سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

اعضای آنلاین

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

پر نشاط ترین اشعار

حمایت از شعرناب

شعرناب

با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

کانال تلگرام شعرناب

تقویم روز

جمعه 24 فروردين 1403
    4 شوال 1445
      Friday 12 Apr 2024
        به سکوی پرتاب شهرت و افتخار ،نجابت و اقتدار ... سایت ادبی شعرناب خوش آمدید مقدمتان گلباران🌹🌹

        جمعه ۲۴ فروردين

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        آناهیتا یشت
        ارسال شده توسط

        نیما ولی زاده

        در تاریخ : حدود ۱ ماه پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۰۸ | نظرات : ۰

        آناهیتا یشت
        در آغاز تنها زروان بود که در ابدیت قدم میزد
        زروان نام های بیشمار داشت
        نام هایی که پیش از زمان و آنگاه که هنوز جلوه ای وجود نداشت ، او را با آنها میخواندند
        نام هایی به وسعت جهان ، بی کرانگی ابدیت و فراتر از هستی و عدم
        نام هایی که رنگ واژه نمیگیرند و بر لبان هیچ کس جاری نمیشوند
        نام هایی که تنها آتش ، آب ، باد و زمین آنها را به خاطر دارند
        شراره های آتش در شوق او با اخگرهای درخشان خویش شعله ور میگردند
        آب ، زلالی نام او را در زمین جاری میکند و باد ، نجوای خاموش عشق او را بر تن جنگل ها میوزد
        او ناخودآگاهی بی کران بود و هر خودآگاه در پایان مسیر خود در رود ابدیت ، به او میپیوست
        واژه ها در او رنگ می بازند ، احساس ها به تلالویی گذران تبدیل میشوند و اندیشه ها در تن او آرام میگیرند
        نمیتوان او را توصیف کرد و در قالب کلمات بر زبان آورد
        حتی نمیتوان او را درک کرد
        ***
        در این آتش ، اخگر وجودت بی معنا میشود و دیگر تو و من ، معنایی ندارد
        در این آتش ، در می یابی که تنها تو بودی که پیش از زمان ، شعله ی وجودت زبانه میکشید
        این تو بودی که همچون شراره ای از خود جدا شدی و آتش وجودت را فراموش کردی
        این تو بودی که در این دنیا سرگردان شدی
        به مدت بیکران زیستی و به مدت بی کران به زیستن ادامه خواهی داد تا خویشتن را به یادآوری
        مرگ تنها نقاب جدیدی بر صورت توست
        مرگ نیز چون زندگی بی معناست و تو در میان این دو سرگردان گشته ای
        تو مدت هاست که بر خویشتن عاشق شدی
        بر لبان خود بوسه زدی و از عطر موهای خود مست شدی
        در هرم آغوش خود آرام گرفتی و هوس همبستر شدن با خود ،قلبت را شعله ور کرد
        در چشمان خود به دنبال خود میگشتی و در این چشمان ، خود را فراموش کردی
        در آنسوی باران ، در آنسوی زمین ، در آنسوی آتش و فراتر از کهکشان ها به خویشتن خود بازگرد
        به یادآور که این جهان ، تنها تویی که در آیینه ی تنت به خود نگاه میکنی و از تماشای زیبایی خویش حیرانی
        اما اوشیدا ، تو زروان را به یاد داری
        و هنوز هم چون گذشته این داستان را برای فرزندان خود میخوانی
        ***
        زروان در مرز عدم و دریای معناها ایستاده بود
        در یک سو ، تاریکی بی کران عدم چون شبی بی پایان دامن گسترده بود
        عدم چهره ای نداشت
        او مِهی هولناک بود که آگاهی در آن گم میشد و دیگر هیچگاه به خود باز نمیگشت
        عدم خاموشی خودآگاه و کلیتی بی کران بود
        عدم بازگشت به اصل آغازین و تاریکی ای بود که نور بر تنش متولد شد
        نور بر تن عدم رقصید و جان گرفت
        بدون عدم نور معنایی نداشت
        در سوی دیگر ، دریای معناها آمیخته از واژه ها ، احساس و اندیشه ها ، آرام و رازآلود بود
        در این آرامِ بی پایان ، واژه ها به دنبال معنا میگشتند
        احساس ها میخواستند که جان بگیرند و اندیشه ها به دنبال دنیایی برای درک کردن بودند
        اما بادی بر سطح این دریا نمی وزید
        این دریا باید مواج و طوفانی میشد
        این دریا باید در تلاطم خیزاب واژه ها ، احساس و اندیشه ها ، تن به آفرینش جهان میزد
        ***
         
        زروان به دریای معناها نظر افکند
        او میخواست تا خودآگاه شود و در آیینه ی معنا نگاهی به خود بیندازد
        میل به شناخته شدن در وجود او زبانه کشید و آتش اشتیاق نخستین کلمه را بر زبان او جاری کرد
        من هستم
        زمان به حرکت در آمد و چونان تندبادی بر تن دریای معنا وزید
        واژه ها معنا شدند ، احساس ها جان گرفتند و اندیشه ها درخشیدند
        امواج دریای معنا طغیان کردند و طوفان من هستم بر فراز آنها وزید
        این طوفان پایانی نداشت
        زمان به حرکت آفتاده بود
        هستی ها و رخدادها بر تن او با یکدیگر هم آغوش شدند و در رود بی پایان او جاری گشتند
        این رود از بی کرانگی به سمت ابدیت جاری شد
        ***
        ناگهان نوری درخشید
        و برای چند لحظه سکوت همه جا را فرا گرفت
        صدایی پاسخ داد
        تو هستی چون من هستم
        و اهورامزدا متولد شد
        تاجی از اندیشه بر سر گذاشت ، لباس فاخری از احساس ها بر تن کرد و عصایی از معناها به دست گرفت
        آنقدر درخشان و نورانی بود که فروغش چشمها را خیره میکرد
        او بر روی دریای معناها قدم زد و هر کجا که قدم میگذاشت ، زمان می ایستاد
        اندیشه ها آتش میگرفتند ، به احساس ها حیات میبخشید و واژه ها زیبایی می آفریدند
        ***
        چگونه این کلمات حقیر میتوانند تو را توصیف کنند
        تو نهایت شهود و غرق شدن در خویشتنی
        تو پایان راه های بی پایان ، بی کرانگی زمان کرانه مند و پیدای ناپیدا هستی
        تو درخشش معنا در دنیای بی معنا ، فراتر از هستی و عدم و معراج عشق به زیبایی هستی
        تو صلح و آرامش ، شادی وصف ناپذیر ، رها شدن از خویش و نور این جهان هستی
        جهان بازتاب نور توست و هر کجا که تاریکی سایه انداخته است ، با نور تو روشن میشود
        جهان چون آیینه ای در برابر توست و تصویر تو در این تالار آیینه بی شمار گشته است
        در این رویای سرگردانی ، به دنبال دیدار تو میگردم
        در این رویای سرگردانی ، تکه های تصویر تو در این بی شمار آیینه را کنار هم میچینم تا برای لحظه ای به تماشای تو بنشینم
        شاید که با دیدار تو پاسخ پرسش خویش را پیدا کنم
        آنجا که واژه های من کیستم بر زبانم جاری میشود
        آنجا که سردرگم از وهم این جهان به دنبال خویش میگردم
        آنجا که عاشق بی معناییِ معنای زندگی میشوم
        در آنجا به دنبال پاسخی از لب های تو خواهم گشت
        در آنجا به دنبال لحظه یِ تماشای تو ، زمان را به آتش خواهم کشید
        ***
        اهورامزدا به دریای معناها نظر افکند و میل به آفرینش در وجودش شعله ور شد
        او شروع به آفرینش جهان کرد و با زمان ، به واژه ها ، احساس ها و اندیشه ها شکل داد
        سپس از فروغ خویش بر آنها درخشید و به آنها نور معنا بخشید
        این نور معنا میترا بود که از درخشش اهورامزدا پای به عرصه ی وجود گذاشت
        میترا تاجی از شعاع نور بر سرگذاشت ، زره ای از امید بر تن کرد و بر جلوه ها تابید
        به راستی که جلوه ها بی معنا بودند اگر ، نور روشنی بخش میترا بر آنها نمی تابید
        میترا واسطه ای میان فروغ بی پایان اهورامزدا و جلوه های دریای معنا بود
        از درخشش او بود که جهان شکل گرفت و اندیشه ، جلوه ها را در آغوش کشید
        ذهن بی مدد پرتوی او قادر به مشاهده ی جهان نبود و تن حیات بخش میترا بود که در هم آغوشی با جلوه ها ،جهان را شکل داد
        او بازتاب نور بیکران اهورامزدا و تن هستی یافته ی او در این جهان مادی بود
        او بخشی از نور وجود خویش را به هر جلوه بخشید و جلوه ها شیفته ی نور شدند
        او بخشی از خود را در جلوه ها به امانت گذاشت و اندیشه از نور وجود او قادر به درک جهان شد
        ***
        زروان به دریای معناها نظر افکند
        او جهان اهورامزدا و میترا را به منزله ی آیینه ای دید که میتوانست خود را در آن مشاهده کرده و به خودآگاهی برسد
        آری
        این جهان آیینه ی دیدار او با خویشتن بود و هر جلوه ، آیینه ی کوچکی از تن بود که او را به خود نشان میداد
        اما
        شک و تردید در وجود زروان ریشه دواند
        او به عدم نگاه کرد و به تردید افتاد
        نجوایی او را به عدم میخواند
        نجوایی که میگفت بخشی از وجود او در عدم پنهان شده
        نجوایی که میگفت دنیای معناها ، نمیتواند او را به تنهایی به خودآگاهی برساند و برای درک خویشتن ، باید از دروازه های عدم گذر کند
        او این شک و تردید را بر تن کشید و پای به عدم گذاشت
        ***
        دیگر نوری نبود
        آخرین شراره های معنا رنگ خاموشی گرفت
        سکوت همه جا را فراگرفته بود
        زمان و مکان بی معنا شدند و زروان خود را فراموش کرد
        اینجا دنیای غریبی بود
        البته اگر بتوان نام دنیا بر آن نهاد
        واژها از مرزهای آن گذر نمیکنند
        اینجا پایان همه چیز است
        اینجا حتی فراتر از مرز واژه ی هیچ چیز است
        ***
        زروان در عدم گم شد و ترس بر وجود او سایه افکند
        نجوای پنهانی که او را به عدم کشانده بود ، بر لبان او جاری شد
        او در عدم فریاد زد
        من هستم
        ناگهان
        صدایی از جنس ترس ، ناامیدی ، خشم و زشتی پاسخ داد
        تو نیستی چون من هستم
        و اینگونه اهریمن پای به عرصه ی وجود گذاشت
        اهریمن تاج بی معنایی بر سرگذاشت ، ترس را چون شنلی بر دوش خود افکند و ناامیدی و زشتی را چون جامه ای بر تن کرد
        او زروان را در دیار فراموشی اسیر کرد و از برج خاموشان ، پای به مرز دنیای عدم و معنا گذاشت
        ***
        او به دریای معناها نظر افکند و میل به نابودی جهان اهورامزدا در وجودش شعله ور شد
        او به دریای معناها تاخت و دنیا را ویران کرد
        فروغ میترا رنگ تاریکی گرفت
        احساس ها به خشم و زشتی تبدیل شدند ، معناها از بین رفتند و اندیشه ، جلوه ها را فراموش کرد
        امواج دریای معنا از تپش افتادند و زمان از حرکت ایستاد
        اهریمن از آب دریای معنا نوشید و معناها را در آغوش کشید
        ***
        اهورامزدا نام خود را بر زبان آورد و با صدایی که بر تن اهریمن لرزه افکند ،خواند
        یتا اهو وئیریو اتارتوش
        تاج بی معنایی از سر اهریمن بر زمین افتاد و تن میترا درخشید
        اشات چیت هچا
        احساس ها جان گرفتند و ترس از بین رفت
        ونگهئوش دزدا مننگهوشیا اوتننام انگه اوش مزدائی
        جلوه ها معنا شدند و اندیشه ، معشوقه ی دیرین خود را به یاد آورد
        خشتر مچا اهورائی آئیم در گوبیو ددت واستارم
        اهریمن بی حرکت بر سطح دریای معناها افتاد و اهورامزدا او را به عدم بازگرداند
        اهورامزدا با نام خود دروازه ی عدم را ویران کرد تا اهریمن دیگر به دریای معناها بازنگردد
        ***
        جهان ساخته میشد اما انگار چیزی کم داشت
        اهورامزدا در قلب خود حسرت چیزی را احساس میکرد
        او به دنبال گم شده ی ناپیدایی میگشت و نجوایی به او میگفت که گمشده ی خود را در اعماق دریای معناها خواهد یافت
        نجوایی به او میگفت که جهان بی گم شده ی او ، تلالویی نخواهد داشت
        ***
        اهورامزدا به اعماق دریای معناها رفت
        واژه ها ، احساس ها و اندیشه ها بی شمار بودند
        هیچکدام شکل مشخصی نداشتند و هرکدام از آنها تلاش میکرد تا خود را به سطح دریای معناها برساند
        انگار این دریا پایانی نداشت
        هر چه قدر که عمیق تر در آن فرو میرفت ، چیزی به غیر از واژه ، احساس و اندیشه در آن نمی یافت
        اما او اطمینان داشت که گم شده ی خود را در اعماق این دریا پیدا خواهد کرد
        او به نجوای قلب خود اطمینان داشت
        ناگهان
        او صدای آواز زیبایی را شنید
        این آواز آنقدر زیبا بود که قلب اهورامزدا را تسخیر کرد
        اهورامزدا ، مجذوب این زیبایی ، به آواز گوش سپرد
        آرمایتی
        او نیز شروع به خواندن کرد
        آرمایتی
        ناگهان نوری درخشید و اهورامزدا ، بی شمار احساس ، واژه و اندیشه را دید که بر گرد این نور میچرخیدند و آواز میخواندند
        این نور بر احساس ها می تابید و احساس ها ، شیدای او ، به عشق تبدیل میشدند
        این نور بر واژه ها می تابید و واژه ها ،از لمس آن ،معنای زیبایی میگرفتند
        این نور اندیشه ها را مجنون کرده و آنها را ، به عرفان و شهود تبدیل میکرد
        ***
        اهورامزدا نیز بر گرد این نور چرخید و به درخشش آن خیره شد
        آرمایتی
        ناگهان این نور پرده برانداخت و زیباترین عشق ، درخشان ترین نور و عریان ترین حقیقت جلوه گر شد
        بگذار واژه ها به سکوت تبدیل شوند
        اینجا تنها شهود تو را یاری میکند
        این کلمات را یارای توصیف این زیبایی نیست
        اینجا تو نیز مانند اهورامزدا به تماشا بنشین و بگذار تا این نور درخشان ، تو را در آغوش بگیرد
        بگذار تا این آتش تو را بسوزاند و تنها عشق از تو باقی بماند
        اهورامزدا پرسید
         تو کیستی ؟
        ***
        من عشق هستم
        من همانم که واژه ها در ستایش من شعر میشوند
        من نهایت عرفان عارفان
        معنابخش زیبایی و لمحه ی سوزانی هستم که عاشقان مرا در معشوق خود میبینند
        تن پاکم دریای معناهاست و تو جهان را میساختی تا در آن به دنبال من بگردی
        من نجوای پنهان در قلب توام
        تو مدت هاست که مرا میشناسی
        تو من بودی و از آغاز به دنبال من میگشتی
        من بانوی آب ها ، باران ، برف و تگرگم
        من رودخانه ی خروشانی هستم که در وجود تک تک جلوه های هستی جریان دارد
        من حیات بخش جهان و خودِ زندگی هستم
        من همانم که وقتی اهریمن ،آواز خویش را بر جهان خواند و جلوه ها را به خواب فراموشی برد
        زیبایی خود را به جهان بخشیدم تا به جلوه ها یادآور شوم که در آواز اهریمن اسیر هستند
        جلوه ها بازتاب زیبایی من هستند و من به هنر، عشق ، رویا و خیال زندگی میبخشم
        من آواز یتااهو جاری بر لب های توام
        من عشق پنهان در قلب تو و آتش زندگی بخش وجود توام
        از شوق دیدار من است که تو جهان را معنا میکنی
        از شوق دیدار من است که کهکشان ها شکل میگیرند ، ستارگان میدرخشند ، رودها جاری میشوند ، جنگل ها در نسیم میرقصند، گل ها شکوفا میشوند ، کوهستانها مغرورانه سر بر بلندی می سایند ، جلوه ها عاشق میشوند ، غزل ها جان میگیرند و زیبایی صدای من است که در موسیقی طنین انداز میشود
        من معشوق گمشده ی قلب های عاشقم
        من همانم که جهان ، پاکی تنم را فریاد میزند و به گیسوان پریشانم سوگند یاد میکند
        من فراموش شده ترین و سحرانگیز ترین راز در وجود تو هستم
        من همانم که مدت هاست مست از آواز اهریمن مرا انکار میکنی ، با اینکه میدانی تپش های قلبت ، خواستار من است
        من پایان راه بی پایان تو هستم
        من بانویی زیبا ، برومند ، خوش اندام ، کمربند بر میان بسته ، بلند بالا ، آزاده تبار ، بزرگوار ، با کفشهایی زرین در پا ، گوشواره ی زرین چهاروجهی و تاجی هشت گوشه ام که بر تارک آن صد ستاره ی زرین میدرخشد
        من روح آبان یشت ، اردویسور آناهیتا هستم
        ***
        آرمایتی آناهیتا اَتار بایو ، اهورامزدا ، اهورامزدا
        اهورامزدا گم شده ی خویش را یافت
        آناهیتا قلب خود را به اهورامزدا بخشید و آتش عشق ، برای نخستین بار در جهان شعله ور شد
        اهورامزدا به سطح دریای معناها بازگشت و در ستایش آناهیتا خواند
        آرمایتی آناهیتا اَتار بایو
        ***
        بهمن پای به عرصه ی وجود گذاشت
        بهمن تلالو اندیشه ی اهورامزدا بود
        او بر اندیشه های دریای معنا جلوه گر شد و از تن پاکش ، اندیشه ها فروغ خرد گرفتند
        اهورامزدا بار دیگر خواند و این بار اردیبهشت با قانون ایزدی ، جلوه ها را در آغوش کشید و شهریور ، ترانه خوان ، سلطنت اهورامزدا را بر جهان اعلام کرد
        آتش عشق آناهیتا در قلب اهورامزدا زبانه کشید و از این آتش ،آذر ، بر آتشکده ها شعله ور شد و از این عشق ،سپنتا آرمیتی ، پای به عرصه ی وجود گذاشت
        او لباسی از عشق بر تن کرد و تاجی از مهر و محبت بر سر گذاشت
        او بر جلوه های دریای معنا جلوه گر شد و عشق را ،چون رازی ناشناخته ، به جهان هدیه داد
        سپس خرداد و اَمرداد که جلوه گر کمال و بی مرگی اهورامزدا بودند ، متولد شدند و چونان زیوری ، جهان را زینت دادند
        ***
        این داستان ، هنوز در قلب تو شعله ور است
        به یاد بیاور ، آنگاه که در مرز میان عدم و معنا ایستاده بودی
        به یاد بیاور ،آنگاه که در پاسخ زروان ، واژه ی من هستم را بر زبان آوردی
        به یاد بیاور ،آنگاه که بر دنیای معنا تاختی و بخشی از وجودت در سرزمین عدم زندانی شد
        به یاد بیاور ،آنگاه که آناهیتا ، قلبش را به تو هدیه کرد و برای نخستین بار عاشق شدی
        به یاد بیاور ،که زیبایی این جهان ، تپش قلب بی آلایش اوست که تو را از خود لبریز میکند
        به یاد بیاور
        به یاد بیاور
         
         
        دوستان عزیز برای اطلاع در مورد اسامی خدایان استفاده شده در متن فوق به اوستا مراجعه کنید
        اوشیدا: یک کوه در سیستان و بلوچستان

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۴۵۷۰ در تاریخ حدود ۱ ماه پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0