سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 24 مهر 1400
  • روز پيوند اوليا و مربيان
11 ربيع الأول 1443
    Saturday 16 Oct 2021
    • روز جهاني غذا

    بیشترین مخاطب

    کانال تلگرام شعرناب

    بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

    شنبه ۲۴ مهر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    دخترک رویا پرداز
    ارسال شده توسط

    فاطمه شعیبی(شاعره ی گیلانی)

    در تاریخ : شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۱۲
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۳۱ | نظرات : ۰

    چِک چِک چِک..
    تِک تِک تِک...

    لالایی ای که هر شب تکرار میشد و با نوایش دخترک را در  رویای گرمی غوطه ور می ساخت.
     
    در خلوت شب، خانه ی کوچکشان مهمان قطره های باران بود، قطره هایی  که از شکافهای سقف خود را درون کاسه ی شیشه ای می انداختند
    .
      صدای زوزه ی باد از لابه لای پنجره ی شکسته او را در وحشتی شیرین مات میکرد
    از ترس اینکه نکند از پشت شکاف پنجره سایه ای مرموز را ببیند گوشهایش را میگرفت و زیر پتو پنهان میشد
    و ترسان و لرزان خود را به خواب میزد


    اما تابستاها یک جور دیگری بود آهنگهایش فرق میکرد لالایی هایش جور دیگری بود
    لذت پشت بام خوابیدن و تماشای ستاره هایی که مثل اکلیل آسمان را براق کرده بودند یک طرف، گوش دادن به صدای جیرجیرک ها و عطر خوش شب بوهای ته باغ صفای،دیگری داشت

    میگفت خانه ی مان جادویی است همه چیز دارد آدمهای کوچولو روی ترک های دیوار زندگی میکنند یکی از آنها دختری بود موبلند اما وقتی باران امد موهایش را کند
     یا ان یکی پسری بود که دوچرخه اش دو تا صندلی داشت و خواهر کوچکش را همیشه سوار دو چرخه میکرد
    اما یک روز  باران،صندلی دوچرخه او را هم خراب کرد.
    از هر چیزی رویا میساخت، با پروانه ها حرف میزد، هر گاه نسیم قاصدکی را به داخل خانه هل میداد فکر میکرد که فرشته ای برایش نامه ای نوشته و آن را توی گوش قاصدکی خوانده و حالا  قاصدک آمده تا نامه  فرشته را به او برساند.
    دوست داشت یک روز مثل یک گنجشک پرواز کند و آنقدر بالا برود تا برسد پیش خدا و از خدا بخواهد که سقف خانه شان را درست کند شکاف پنجره شان را هم درست کند و به پدرش یک عالمه پول بدهد تا فقیر نباشند آخر مادرش میگفت خدا خیلی داراست...

     

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۹۹۴۷ در تاریخ شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۹ ۲۲:۱۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقد و آموزش

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

    حمایت از شعرناب

    شعرناب

    با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0