سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 30 مهر 1399
    5 ربيع الأول 1442
      Wednesday 21 Oct 2020
        بزرگ ترین شكوه و سربلندی ما نه در هرگز سقوط نكردن، بلكه در برخاستن پس از هر شكست است. رالف والدو امرسون

        چهارشنبه ۳۰ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مردی که پدر نبود
        ارسال شده توسط

        نسرین علی وردی زاده

        در تاریخ : ۸ روز پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۱۱۰ | نظرات : ۱۱

           گفتم: «نزن تو را به خدا! من چه گناهی دارم؟! این هم بچهٔ توست.» نعره‌اش خورد توی صورت دیوارها! گفت: «می‌خواهم صد سال سیاه نباشد. دختر می‌خواهم چه کار؟!» و محکم‌تر زد. همه جایم کبود شده بود. طاقت قلدری‌هایش را نداشتم. اما چاره‌ای هم نداشتم. یک جور سوختن و ساختن! در جامعه‌ای که طلاق برای زن، ننگ بود، چه می‌توانستم بکنم؟! سه دختر قد و نیم قد را چه میکردم؟! باید می‌ماندم. به خاطر بچه‌ها! 
           دفتر را می‌بندم. دست می‌بَرم و اشک‌ها را پاک می‌کنم. دفترچهٔ خاطرات مادرِ خدا بیامرزم، مرا یاد روزهایی می‌اندازد که بود. یاد صبح‌هایی که چای داغ می‌ریخت توی استکان و ما سه خواهر از دیدن کبودی‌های روی دستش، آتش می‌گرفتیم. و شب‌هایی که سفرهٔ رنگینی پهن می‌کرد تا همان مردی که پدر می‌خواندیمش بیاید و مثل برج زهرمار بنشیند بالای سفره! و ما جرأت نداشته باشیم، حتی به یکدیگر نگاه کنیم.
           چشم می‌گردانم. این پارک هم مثل زندگی من، زیادی خلوت است. آنقدر خلوت که حتی شهرداری، رغبت نمی‌کند این نیمکت‌ها را رنگی بزند. دلم نمی‌خواهد متوجهش باشم ولی نگاهم می‌چرخد و روی مردی می‌افتد که روزی بزرگترین واهمهٔ زندگی‌ام بود. مرد سالخورده‌ای که یک زمانی از نفس کشیدن در اتاقی که ما نشسته‌ بودیم منزجر می‌شد اما حالا، کنارم، روی این ویلچر نشسته است و نگاه بی فروغش، نقطهٔ پوچی را نشانه رفته است.
           ما فکر می‌کردیم، آرش که به دنیا بیاید، زندگی‌مان گلستان خواهد شد. ولی لجنزار واقعی را بعد از تولد او چشیدیم. یک آرش می‌گفت و از دهانش صد آرش می‌ریخت. و ما هر روز جهنم را به چشم می‌دیدیم.
           باد ملایمی از کنارمان می‌گذرد و چند تار موی مانده روی سرش را به بازی وامی‌دارد. این سکوت عذابم می‌دهد. دوست دارم بپرسم: «آرش‌تان کجاست؟! یادتان می‌آید رفتنش را؟! دیدید؟! حتی برای ترخیص‌تان از بیمارستان هم نیامد. شما را گذاشت با دختری که فقط دختر بود. و مرا گذاشت با مردی که پدر نبود.»
           خم می‌شوم. به جای تمام این‌ها، فقط می‌گویم: «برویم؟!» برمی‌گردد و نگاه نمناکش می‌افتد توی نگاهم. پلک می‌زند و اشکی از گوشهٔ چشمش می‌چکد. دست نمی‌بَرم. پلک نمی‌زنم. من آه نمی‌کشم. بگذار دانسته‌هایم بماند برای خودم! دفتر مادر را می‌گذارم روی پاهایش و بلند می‌شوم. پشت ویلچر قرار می‌گیرم. حالا دیگر قدم‌هایم ثابت‌تر از همیشه است.
         
        نسرین علی‌وردی

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۰۴۳۴ در تاریخ ۸ روز پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        ۸ روز پیش
        خندانک
        درودبرشما
        بسیارخوب بود خندانک خندانک خندانک
        باداستانتون همسفرشدم ولذت بردم
        گرچه تلخ بود.....
        نسرین علی وردی زاده
        درود متقابل بانو عجم عزیز
        سپاس از نگاه گرانقدر و حضور گرمتان. شما لطف دارید
        ممنونم🌺🌹🌺🌹
        ارسال پاسخ
        پرستو پورقربان (آنه)
        ۸ روز پیش
        با بند بند وجودم لمس کردم این نوشته را...
        چقدررررر غم انگیز
        و چقدر هم آشنا
        بیگانه نیستم با لرزش و واهمه ای که واژگانتان بر جانم می چسباند ...


        اصلا کسی هم میداند؟
        حال این گونه زندگی های ناملایم تند مزاج را؟!
        حالی مادری را که فقط مادر است و دختری که فقط دختر؟!
        درد قصه ای را که نمیتوان دانست از کجا آغاز شده و انتهایش تنها ظلمت محض و تباهی قاطع است؟

        میدانی حال دختر بچه ی کوچکی را که شاهد صحنه ی دلخراش وحشیانه ی دار آویختن و اسلحه کشیدن و چاقو بریدن و کبودی چشیدن است؟!!
        میدانی درد روزی هزاااااار بار مردن های خاموش بی نشانه را؟!
        بیخیال
        او هم بزرگ میشود
        یادش میرود !
        بچه است دیگر !


        خندانک

        نسرین علی وردی زاده
        بانو پرستوی عزیزم
        چقدر مسرورم که نوشته‌ام به دلتان نشسته و این مایهٔ افتخار من است.

        بی نهایت از نگاهتان ممنونم و البته از وقتی که گذاشتید.
        و از شما سپاس ویژه دارم برای متن زیبا و نظر گرانقدرتان. واقعا مفتخرم فرمودید. ممنون و سپاسگزارم! پاینده باشید.🌺🌹🌺🌹🌺🌹
        ارسال پاسخ
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        سینا خواجه زاده
        ۸ روز پیش
        درود دوباره مهربانو علی وردی زاده
        بنده کلاً دو تا رمان خوانده ام، 10 سال پیش، به اصرار دوستی که معتقد بود حتماً باید روشنفکر باشیم و برای روشنفکر شدن باید کتاب بخوانیم، قلعه حیوانات و ناتور دشت(که از دومی هیچی نفهمیدم).
        پس درناجایگاهِ یک کتاب نخوانده ی کتاب گریز، شیوه ی بیان این روایت های کوتاهِ شما را که دیدم برام خیلی جالب بود.
        نسرین علی وردی زاده
        درود مجدد جناب خواجه‌زاده
        بسیار خرسندم که متن‌هایم، شما را به وجد آورده و این مایهٔ مباهات بنده است که شما مشتاق شده‌اید.
        واقعا مفتخرم فرمودید. سپاسگزار و ممنونم🌺🌹
        ارسال پاسخ
        قربانعلی فتحی  (تختی)
        ۷ روز پیش
        درود برشما
        بسیارعالی
        وزیبا
        نسرین علی وردی زاده
        درود متقابل
        ممنون و سپاسگزارم.مفتخرم فرمودید.🙏🌹
        ارسال پاسخ
        فرشاد اقبالی
        ۶ روز پیش
        خندانک خندانک خندانک
        نسرین علی وردی زاده
        🌹🌹🌹
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0