سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 26 آبان 1397
    10 ربيع الأول 1440
      Saturday 17 Nov 2018
        من تا آنجا كه می‌توان، حق‌شناسی می‌كنم، ولی چون پول ندارم، جز ستایش، كاری از دستم برنمی‌آید. سقراط

        شنبه ۲۶ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        کلاس 103 انسانی
        ارسال شده توسط

        سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۵ | نظرات : ۰

        کلاس ما حدود سی، چهل نفر می شد. سوم انسانی دبیرستان تلاشگران... توی یک کلاس بزرگ که دو پنجره داشت و سکویی که از بلوک درست شده بود و تخته سیاهی که سبز بود و دبیرها هنوز با گچ رویش می نوشتند.
        دیپلم که گرفتیم هر کسی رفت سراغ زندگی و سرنوشت خودش... البته بعضی ها هم نتونستند دیپلمه بشن و برخی هم ترک تحصیل کردند.
        کیانوش همان اول سال ترک تحصیل کرد و بعد از مدتی که دیدم اش، موهاشو زده بود و رفته بود سربازی... خدمت اش که تمام شده بود وانت باری خرید و مرغ زنده می فروخت.
        جواد به همراه خانواده اش رفتند کاشان. پدرش ارتشی بود و چند سالی مأموریت اومده بود شهر ما...
        رسول رفت درِ مغازه ی پدرش و خیاط شد. دو سه باری از در مغازه اش رد شده بودم، با حرمت و احترام زیادی با من برخورد داشت. مثل سابق لاغر و ترکه ای مونده بود اما ریش و سبیل صورتش رو پوشانده بود.
        خبات بچه مایه دار بود!. پدرش برایش مغازه ای خریده بود و طلا فروشی زده بود... مغازه ی طلافروشی روبرویش هم متعلق به برادرش بود... پدرش هم مغازه پارچه فروشی داشت. در کل وضع مالی آنها توپ توپ بود.
        رامین صادقی به حزب تروریستی کومله ملحق شده بود. چیزهایی درباره اش شنیده بودم... اینکه میگفتن اعتیاد داشته و از خونه انداختنش بیرون و رفته تو حزب و اونجا ترک کرده و بعد برای خرابکاری که وارد مرزهای غربی کردستان شده بودند تو درگیری کشته شده بود... حتی جنازه اش هم ندادن خانواده اش و پنهایی جایی دفن اش کرده بودند.
        ی صادقی دیگری داشتیم به اسم کوچک یزدان که اونم رفته بود عراق... شنیدم اونم عضو حزب تروریستی دموکرات شده بود. دیگه چیزی از اون نشنیدم.
        آکو یه وانت سایپا خریده بود و قاچاق جابجا می کرد. از سوخت و چای و پارچه گرفته تا مشروبات الکلی... از این قبیل اجناس زیاد تو مرزهای اطراف ما پیدا میشد که از طریق قاچاقچیان به شهرهای بزرگتر همچون کرمانشاه و همدان و تهران و... میبردنش.
        اقبال و حبیب الله و بهمن با هم کنکور ثبت نام  کردند و بهمن قبول نشد و رفت ور دست پدرش بنایی و عملگی. پدرش همون سال کنکور فوت کرد و اونم مجبور شد قید درس و دانشگاه رو بزنه و نون آور خانواده اش بشه... الانم نمایندگی کاشی و سرامیک داره.
        اقبال لیسانس گرفت و افسر نیروی انتظامی شد. الان سرگرده!!! ارشد حقوق رو طی خدمت گرفت و اسم و رسمی تو شهر برای خودش دست و پا کرد.
        حبیب الله هم ارشد جغرافیا گرفت و ی بار هم برای انتخابات شورای شهر کاندید شد که از آخر دوم سوم شد.
        فاضل هم لیسانس گرفت و کارشنلسی ارشد هم خوند. خانواده اش به خاطر خواهر معلول اش رفتن کرج اما خودش همین جا موند و الان در کنار درسش بوتیک داره و تو کارهای سیاسی هم ورود پیدا کرده و مسئول حزب استان شده است.
        حسام که دوران دبیرستان همیشه رقص های مایکل جکسون رو روی سکوی پای تخته سیاه اجرا می کرد؛ تربیت معلم قبول شد و الان دبیر زبان انگلیسی شده... همون موقع دبیرستان نیز زبان انگلیسی می خوند و دیپلم زبانم گرفت کنار درسش.
        کیهان هدایتی مدتی تو شرکت سد سازی شاگرد آشپز بود و بعد شنیدم رفته ایلام، چند باری تو مراسم عزاداری عاشورا دیده بودمش که سینه می زد... کامیار که از روز اول هم معلوم بود اهل درس و مدرسه نیست و یکسره دنبال جنگ و لات بازی بود هیچ وقت نتونست دیپلم بگیره و رفت سربازی  ، تو آموزشی فراری شد و افتاد تو ار خلاف مواد مخدر و با شیشه گرفتنش و سپردنش چوبه دار اعدام...
        جبار که بعد از هم روستایی اش کیانوش ترک تحصل کرده بود، زن گرفت و صاحب دو تا بچه شد؛ ی دختر و یک پسر... بعد ها از پسر عمویش شنیدم که معتاد شده و دار و ندارشو دود کرده برده هوا... حالا هم چوپان مردم شده!!!.
        سعید بعد از اینکه نتونست دیپلم بگیره رفت سربازی و خدمتش که تموم شد، دیپلم گرفت و رفت استخدام قراردادی جهاد نصر شد و لیسانس گرفت و الان پاسدار شده.
        عبدالله عزیزی رفته تو حال و احوال سلوک و عرفان... موهای دم اسبی و ریش بلند و قدم زدن های عاشقانه در خیابان ها در حالی که چند کتاب زیر بغل دارد، کار و بارش شده است.
        امید نقاش ساختمان شد؛ زمان دبیرستان شعر میگفت؛ سیگار مور هم کنج لبش... اونم معتاد شد... ازدواج کرد و صاحب دختری شد.
        محمد مرادی فوتبالیست شد؛ توی چند تیم مطرح استان هم توپ زد و دیگه دنبالشو نگرفتم.
        توی کلاس 103 دو نفر بهروز نام داشتیم... بهروز پخمه! و بهروز صادقی... بهروز پخمه شریک پدرش مغازه لوازم خانگی داره و در کنار کارش درسش رو خوند و لیسانس گرفت. بهروز صادقی هم دهاتشون ماندگار شد و دامداری کرد.
        فرشاد ویسی یه مدت کارگزار یک شرکت بیمه ای شد و بعد ولش کرد و الان مغازه ی یدکی ماشین داره. ی مدتی هم دانشگاه رفته بود اما جا گذاشته بود.
        محسن مرادی دم دستش باباش تو قنادی کار میکرد و دانشگاه رو تموم کرد و الان قاضی شده؛ قاضی اهل سنت فقه شافعی. محسن قنبری هم پاسدار شده. رضا کمدین شبکه استانی شدهـ خیلی ها میشناسنش...بقیه بچه ها رو یا فراموش کردم یا خبری ازشون ندارم.
        منم یکی از همین بچه های کلاس 103 انسانی بودم که گفتم... نسل دهه شصتی ها... نسل سوخته ی ایران...
        سعید فلاحی

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۹۲۷ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.