گرانقدر .داستا نی بسیار زیبا و خندانک خندانک
دلنشین نوشته اید دستمریزاد من که یک دنیا لذت بردم خندانک
موید باشی و پر توان. انشا الله. خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۳ ۱۹:۲۴
سلام خانوم زینعلی گرامی.
ممنونم که افتخار دادین و خوندین..
یک دنیا ممنونم ازتون..
خندانک خندانک خندانک خندانک
ارسال پاسخ
نسترن محمدی  (اثیری)
جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۳ ۱۲:۰۷
سلام
خنده دار نبود
خیلی تلخ بودو اصلا معلوم نشد اول و آخر داستان و اون واژهای عجیب و غریب چه مقصودی رو در پی داشت!
برای طنز میشه ساده نوشت
و لزومی نداره حتما یه سری کلمات منفی 18 به کار بره.....
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۳ ۲۲:۴۴
سلام خانوم محمدی گرامی.
ممنون که خوندید.
اینکه فرمودین خنده دار نبود و تلخ بود نظر شماست و محترمه.اتفاقا ازین که میگید تلخ بود استقبال میکنم.
هرکسی نوع نوشتن خاص خودش رو داره.
شاید اگه یک بار دیگه بخونید و به همون کلمات عجیب و غریب و رابطه ی بینشون دقت کنید و البته مطالعه مختصری روی مقاله تعبیر یک خواب فروید داشته باشید، علاوه بر مضمون کلی داستان،متوجه جنبه های دیگه هم میشید.
لازم دیدین بازهم توضیاتی خدمتتون عرض میکنم.
البته من چنین توقعی ندارم از خواننده و صرفا بخاطر جنبه ی طنزش گذاشتم..انشالله در متن های بعدی بهتر مینویسم.
فقط من متوجه نشدم منظورتون از کلمات منفی 18 دقیقا چی بود!!!
ممنونم. خندانک
ارسال پاسخ
نسترن محمدی  (اثیری)
شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳ ۱۱:۰۷
سلام
راستش از فروید دل خوشی ندارم
نوشته شما شبیه یه سری نوشته هاییه که داره تکرار میشه
برا همین برام جذایبت نداشت
انگار قبلا خونده بودم. گرچه تخصص ندارم. ولی نکاتی به طنز کشیده شده بود که تکراری شده
راستش گرچه بعضی از نویسنده ها از این طرز نوشتن ممعروف هم شدن ولی بکار بردن یسری کلمات که شان نوشته رو میاره پایین به نظر من زیاد خوشایند نیست.
مثل: سگی ماده که زایمان ناقص کرده
یا ازین قبیل.
مرسی از جوابتون. موفق باشین خندانک

علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳ ۱۷:۱۱
سلام مجدد خانوم محمدی.
ممنونم از نظر صادقانت..
بهرحال دل خوش داشتن یا نداشتن از کسی دلیل نمیشه که آنچه که گفته و صحیح هم هست رو درنظر نگیریم..
نکاتی که گفتین محترمه و در نوشته های بعدی مدنظر قرار میدم.
بازم ممنونم ازتون.
ارسال پاسخ
نسترن محمدی  (اثیری)
شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳ ۱۵:۱۸
سلام
اگه بیشتر در باره فروید تحقیق کنین ، بخصوص تو سخنرانی آقای دکتر عباسی متوجه اساس ناپایدار نظریان فروید میشین.
علی اسماعیلی
علی اسماعیلی
شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳ ۲۲:۰۷
سلام مجدد.
من مدتها پیش به شکلی کامل پیرامون ایشون و اثارشون مطالعه داشتم.هرگز بدون پشتوانه مطالعاتی نظری نمیدم.
ببین خواهر خوبم لزوما هرکسی که مسند و جایگاهی داره و حرفی میزنه،حرفش درست نیست.
این اقای دکتر عباسی که معرف حضور بنده هم هست ترجیح میدم نظری ندم دربارشون.و در خصوصی مختصری پیرامونشون عرض میکنم.
این روش صحیح نقد نیست.
زمانی میشه درمورد شخصیتی دقیق نظر داد که فارغ از نظرات دیگران،خود انسان بره و مطالعه کنه و با بینش عمیق ببینه که فلان نویسنده و اندیشمنده چه گفته.
اینکه فلانی گفته نظرات فروید ناپایداره اصلا مستدل نیست.
فروید پایه گذار بخش مهمی از روانشناسی نوینه.
ایشون و گوستاو یونگ از بزرگان روانشناسی هستن.
متاسفانه ما ایرانی ها عادت کردیم کسی رو که ازش خوشمون نمیاد بهر طریقی شده تخریبش میکنیم. درحالی که درمعارف دینی ما اومده حکمت را فراگیر حتی اگر در سینه کافر باشد..
بله الان در غرب هم نظریات فروید اصلاح میشه نقد میشه و... فرضا دیدگاه آزادی جنسی فروید از اسیب زاترین دیدگاه هاش بود که جای بحث فراوان داره.
امیدوارم که بخشی هرروزمون رو به مطالعه اختصاص بدیم وگرنه دیگران برامون تصمیم میگیرن که چطور فکر کنیم.
موفق باشی
ارسال پاسخ
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

آموزش و نقد شعر

نظرات

مشاعره

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
1