سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 2 مهر 1399
    6 صفر 1442
      Wednesday 23 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        چهارشنبه ۲ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        براساس یک داستان واقعی
        ارسال شده توسط

        جمیله عجم(بانوی واژه ها)

        در تاریخ : پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳ ۰۲:۰۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۸۵۷ | نظرات : ۴۲

        از تاکسی پیاده شد
        نایلون سیاهی را که در دستش بود
        روی زمین گذاشت وکلید را انداخت تا درب  خانه اش راباز کندوبرود داخل
        که  یکدفعه همسایه ی بغلی اش که ماشینش روشن نمیشدصدایش زد از او خواست که به اوکمک کند وماشین را هول دهد
        مرد در خواست اورا قبول کرد .
        هرجور بود پراید قراضه روشن شد همسایه  تشکری کرد ورفت اما مرد جوان یکدفعه متوجه شد نایلون سیاهی که باخود داشت وجلو  درخانه آن را گذاشته بود سرجایش نیست
        تعجب کرده بود یعنی نایلون کجا بود همین جور هاج و واج بود که یکد فعه ماشین شهرداری را دید که آشغال های کوچه را جمع کرده ودارد می  رود
        به دنبالش با سرعت هرچه تمام تر دوید  مطمان بود که کارگرا ی شهرداری به اشتباه  برداشته بودنش
        ماشین توقف کرد واو به طرفش رفت واز آن ها پرسید ببخشید  شما دوتا نایلون سیاه را ازدر خانه ی من برداشتین؟
        یکی از آن ها با جدیت واوقات تلخی گفت
        آقا ما کارمون همینه از کجا بدونیم ما دیگه این قدر حواسمون جمع نیست که بدونیم از در کدوم خونه چی برداشتیم
        مرد با ناراحتی گفت اونا آشغال نبود  مرغ بود خیر  سرم سبد کالایم را گرفتم امروز  اما فکر کنم شما اونارو با آشغال اشتباه گرفتین وبر داشتینش
        کارگرسری تکان داد اظهار بی اطلاعی کرد وبا اکراه پرید بالا وگفت اینجا پلاستیک سیاه زیاده ولی من نمی دونم کدومه آخه نمیشه کاری کردآقا  معلوم نیست کجاست سروتنمون نجس میشه
        مرد عصبانی شد وخودش پرید بالا وشروع کرد لابلای آشغالا به جستجوی نایلون سیاه وچند مرغ منجمدی که از صبح به خاطر گرفتنش توی صف ایستاده بود.......!!!!!!!!!!
         
        پانوشت:
        خوب مگه چاره دیگه ام داشت غیر از پیدا کردنشون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
        یه کارگر بدبخت ساختمانی که یه روز می ره سرکار یه روز نه مجبوره به خاطر یه لقمه نون از جونشم بگذره
        حالا بماند که این گوشت های منجمد که مزه ای هم ندارن  
         چه جور باید خورده میشد با این ماجرای چندش آوری که برآنها گذشته بود اگرچه داخل نایلون سربسته بودند اما..!!!!
         
        می گن باد آورده را باد برد
        ولی اینا که باد آورده نبودند
        رحمت دولت بود...................
        اما ما که نفهمیدیم حکمتش چی بود ولااااااااااااخندانکخندانک
        بر اساس یک داستان واقعی گرچه ظاهرا خنده دار بود اما واقعیتی تلخ همراهشه که من دیگه
         بیشتر از این حرف نمی زنم................
        (ترویج درد معنی درمان نمی دهد!خندانک)

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۵۰۰۲ در تاریخ پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳ ۰۲:۰۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0