سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      بازی تقدیر 7
      ارسال شده توسط

      فریبا غضنفری (آرام)

      در تاریخ : چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ۲۱:۲۰
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۶۳۲ | نظرات : ۳۶

       
      قسمت هفتم (پایان) :
      اون شب ، شراره سریع میاد کنار خیابون تا تاکسی بگیره خیابون هم خلوت بوده. که یکدفعه متوجه ماشینی می شه که به سرعت از دور می اومد. تا چشم به هم میزنه می بینه که روی زمین افتاده. راننده و همسرش که حسابی هول شده بودند ، شراره رو می برن تو ماشین و به سرعت حرکت می کنند. شراره تصور می کرده اون رو دارن به بیمارستان می برن. یه دختربچه ی کوچیکی هم تو ماشین بود که بغل مامانش خوابیده بود. از حرف های اونها معلوم شده بود دخترشون تب شدید کرده و عجله ی اونها بخاطر همین بوده. پدر بچه که متوجه تشنج بچه می شه حواسش پرت می شه و ماشین کج حرکت م یکنه و به سمت پیاده رو کشیده می شه و چون سرعت بالایی داشته دیر متوجه شراره می شه و کنترل ماشین از دستش خارج می شه.
      وقتی به بیمارستان می رسند ، مادر و دختر پیاده می شن و پچ پچی بین زن و مرد ردّ و بدل می شه و زن با نگرانی خداحافظی می کنه و می ره و مرد به راه میفته. شراره که از درد به خودش می پیجیده می پرسه: آقا کجا می رید؟
      مرد: نگران نباش...
      شراره: آقا نگه دارید من خودم می رم خونه
      مرد: شما با این حال نمی تونید برید.
      شراره: آقا فقط یه تاکسی برام بگیرید من می رم
      اما جوابی نمی شنوه. نگران فقط گریه می کرده و التماس می کرده که پیاده اش کنه. اما اون آقا می گفته که نمی تونه.
      بالاخره به همون آپارتمانی که شراره رو پیدا کردیم می بردش. خانمی اونجا منتظر و نگران ایستاده بود. با دیدن اینها به شراره کمک می کنه و می بردش توی خونه. براش رختخوابی ردیف کرده بود و شراره رو اونجا خوابوندن.
      التماسها و زاری شراره بی فایده بود. اون خانوم که بعد معلوم شد خواهر همون آقاست و با تماس همسر اون آقا از بیمارستان متوجه جریان شده و برای کمک اومده ، کیف شراره رو باز می کنه و موبایلش رو هم برمی داره .
      خود شراره هم سردرگم بوده ، روزی نبود که گریه نکنه. درد امانش رو بریده بود. غذا هم نمی تونست بخوره. فکر آترینا بی تابش کرده بود.
      اون دو نفر هم اعتراف کرده بودن. تصادف غیرعمد اتفاق افتاده بود، امّا تصمیمات بعدیشون باعث محکومیتشون شد.
      چون وضع مالی خوبی نداشتن و به قول خودشون تا خرخره تو قرض بودن. نه م یتونستن مخارج درمان و خسارت بدن، نه اون مرد می تونست حبس بکشه چون زن و بچه اش درمانده می شدن و نمی تونستن از پس زندگی بر بیان. از ترس نذاشتن شراره با ما تماس بگیره یا بیرون بیاد. هر چی هم که بیشتر می گذشت اونها متوجه می شدن شرایطشون بدتره و همه شاکی می شن که چرا پس زودتر خبر ندادن.
      بخاطر یه تصمیم ابلهانه ، هم خودشون و به دردسر انداخته بودن و چند ماه با استرس و عذاب گذروندن و هم باعث عذاب شراره و همه ی ما شده بودن. آترینا.... طفلک معصوم این مدت بدون مادر چقدر بی تاب شده بود.
      شراره توضیح داد که یک روز زن همسایه برای دادن آش نذری اومده بود جلوی در. همون موقع دختر کوچولوی اونها میاد و به مادرش می گه که شراره نیاز به دستشویی داره.
      خانوم همسایه که مدتی بوده گاه و بی گاه صدای گریه ی خانمی رو می شنیده و مطمئن بوده صدای خود صاحب خانه نیست ، مشکوک می شه و می گه : ااا .... مهمون دارید؟ کاش بیشتر آش می آوردم. الان می رم یه ظرف دیگه هم براتون می آرم. ولی زن صاحب خونه می گه نیازی نیست و زود در رو می بنده.
      اون خانوم از اون روز به بعد منتظر یه فرصت می شه. تا اینکه یک روز متوجه می شه هیچکس خونه نیست. سریع می ره پشت در خونه و در می زنه و هی صدا می کنه شراره خانوم؟ شراره خانوم؟ مطمئن بوده اون خونه است. چون همسایه ها گفته بودن که زن و شوهر با دخترشون رفتن ، انگار عروسی یکی از اقوامشون بوده.
      شراره که خیلی سخت می تونسته از رختخوابش تکون بخوره. کشون کشون خودش رو رو زمین حرکت می ده و با سخت ترین و دردناک ترین حالت ممکن خودش رو به نزدیک در می رسونه.
      خانوم همسایه که متوجه سر و صدای داخل خونه شده بود همونجا منتظر ایستاده بود و آروم شراره رو صدا می کرده.
      شراره سعی می کنه تا به حدی بلند حرف بزنه که اون خانوم صداش رو بشنوه: بله، من اینجام.
      خانوم همسایه با خوشحالی می گه: شما کی هستید؟ اینجا چیکار می کنید؟ کمک نمی خواید؟
      شراره با گریه و ناله می گه: خانوم تو رو خدا یه شماره بهتون می دم به همسرم زنگ بزنید و خبرش کنید. بگید بیاد دنبالم. خانوم خواهش می کنم کمکم کنید من سه ماهه بچه ی شیرخوارم رو ندیدم.
      خانوم همسایه : ببینم اینا دزدیدنت؟ می خوای پلیس خبر کنم، پدرشونو در بیارن؟
      : نه ، نه... فقط شماره ای که می گم رو یاد داشت کنید و زودتر بهش زنگ بزنید.
      خانوم همسایه : چند لحظه صبر کن . من برم سریع کاغذ و خودکار بیارم. همین جا بمون.
      خیلی زود برمی گرده و شراره شماره رو بهش می گه. از کند بودن اون خانوم تو نوشتن مشخص می شه سواد زیادی نداره واسه همین شراره چند بار شماره رو تکرار می کنه تا مطمئن شه اون خانوم درست نوشته.
      خانوم همسایه که تو منزلشون تلفن نداشتن به منزل مادرش می ره و یواشکی شماره رو به خواهرش که دانشجو بوده می ده و ازش می خواد تا اون تماس بگیره و همین هم می شه.
      واقعا اگر اون خانوم و ذکاوت و پیگیریش نبود نمی دونم چی می شد. اینم خواست خدا بود.
      روز ترخیص شراره، جشنی تو خونمون به پا بود. بعد از مدت ها باز خانواده ها از ته دل می خندیدند. برخورد آترینا و شراره دیدنی بود، اشک همه در اومد. آترینا از بغل مامانش تکون نمی خورد و محکم لباس شراره رو گرفته بود. انگار می ترسید بازم مامانش بره و حالا حالا ها نیاد.
      نمی تونستم رضایت بدم، روزهایی که گذشت و دقیقه به دقیقه اش تو خاطرم بود و تصور اینکه تو اون مدت چه به حال و روز شراره اومده دیوونه ام می کرد.
      شراره می گفت اون ها خانواده ی بی سواد و سطح پایینی هستن. قدرت تصمیم گیری و تفکر درستی ندارن. به زور پول بخور و نمیری در می آرن و می گذرونن. مرده دست فروشی می کرده و همیشه تو خونشون محیطی پر از غم بوده.
      حکمشون صادر شد و از چیزی که می ترسیدن به سرشون اومد.
      من رضایت ندادم، یعنی نمی تونستم رضایت بدم. چقدر شراره ضجه زده بوده که ازشون شکایتی نمی کنیم و حرفی از اون اتفاق نمی زنیم فقط بذارن بیاد پیش بچه اش ، ولی اونا از ترس و بی فکریشون حتی به دخترم هم رحم نکرده بودن و مخالفت کرده بودن. واقعا این شرایط رو که تو ذهنم مرور می کردم نمی تونستم رضایت بدم. اما از نظر مالی کمک هایی بهشون می رسوندم. دخترشون پیش خاله اش مونده بود و شراره گاهی اوقات بهش سر می زد و براش خرید می کرد.
      دلم براشون می سوخت و تا اونجا که می تونستم کمکشون می کردم اما هیچ وقت نبخشیدمشون.
      شراره: عزیزم با یه قهوه ی شراره ساز موافقی؟
      : چه جووورم .....
      از روزی که پیداش کردم تمام لحظاتی که با هم بودیم چشم از صورتش برنمی داشتم. به هیچ قیمتی حاضر نبودم یک ثانیه دیدنش رو از دست بدم.
      نگرانی نبود شراره روی آترینا خیلی تاثیر گذاشته بود و بی قرار مدام دنبال مامانشه. شراره دیگه سر کار نرفت و واسه همیشه کنار آترینا موند. خانوم موسیقی هم در کنارمون و همراهمون موند.
      و حالا همه ی ما باز از ته دل می خندیم و شادیم.... خدایا شکرت !
       
      *** بسیار بسیار سپاسگزارم که این داستان رو با تمام نواقص و مشکلاتش تحمل کردید. راهنمایی های شما رو به جان می خرم. همیشه  برقرار باشید . دوستتان دارم با تمام وجود ***
      پایان

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۶۷۳۲ در تاریخ چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ۲۱:۲۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۴ ۱۲:۱۹
      درود خواهری گلممممممم خندانک خندانک خندانک
      دستت دردنکنه مهربانو خندانک خندانک خندانک
      نمی خوام الکی بگم خوندم وتشویق کنم
      سیوش می کنم تاحتمن سر فرصت
      سرش بکشم این داستان قشتنگتو خندانک
      آخه خودت می دونی
      دم عیده وکلی گرفتاریم همه مون خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
      جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴ ۰۷:۰۴
      خندانک خندانک خندانک خندانک موفق باشی فریباجان
      نجمه طوسی (تینا)
      چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ۱۹:۲۲
      سلام عزیزم
      پایانی متفاوت داشت و این خیلی خوبه .هر چند که زود خواستی سر و ته اش رو هم بیاری .دوست داشتم بیشتر شاخ و برگ بدی و من خواننده را همراه کنی . اما همین که می نویسی خودش عالیه .
      منتظر داستانهای جدید دیگه ای ازت می مونم . تو گروهم کلی خواننده پر و پا قرص داری .
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      محمد علی سلیمانی مقدم
      چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ۱۹:۴۸
      خندانک خندانک خندانک
      درود بر شما
      صفیه پاپی
      پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۴ ۱۱:۳۲
      خندانک خندانک خندانک
      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۴ ۱۷:۴۶
      درود ها
      خندانک خندانک
      وحید کاظمی
      شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴ ۱۰:۲۸
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      درود بر خواهر مهربانم
      مرحبا
      این داستان که البته دروغ چرا من اوایلشو نخوندم رو با موفقیت به تهش رسوندی و بی صبرانه منتظر داستان بعدیم که از اولش بخونمش و لذت ببرم
      طرفدار قلمتم و برات آرزوی موفقیت میکنم
      مرحبا خواهرم
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      محمودرضا رافعی (رافع)
      يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ۱۹:۲۴
      بانو آرام ، دخترم همیشه تعریف شما را می کنند
      دریایی را در این یک صفحه رسانده ای بانو
      بهاره ترابی (بهارنارنج)
      چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ ۰۷:۴۷
      عزیز دلممممممممم خندانک خیلی خوب تموم شد! حالا که شراره به آغوش گرم خانواده برگشت دیگه راحت می تونم شبا بخوابم خندانک خسته نباشی خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0