سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

بسم الله الرحمن الرحیم به سایت خودتان شعرناب خوش آمدید مدیر موسس سایت ادبی شعرناب فکری احمدی زاده(ملحق)

پنجشنبه ۲۵ تير

پست های وبلاگ

شعرناب
نسترن بشردوست شاعر اهل چالوس
ارسال شده توسط

لیلا طیبی

در تاریخ : يکشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۴ ۰۳:۰۲
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۵۴ | نظرات : ۲

نسترن بشردوست
خانم "نسترن بشردوست"، شاعر گیلانی، زاده‌ی سال ۱۳۶۰ خورشیدی، در چالوس است.
وی از سال ۱۳۷۷، فعالیت ادبی خود را با حضور در انجمن‌های شعر چالوس و نوشهر آغاز کرد.
همچنین وی فعالیت تئاتر خود را از سال ۱۳۷۷، در چالوس آغاز کرد و دو دیپلم افتخار بازیگری و چند تقدیرنامه در همین زمینه کسب کرده است.
وی مسئول نمایشنامه نویسی در کارگاه نمایش رشت بوده و چند سالی‌ست، که ساکن این شهر می‌باشد.
 
◇ کتاب‌شناسی:
- لطفن به احترام این شعر بلند شوید ، انتشارات بوتیمار ، ۱۳۹۴ 
- اعترافات ، انتشارات نصیرا ، ۱۳۹۷ 
و...
 
◇ نمونه‌ی شعر:
(۱)
من انسان خوبی هستم
هر روز به موقع بیدار می‌شوم
یاد گرفته‌ام برای شُستن
لباس‌های رنگی را از لباس‌های سفید
جدا کنم
 ــ ‌من جدا کردن را یاد گرفته‌ام ــ
یاد گرفته‌ام خط اتوی مقنعه
با خط اتوی شلوار فرق دارد
ــ‌ من فرق داشتن را یاد گرفته‌ام ــ
یک سیب پوسیده
همه‌ی سیب‌ها را می‌پوساند
ــ‌ من پوسیدن را یاد گرفته‌ام ــ
یاد گرفته‌ام پیش از باز کردن در
از چشمی‌اش نگاه کنم
مبادا تو باشی
ــ من ترس را یاد گرفته‌ام ــ
یاد گرفته‌ام
یاد گرفته‌ام…
پس من انسان خوبی هستم
اما
من… من… چطور بگویم… من
یک… نفر… را… کشته‌ام
نه کسی می‌داند
نه کسی می‌شناسدش…
 
(۲)
با همین سیگار
که روشن می‌شود جاده
می‌آیم به اتاق تو
پنجره باز است
باران بر اندام تو می‌بارد.
ملحفه را -بوی عریانی زنی می‌دهد-
تا چشم‌هایت بالا می‌کشم
بالای سرت
به تاریک روشن
سیگار دیگر می‌اندیشم
-صد سال می‌شود که ندیده بودمت-
چند چین از چین پیراهن زنی
دور چشم‌هایت می‌رقصند
می‌رقصند
می‌رقصند و دود می‌شوند
بالای سرم
توی همین جاده
که چشم‌های تو را
روی دیوارهای سپید رو به رو کشیده‌اند
نگاه کن
کم نیاورده‌ام
حتا از هیچ سیگاری
و زمین
مثل همیشه
میرقصد
می‌رقصد
و می‌چرخم
تا برسم
به چین چین
چشم‌های تو.
 
(۳)
اولین برگ
باورش را به سبز از دست داد
چیزی از درخت کم نمی‌شد اگر
تنها یک برگِ بی‌باور داشت
حادثه‌ی پاییز از جایی شروع شد
که برگ‌های دیگر نیز مردد شدند
و باد همین را می‌خواست.
 
(۴)
این قطره
از مرزها گذشته
بی‌تفاوت به کوه‌ها
دریا
شب‌ها و روزها،
آمده نشسته روی گونه‌ی من
تا تو
که بعد از سال‌ها مرا دیده‌ای 
بپرسی:
-- گریه کرده‌ای؟  
 
(۵)
جایی که
زندگی سکوت می‌کند
مرگ
به حرف می‌آید.
 
(۶)
ساعاتی از روز،
کسی که نمی‌دانم مرد است یا زن، 
کودک است یا پیر، 
می‌آید و می‌ایستد جلوی پنجره و 
خانه را تاریک می‌کند.
می‌گویند اسمش شب است. 
من که ندیدمش از بس که سیاه است. 
شما می‌شناسیدش؟
 
(۷)
پیش‌ترها
کودکان در گهواره‌هاشان می‌مردند
کمی بعد
اجسادشان در روزنامه
ورق ورق شد
به تلویزیون راه یافتند
حالا می‌میرند در
فرقی نمی‌کند کجا
لپ تاپ، موبایل
زوم و زوم بک می‌شوند
این امکاناتی‌ست 
که بشریت به آن‌ها داده
بشریت در حال پیشرفت است!
 
(۸)
از جایی که من ایستاده‌ام 
تو رفته‌ای.
تصور می‌کنم در احضار زیبایی‌ات واردم
تصور می‌کنم چندان سخت نیست
تصور کردنت.
تو را چسبانده بودم به خودم
مثل آنکه ایستاده باشم‌ روی تراس و با هر تکان
بچسبم به نرده‌ها
تصور می‌کنم با هر تپش می‌توانم بچسبم 
به نبض تو.
باز می‌گردم به اتاق
می‌بینم پیش از رفتن 
وظیفه‌ات را انجام داده‌ای
رفتن تو رفتن دست‌های تو نیست
که گرم بود و احضار کننده
باید باز می‌گشتم به تراس و فریاد می‌زدم:
می‌روی برو، گرمای شومینه را چرا
گرمای پتو را چرا
گرمای دست‌هایم را چرا
گرمای فنجان را چرا
چرا چرا با خود می‌بری؟
باز نگشتم
ایستادم همان جایی که تو رفته‌ای.
گودی گونه‌هایت روی مبل گود انداخته
دست می‌برم آب بنوشم فرو کنم صدای فریادی را که روی تراس نماند،
چنگ می‌اندازم به هر لیوانی
لیوان لب پریده‌ی تو در چنگم 
فشرده می‌شود
در کار کنترل اشیا واردی.
حالا اگر خسته تصمیم بگیرم بروم
کمی بنشینم روی مبل
تضمین می‌کنی در گودی گونه‌ات 
فرو نروم؟
از هر کجایی که من ایستاده بودم و تو رفتی
لحظه‌ای بازگرد
آستین‌ات را به من بده
آستین‌هایم اطاعت نمی‌کنند
و اشک است می‌ریزد روی همه چیز
که تویی.
 
(۹)
به خویشاوندی با گیاه
در روستا با پاهای یک کشاورز 
قدم بگذار
تا خوشه فاش کند
انبوهی از تبخال سبز است
بر گونه‌ی ساقه
بعد از آن شبِ صاعقه.
 
(۱۰)
برای این روزها و شب‌هایمان 
که انتهای پاییز و شدت باران و تداوم رنج است:
بر سقف باران می‌بارد
اما
آنچه در ناودان می‌ریزد
تاریکی‌ست.
 
(۱۱)
دلیل محکمی 
برای درزهای پیراهنم ندارم
که هی تنگ‌ترشان می‌کنم
جز این که:
با هر نفری که در من می‌میرد
لاغرتر می‌شوم.
 

گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۱۵۶۸۰ در تاریخ يکشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۴ ۰۳:۰۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید
نقدها و نظرات
عارف افشاری  (جاوید الف)
يکشنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۴ ۱۰:۱۳
خندانک
امیر وحدتی        یگانه
پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۴ ۲۰:۰۱
خندانک خندانک خندانک
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی

نقد و آموزش

نظرات

کاربران اشتراک دار

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

مشاعره

شاهزاده خانوم

ه باز هم جنوب ااا جایی که خاک تفتیده اش بیش از آنکه به باران بهار تشنه باشد به خون جوانانی تشنه است که در مسلخ بی تدبیری سر بریده می شوند ااا هر سربازی که در گمنامی سنگرها به خاک می افتد تنها یک تن نیست تکه ای از جان این سرزمین است که زیر چرخ دنده های بی مسئولیتی مسئولان له می شود ااا آنچه این داغ را به سوگی بی پایان بدل کرده است نه فقط مرگ که قباحت سکوت متولیانی است که در تالارهای عافیت نشسته اند و مرگ جوانان را با واژه ی مصلحت معامله می کنند ااا دیگر پنهان نمی توان کرد ااا این خستگی ملی حاصل زخمی است که هر روز به بهانه ای تازه سر باز می کند ااا وقتی جان انسان در قاموس حاکمان ارزان تر از نان و اعتبار صندلی هایشان باشد دیگر از اعتماد چیزی باقی نمی ماند ااا این نه یک سوگواری ساده که طغیان وجدان های بیدار است علیه کسانی که اقتدار را در بی تفاوت بودن به خون فرزندان این خاک معنا کرده اند ااا نرگس زند
میکائیل نجفی(سراب )

تیر کینه در چله ی شیطان و قلب انسان هدف ااآه ه ه از این غفلت که پی در پی شکاریم اا بداهه
بِه آفرید

در همه عالم کسی نیست که راه مهر را نداند لیکن نیکی به مردم کار مردان خداست
طاهره حسین زاده (کوهواره)

فخرِ عوالِم که به اِذنِ خدا ااا موقعِ زیبایِ ظهورش رسد ااا یارَبم از منتظرانش بدان ااا جان و دلم تا به حضورش رسد ااا بداهه د
سید موسوی (نوریان)

نه نمیاد داداش اا نه مسیح رستاخیز داره و نه امام زمان اا پشت این حکمت خداست و می دونم درکش ممکن نیست اا سوره انبیاء آیه صد و پنج اا سوره قصص آیه پنج اا سوره ابراهیم آیه پنج اا سوره هود آیه هشت اا هیچ جای قران گفته نشده اا اصلا چرا بخواد بیاد تو این دنیای کثیف
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
0