سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 31 شهريور 1399
  • آغاز جنگ تحميلي، 1359 هـ ش - آغاز هفتة دفاع مقدس
4 صفر 1442
    Monday 21 Sep 2020
      سخن بگوييد تا شناخته شويد، زيرا كه انسان در زير زبان خود پنهان است. حضرت علی(ع)

      دوشنبه ۳۱ شهريور

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      داستان مهران
      ارسال شده توسط

      یدالله عوضپور آصف

      در تاریخ : يکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳ ۱۴:۵۷
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۶۵ | نظرات : ۴

      "مهران" قسمت اول
      کلاسش تشکیل نشده بود داشت برمیگشت خونه
       دم  در دانشگاه منتظر تاکسی وایساده بود.
      اونوقت روز تاکسی کمتر از اون مسیر عبورمیکرد.
      روانشناسی میخوند ؛جزء دانشجوهای خوب کلاس بشمارمیرفت .
      با یه پسره که با او هم رشته بود توکلاس رقابت داشت.گهگاهی مقاله ای
      هم ردوبدل میکردند.
      مهسا  توهوای سرد قدم میزد و از سرما دستای تودستکشش رو بهم
      میمالید و اونارو
      روصورتش میذاشت .
      یهو یه ماشین جلوش واساد،
      مهسا نیگاه کرد دید مهران همون پسره همکلاسیشه.
      خانم محسنی بفرمایید بالا برسونمتون .
      مهسا صدای مهران روشناخت.
      بااینکه از وایسادن خسته شده بود اما گفت ممنون الان تاکسی می آد
      مزاحم نمیشم.
      راستش مهسا ازپسره بدش نمی اومد.به همین خاطر باکمی اسرار
      مهران،  در رو بازکرد
      وسوارشد.اتفاقا صندلی عقب ماشین محسن پر از ابزارآلات نجاری بود
       مهسامجبورشد صندلی جلو بشینه.
      اینو بگم مهسا دختر خوش برُ رویی بود و از یه خونوادۀ پولدار.
      خیلی ازپسرا دوست داشتن باهاش هم صحبت بشن اما مهسا آنتن
      نمیداد.
      راه افتادن،چندصدمتری درسکوت طی شد تا اینکه مهران به حرف اومد
      وگفت خانم محسنیازکدوم مسیربرم؟
      مهسا بارها صدای مهران رو شنیده بود ،اماانگار ایندفه صداش یه جور دیگه
      بود،گرم وگوشنواز،
      برگشت به طرف مهران،وای خدای من نیگاش هم یه شکل دیگه بود .
      چشماش برق مخصوصی داشت.مهسا سعی کرد لو نده،اما مگه میشد.
      آهنگ صداکارخودش روکرده بود.
      کوشید رسمی جواب بده ولی لرزش صداش همه چی روبهم ریخت.
      بریده بریده  گفت میرم خوابگاه
      مهران همینطورکه به چراغ راهنما نزدیک میشد ،پاسخ داد چه خوب من
      هم مسیرم ازهمون طرفه.
      مهسا درحالیکه سرش رو به طرف صندلی عقب برمیگردوند گفت ممنونم
      که منو میرسونی و ادامه داد این ابزارنجاری ازکیه؟
      مهران گفت ازخودمه،ابزارکارمه.
      یه کارگاه نجاری دارم که وسیله رزقمه.
      مهسا یواشکی مهران رو ورانداز کردوگفت بهت نمیاد نجارباشی
      .بیشتربه بچه پولدارا میمونی.
      مهران لبخندی زد وگفت آخه بچه پولدار سوار این پیکان قرازه میشه؟
      سپس ادامه داد حدست درسته من تو یه خونوادۀ متموّل بزرگشدم 
      ولی بنا به دلایلی خواستم رو پای خودم وایسم.
      صحبتشون تازه گل انداخته بودکه رسیدند دم خوابگاه.مهسا درحالیکه پیاده
      میشد گفت آقامهران..ولی ادامه نداد.
      مهران گفت چشم ، سرفرصت بهت میگم دلایل جدایی ازخونواده رو .
      راستی من یه آپارتمان نقلی همین نزدیکی اجاره کردم .
      چون هم مسیریم اگه اجازه بدی موقع رفتن به دانشگاه بیام دنبالت.
      خوب پیشنهاد بدی نبود .و شد آنکه باید می شد.....
      اذامه دارد.....

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۴۹۳۴ در تاریخ يکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳ ۱۴:۵۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0