سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

پنجشنبه 10 مهر 1399
    14 صفر 1442
      Thursday 1 Oct 2020
      • روز جهاني سالمندان
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      پنجشنبه ۱۰ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      او نمی دید
      ارسال شده توسط

      مریم حسینی

      در تاریخ : چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ ۱۴:۴۱
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۸۲ | نظرات : ۴

      بعد از امتحان گرم گفت و گو در باره جواب سوالها بودیم کم کم  از ساختمان دانشکده خارج شدیم پله های جلوی دانشکده روهم یکی یکی زیر پا گذاشته  و چند قدمی هم به سمت چپ  طی کردیم وارد بلوار داخل دانشگاه شدیم تقریباً هممون متوجه شخصی شدیم.
      اما فقط یکی از جمع ما که دختری جوان و محجبه بود ( بماند که چقدر به این دختر قبطه خورده بودم به خاطر علم و دانشی که داشت ) به طرف او رفت و اجازه خواست تا کمکش کند
      با روی باز قبول کرد.
      دختر گفت لطٌفاً یه طرف دسته ی کیف رو بگیرید تا منم طرف دیگه  رو بگیرم؛ بلوار دانشگاه رو طی کردند تا به در خروجی رسیدند، اما ما خیلی فاصله داشتیم دیگر آنروز نه  دخترودیدیم و نه اون آقا رو .
      ترم بعد اون آقا رو در میدان آزادگان که محل ایستگاه تاکسی و اوتوبوسهای دانشگاه و چند مکان دیگه بود در زمانی که راننده ای او را از ماشینش پیاده کرد و تا قسمت پیاده رو رساند و رفت دیدم.
      روش به سمت دیوار بود در حالیکه ساعت نزدیک به ده صبح  بود و چیزی به شروع کلاس نمونده بود رفتم جلو؛ گفتم کلاس دارید ؟
       بله
      گفتم ساعت نزدیک دهه داره دیر میشه می خواین با تاکسی برین
      گفت بله ممنون ،
      به سمت راست میدان رفتیم یعنی ایستگاه تاکسی دانشگاه ،هدایتش کردم به  طرف اولین تاکسی و در جلویی را باز کردم ؛ سوارشد.
      تقریبا همزمان به دانشگاه رسیدیم کمکش کردم تا دانشکده  رسوندمش با صورت همیشه خندان و مهربانش تشکر کرد و رفت داخل دانشکده.
      روز دیگری دوباره جلوی در ورودی دانشگاه دیدمش اما این بار او را سپردم به دست پسر جوانی،
      تا کمکش کند .
      اما افسوس او را به آدم لاقیدی سپرده بودم
      اشتباهی او را به دانشکده پایینی  رساند و رها کرد
      پس از مدتی کوتاه دیدم با چهره ای گرفته و ناراحت از اون دانشکده بیرون آمد.
      و من احساس خوبی نداشتم.
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۵۰۲۴ در تاریخ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳ ۱۴:۴۱ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0