سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 2 مهر 1400
    17 صفر 1443
      Friday 24 Sep 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        جمعه ۲ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        دزد و ستاره (۲)
        ارسال شده توسط

        صدرالدین انصاری زاده

        در تاریخ : ۱۱ روز پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۹۵ | نظرات : ۰

        تشکیل فضایی از سازه های ذهنی و نمایشی که فقط در تفاهم و همدستگی متظاهرانه ی افراد با یکدیگر موجودیت می یابد با همه ی وسعت و شبکه ی اقناع، به دلیل تضاد غیر دیالکتیکی که با دنیای واقعی دارد، بانی و تشدید کننده ی نیهیلیسم شناخت شناسانه و بحران دانایی است و در نهایت آسیب خود را در همه ی مراتب و ابعاد مادی و معنایی جامعه به جا می گذارد. آشکار است که حتی در جوامعی که در جستجوی معیارهای انطباق پذیر با واقعیت، کیفیات مختلف را به کمیت های ارتباط پذیر با متدلوژی مقبول خود، تقلیل می دهند، نمی توان به معرفت شفاف و دارای تطابق کامل با واقعیات دست یافت و از این رو همواره داوری های آنان در امور کیفی را می توان پذیرای تردید دید. با در نظر گرفتن این موضوع، یقیناً داوری هنری و ادبی که به ناچار در گستره ای بازتابانه بین فرهنگ و واقعیت قرار می گیرد، مشمول تردیدهای پُر دامنه تر می گردند. از این جهت ناگفته پیداست در جوامعی که دچار بحران شناختی و تظاهرهای همدستانه برای بازتولید فضای غیر واقعی برای تقویت جرگه ی ویژه ی خود هستند، داوری های کیفی تا چه مرزی قابل اعتبار و اعتماد است. سطح بی اعتنایی به واقعیات در برخی جوامع تا حدی است که نه فقط می توان درجه ی شدت و ضعف پدیده های مورد داوری را دچار خدشه، و بیشتر و کمترها را اسیر نوسان سلایق کرد، بلکه گاه می توان نیست ها را تبدیل به هست، نمود. معمولا در جوامعی که زیر تاثیر رسوبات سوسیالیستی و مکث فکری قرار دارند و در نتیجه ی آن، گفتمان تک صدایی و تنظیم دایره ای بسته از اطلاعات را سبب هماهنگی و سند اطمینان بخش تداوم روند اجتماعی و پیش بینی پذیر بودن آن تلقی می کنند، بعضاً کیفیت ها بدون نگرانی از انطباق با واقعیت، قابل جا به جایی است و معمولا افراد،  این جا به جایی ها را طبیعی احساس می کنند. البته این تغییر و تعویض ها اغلب در گستره های هنر و فرهنگ که وابستگی بیشتری به ارزش های ذهنی و اتصال کمتری به امور عینی دارند صورت می گیرد.
        اکنون باید تصور کنیم که این پیش زمینه ی اجتماعی چه امکانات بی مرز و طنزآسایی در اختیار افراد مشتاق به جرگه گرایی و جماعت پردازی قرار می دهد. دار و دسته گرایی در بطن جامعه ی متمایل به تک صدایی، فقط در پرتو تاکید دوباره و دوباره بر دایره ی بسته ی اعتبار بخشی های مادی و معنایی، امکان بروز می یابد. به طوری که تاج تشدید از سر جماعتی از افراد هرگز برداشته نخواهد شد و دائماً نامشان با تاکید گذاری بیشتری بر حرف ها، به تلفظ می رسد. با گذشت زمان همه ی امکانات عرفی و سازمانی جامعه، فقط در خدمت تایید و تاکید تیره ی کوچکی از افراد قرار می گیرد. در نهایت از ارتفاع سپهر اجتماعی و حفاظ های فرهنگ، جز ارزشمند شدن مبالغه آمیز روابط دار و دستگی چیزی باقی نمی ماند.
        این ضربه ی جبران ناپذیری است که ازدحام جهل و جنگل گرایی فرهنگی، نه فقط به امروز جامعه ی کم پیشانی، بلکه به فرازها و افتخارات بلند دیروز نیز، وارد می آورد. بحث زوایای هنر و ادب باشد یا بحث زوایای بی هنر و بی ادب اجتماع، تفاوتی نمی کند، جنگل گرایی دیر یا زود ما را در میان همین تی.بی.ام و زپلین و مخلفات مدرن، به نخستینگی و داروینیسم اجتماعی دچار خواهد کرد. حافظ و سعدی تا یک جایی می توانند با چند برگ، عوری و زشتی هنر نمایی های تعارفی امروز را بپوشانند اما بعد از آن، همین عوری ها و کم آبرویی هاست که به شناسنامه ی حافظ و سعدی نیز راه پیدا می کند. بی تردید، پژواک کردن آواهای امروز و دیروز در آینه های یکدیگر، گریز ناپذیر است. چه بخواهیم و چه نخواهیم، شکل بندی نهایی از هویت کلی یک جامعه، محصول گفتگو و دیالکتیک گذشته با امروز است و مدال های بدلی امروز اصالت های دیروز را نیز، خدشه دار می کند. جهان و زمان قاعده و قائده ی خود را دارد. تا آسمان و آن سوترها، راه برای ظاهرسازی باز است اما گام پشت گام، این طی نمودن های نمایشی، هزینه بر می دارد. روشن است که هزینه ی آن باید به منبع اصالت و نجابت های گذشته تکیه داشته باشد و روشن تر است که این منابع ارزشمند، تمام ناشدنی نیست. روزی ما می مانیم و ذخایر خالی فرهنگی و چهره ی پوچ و مضحک فردا که باید با آرایش غلیظ تر چروک هایش را بپوشانیم. می شود با کمک این دوست همپنجره و آن رفیق همباغ، پرتو همه ی چراغ ها را صرف عرض اندام خود کرد اما آن نور که ما را فخیمانه به نمایش می گذارد، خودش باید از واقعیتی تاب گرفته باشد و اگر آن هم تاب نیاورد و ادای نور را درآورد، جز تاریکی دیگر چیزی از ما پیدا نیست و همان نبودنی به چشم می آییم که بوده ایم.
        خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود
        و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
        بعض و بهتر از خانم های سینمایی و چلنمایی امروز نباشد، یک آقای گلی که سر سبدتر از همه ی گلستان و اوضاع گل و بلبل فعلی است، مصاحبه ای کرده و خودش را در مصافت صحبت به این ایستگاه رسانده است که؛ 
        بعله، جانم برای شما بگوید که نگاهتان به شعر دزدی خیلی هم بد نباشد که بعضی از این دزدها ستاره می شوند.
        بله!!!
        باز هم به قول ابتهاج سوز آور:
        نشسته ام به در نگاه می کنم / دری که آه می کشد
        آفرین! احسنت! ماشاء الله! نظریه بردار ادبی یعنی همین. یعنی این که نباید یک مولکول اندیشه به خود راه بدهد و باید منظورهایی را واج آرایی کند که هیچ آدم صاحب اندیشه ای حاضر به اجرای آن نیست. نمی دانم چطور خود را آرام کنم که از این قفل شکنی و هک مسئله، فیض حاد نبرم؟! انبساط خاطری دارم که اگر مرا به جای بالن به آسمان تبعید کنند، این طور بال در نمی آورم به سمت خروج از این خاک. حبذا! به راستی که در این باغ سر به فلک کشیده، فقط تویی که یک دانه ای! یعنی ضبط و ربط حرف ها و نظم منطقی سخنان ایشان مرا دچار چنان شگفتی و شکفتگی کرد که حالا حالاها باید برگم بریزد تا به تعادل موسمی برسم. به و به به! واقعا که تا خواندم ناگهان به شدت دیدم که از کوزه همان برون تراود که در اوست. 
        می تراود مهتاب / مي درخشد شب تاب / نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك / غم اين خفته ي چند / خواب در چشم ترم مي شكند
        زهازه! ما را بگو که نقد و ادب شناسی را می گفتیم باید پیش زرین کوب و شمیسا جستجو کنیم و یا همان ترجمه های نیم بند! آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم. اروپا اگر مارکوزه دارد ما، کوزه داریم! چه بدی دارد که ما بدش را نداریم و خوبش را داریم؟! چه بدی دارد این که ما مارش را نداریم و کوزه اش را داریم؟! خدایا شکرت! اگر نخوانده بودم و مرده بودم، این همه بشاشیت را کجا پیدا می کردم؟! بر منکرش لعنت که دزد ستاره شدنی هم هست. شده است که نشود؟! مگر تا به حال ندیده ایم؟! زبانم لال مثالش که کم نیست. اما خب، در کجا؟! در جرگه و جماعت یا در شعر؟! بالاخره یک فرقی بین حد شعر و حد شعور جماعت هست یا نه؟! تا کی به خبث آینه ها باید امیدوار بود؟! آمدیم و یک روز دست و رو شسته، سر این میز نشستند.
        کسی نیست بگوید: عزیز رسانه ها! یوسف ارتباطات! شاید بعضی دیانت ها مثل بعضی سیاست ها باشد اما شعر را چه گردنه و دره ای فرض کرده اید که دزدی را در آن ستارگی دیده اید؟! ماجرای شعر، بیخ و تاریخی دارد که شما میل ندارید بدانید و همین طور از پیش خودتان و با لارج اندیشی، یک واج هایی می فرمایید که معلوم نیست برای چه! خیر، این طور نیست. مطمئن باشید که با باور به ستاره شدن دزدها سال هاست که آدرس اشتباه به خودتان داده اید و همین آدرس های یک بام و دو هواست که شما و بسیاری از آدم های خوش خواب و خیال را به این جایی رسانده که چه عرض کنم! البته شما و آن آدم های خوش قدم، استعداد آن را دارید که هر جا که نشسته اید همان جا را قله بدانید یا از خودتان عینا یک قله خلق کنید. اما خاطراتتان راحت که خبری نیست! بنده نه تبحری در دروغگویی دارم نه آن قدر اعتماد به نفس نمایشی دارم که بدون خواندن و شک کردن زیاد، چیزی بگویم. شاید شما فراتر از سرزمین متروک صداقت پرواز داشته باشید اما بنده که همین حول و حواشی می چرخم با اندک صداقتی که دارم عرض می کنم که: خیر، شدنی نیست. انباشت شعری، شبیه انباشت مالی نیست که بشود با دزدی در آن، ستاره شد. چیزی است که در جان شماست. مربوط به خود شماست. این دارایی وجه بیرونی ندارد که بشود آن را دزدید و تصاحب کرد. عزای آن، وعده ی بعد از مرگ نیست. حین عمل اتفاق می افتد. دزدی، خطِ خیز شروع نیست. پایان پیش از شروع است. تمام لذت شاعر بودن به این است که آفرینی از آفرینش خودت به دست بیاوری. اگر به بهشت و یقین آفرینشگری در خودت نرسی، کدام شعر؟!! امکان ندارد یک جان شاعر، گدای چنین گذری باشد. دزدی خام، خلاقیت و خودانگیختی هنری را دوزخانه در روح انسان می سوزاند. شاعر شدن محصول استعداد ژرف و کوشش پیگیر است و برای این کوشیدن و کوشیدن، پیش از هر کس خود فرد باید به توان شاعری خود باور داشته باشد و به مرور باورمندتر بشود. احساس خلقت و آفرینشگری درونی، آن نوع دارایی نیست که قابل انتقال باشد. چشمه ای است که باید از آن لبریز باشی و بتوانی بی وقفه خود را در آن تماشا کنی. 
        از رحمی که در جان خویش یافت / سبک شد / و چونان قویی مغرور / در زلالی خویشتن نگریست 
        «- تازیانه اش بزنید! »

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۵۹۴ در تاریخ ۱۱ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید
        ۲ شاعر این مطلب را خوانده اند

        صدرالدین انصاری زاده

        ،

        مسعود آزادبخت

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آخرین نقدهای شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0