سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 24 ارديبهشت 1400
  • لغو امتياز تنباكو به فتواي آيت الله ميرزا حسن شيرازي، 1270 هـ ش
4 شوال 1442
    Friday 14 May 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      جمعه ۲۴ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مبتلای مردم
      ارسال شده توسط

      نسرین علی وردی زاده

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ۰۴:۳۶
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۳۳ | نظرات : ۶

      گفتم :«به خدا بریده‌ام! سیر شده‌ام پدر! دیگر نمی‌کشم! چیزی که در آنم، زندگی نیست. لجنزار است. شما را به خدا طلاقم را بگیرید و خلاصم کنید.» نمی‌توانست نگاهش را بیندازد توی نگاهِ کبودم! خجالت می‌کشید یا زجر، نمی‌دانم. پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را فرستاد هوا! صدایش انگار از تهِ چاه برمی‌آمد. گفت :«نمی‌توانم!» آشفتم :«ولی چرا؟!»
         – نمی‌توانم عاطفه! نمی‌توانم! برادرم هست.
         صدایش و خودش به نظر غریبه می‌آمد. مادرم، آن گوشه، فقط اشک می‌ریخت. و صدای شر شرِ باران، به کندیِ این تکرار کمک می‌کرد. من گریبان‌گیرِ بغضِ بدی شدم. خوب می‌دانستم اگر حرف بزنم، غرورم از میان خواهد رفت. ولی ساکت ماندن از عهده‌ام خارج بود.
         – می‌خواهید بگویید برادرتان را به من ترجیح می‌دهید؟!
         شبنمی از نگاهم افتاد و او به سمتم بُراق شد. انگار که ناحق گفته باشم. انگار که در احترام کوتاهی کرده باشم. انگار که سیگار را از دستش کشیده باشم. احساس کردم فریادش، شمعدانی‌های ظریفِ جهیزیهٔ مادر را، در حاشیهٔ پذیرایی، لرزاند.
         – برادرم هست. می‌فهمی؟! شریکِ کار و دار و ندارم! بروم به او چه بگویم؟! بگویم بیا به پسرت بگو طلاق دخترم را بدهد؟! بگویم بیا ببین چه بلایی سرِ دخترم آورده؟! بگویم بیا نصیحتش کن؟! چه بگویم عاطفه؟!
         سیگار را پرت کرد توی زیرسیگاری!
         – از آن گذشته...!
         و ساکت شد. سکوتش را دوست نداشتم. بعد از آن فریاد گوشخراش و حقایقی که مثل سیلی به صورتم می‌نشست، جواب من نمی‌توانست سکوت باشد. باید ادامه می‌داد. پرسیدم :«از آن گذشته...؟!»
         بلند شد. داشت می‌رفت سمت اتاق! و با هر قدم، تکه‌ای از احساس مرا می‌برد. و یا شاید زیرِ پا له می‌کرد. به آنجا که رسید، ایستاد. دستش را به چهارچوبِ در گرفت. بدون اینکه برگردد، آرام گفت:«طلاق ننگ است دختر! چرا نمی‌فهمی؟! تا حالا انگِ طلاق، توی فامیل، به پیشانیِ کسی نخورده! برگرد سرِ زندگی‌ات! خیلی‌ها حسرتِ زندگی تو را می‌خورند. برو خدایت را شکر کن. باید بسازی عاطفه! اگر سوختنی هم باشی، باید بسازی!»
         و داخل شد و در را پشت سرش بست. یک لحظه حس کردم هوا سنگین شد. نفسم رفت ولی برنگشت. سردم شد. انگار که وسط پاییز، برف نشست. گویی سرایِ امیدم فرو ریخت. یک نفر آشنا، انگار تهِ این کوچهٔ نمور از دیده‌ام رد شد. رفت و پیوست به این جامعه! رفت و مبتلای مردم شد.
         به کیفم چنگ زدم. برخاستم! مادرم ناله می‌کرد. ضجه می‌زد و من گوشم بدهکار نبود. لحظهٔ آخر نگاهش کردم. چشمانش نشسته بود به گود و دستانش می‌لرزید. پاشنهٔ کفش را بالا کشیدم و گفتم:«روزی اگر جنازه‌ام را از آن جهنم، بیرون کشیدید، یادتان باشد عوضِ من، معنیِ ننگ را هم از پدر بپرسید.»
       
       
       
       

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۱۰۷۰۷ در تاریخ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ۰۴:۳۶ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      قربانعلی فتحی  (تختی)
      پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ۱۶:۱۲
      سلام ودرود برشاعر گرامی علی وردی عزیز
      نمیدانم ایا این سرگذشت از خود شما است یا
      اینکه انرا درذهن نگارش کرده اید .اما درحقیقت
      کسانیکه دچار چنین زندگی هستند باید با مشورت
      کسانیکه هم دانا وهم بیطرف باشند.درمیان گذاسته
      شود .دیگر اینکه کل حقیقت رفتا ر طرف را به
      انها بفهمانید تا بتوانند راهنمایی لازم به نمایند
      ودیگر اینکه زمانیکه اعصاب سرجایش هست
      عا قلانه خودتان تصمیم نهای رابگیرید .
      دست خداوند عادل مشگل گشای کارتان باشد
      انشالله موفق باشید وسلامت خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      نسرین علی وردی زاده
      نسرین علی وردی زاده
      پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹ ۱۸:۰۹
      سلام و درود متقابل جناب فتحی عزیز!
      ابتدا لازم می‌دانم ذکر کنم که خیر! خوشبختانه این سرگذشت من نیست! بلکه زاییدهٔ تخیل بنده و فقط داستانی است که بنده آن را به تحریر درآورده‌ام.
      از این مورد گذشته، بله، حرف‌ها و توصیه‌هایتان متین است. این اتفاق برای هر کسی که بیفتد باید از راه درست، مشکلش را حل کند.
      از شما ممنونم که وقت گذاشتید. مفتخرم نمودید جناب! ممنون از نگوه ارزشمندتان! 🌺🌹🌺🌹🌺🌹
      ارسال پاسخ
      قربانعلی فتحی  (تختی)
      جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۹ ۲۱:۴۹
      درود برشما شاعر هنر مند علی وردی
      بسیار عالی واستادانه سرودید که به
      واقعیت نزدیک است
      موفق باشید و سرفراز
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      نسرین علی وردی زاده
      جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۹ ۲۳:۱۱
      سپاسگزارم جناب فتحی!
      به بنده لطف دارید. خوشحالم که باب میل بوده
      منت گذاشتید. باز هم سپاس🌺🌺🌺🌺🌺
      آرمان پرناک
      شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹ ۱۷:۱۵
      سلام و درود بر شما بانو
      طوری قلم زدید فکر کردم داستان زندگی شماست
      تا اینکه پاسخ شما را به استاد فتحی عزیز خواندم
      هر چه بود واقعیتی تلخ و ناراحت کننده است که این روزا به شکل های مختلف در جامعه شاهدش هستیم
      امیدوارم برای هیچ کسی اینگونه مشکلات پیش نیاید و
      زندگی همه پر از مهر و صفا باشد
      _______________ خندانک

      نسرین علی وردی زاده
      نسرین علی وردی زاده
      يکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹ ۰۰:۲۳
      با سلام و درود بر شما جناب پرناک!
      سپاس از نگاه شما! نظر لطفتان است!
      بنده به همین نظرات شما و سایر استادان است که پای آثارم می‌نشیند و مفتخرم می‌کند، زنده‌ام. واقعا نظات همگی‌تان، انرژی و روحیه زاید الوصفی به من القا میکند و بنده از این جهت سرافرازم.
      مجدد از نگاه لطیف و حضور گرمتان سپاسگزارم
      زنده باشید و پایدار🌺🌹
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0