سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 6 مهر 1399
    10 صفر 1442
      Sunday 27 Sep 2020
      • روز جهاني جهانگردي
      دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

      يکشنبه ۶ مهر

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      احساس خوب کمی خودکشی
      ارسال شده توسط

      مهدی میلانی راد

      در تاریخ : پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۴۵
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۸۰ | نظرات : ۲

      « در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون...»
      طاقت نیاوردم و کتاب را سریع بستم. باورم نمی شد نویسنده در یکی دو جمله اول کتابش توانسته بود تمام زندگی مرا به روشنی وصف کند.
      سرم را به سمت سقف اتاق چرخاندم. تیک تاک ساعت دیواری به قدری آزار دهنده بود که تصمیم گرفتم در خانه نمانم و برخلاف همیشه که در کنج اتاقم خاطراتم را تصویر می کردم، این بار به کنج دیگری پناه ببرم. تا شاید کمکی باشد برای چیدن پازل خاطراتم. پازلی که شاید در انتها به من نشان دهد که چرا دیگر نمی توانم آدم های این شهر را دوست داشته باشم.
      از خانه بیرون زدم و قدم زنان به سمت کافه «ساغر» به راه افتادم. با صدای تیک تاک ساعت مچی و کلوز آپ کفش هایم لحظاتی را سپری کردم. انگار داشتم فراموش می کردم که چرا امروز در خانه نمانده ام.کمی به خودم آمدم. قرار بود پازلم را تکمیل کنم، پس به تماشای شهر ایستادم. هرچه باشد برای من هرگوشه شهر تکه ایست برای یادآوری ریتم نفس هایم. نفس هایی که ریخته می شد به پای چشم هایی که همیشه در کلوز آپ کفش هایم نیز نقش می بستند.
      جلوی در کافه «ساغر» پیرمرد خمیده ای را دیدم که آهسته قدم برمی داشت و هر چند ثانیه لبانش را تر می کرد و با چشمان درشت و نقره ای رنگش به رهگذران چشم می دوخت و سپس سرش را پایین می انداخت و تند تند پلک می زد. نمی دانم که چرا این منظره از پیرمرد برایم خیلی آشنا بود. خاطره ای مبهم را به یاد آوردم. خاطره ای که در آن جلوی آینه ایستاده ام و در حالی که چشمانم از گریه برق می زند با دستان چروکیده ام اشک های خودم را پاک می کنم.
      « کافی شاپ ساغر با مدیریت جلالی»
      «ساغر»، چه قدر آشناست این اسم.
      از پشت شیشه کافه میتوانستم داخل را ببینم. کافه پر بود. جایی برای نشستن نداشت.
      از پشت شیشه چهره آشنای دخترکی را دیدم که تنها نشسته بود و به ساعت مچی اش چشم دوخته بود. صدای تیک تاک ساعتش را می شنیدم. انگار منتظر کسی بود. از پشت شیشه چشمم به تصویر منعکس شده خودم افتاد که چشمانم داشت از گریه برق می زد. دخترک آشنای آن سمت شیشه سرش را بالا آورد، با دیدن چشمانش ته دلم خالی شد. دیگر طاقت نیاوردم، به سمت در کافه رفتم و دست در دستگیره انداختم تا داخل شوم. هرچه تلاش کردم نتوانستم در کافه را باز کنم. چشمم به نوشته روی در افتاد: «بسته است»

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۶۶۳۳ در تاریخ پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۴۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      بهاره ترابی (بهارنارنج)
      جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۲۰
      خندانک خندانک خندانک خیلی قشنگ و طفلکی بووووود خندانک خوشحالم از آشنایی با قلمت مهدی جان خندانک
      علی میرزایی( هیچکاک)
      شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۴ ۱۱:۴۳
      «چرا دیگر نمی توانم آدم های این شهر را دوست داشته باشم»
      به نظر میرسد نویسنده ما، در تقلید از صادق هدایت و اندیشه های او،این داستان را به رشته تحریر درآورده و البته ایرادی هم در این کار نیست.
      اما بهتر آنکه انسان در نگارش شعر و داستان،خود و تفکراتش را اسیر ذهن دگری ننماید تا با افق بازتری به محیط اطراف نگریسته و تخیل و استعدادش را بهتر به کار ببندد.
      البته صادق هدایت نویسنده قابل اعتنا و تاثیر گذار و مهمی درتاریخ ادبیات ما به شمار میرود ،ولی آثار و نگرش او فراتر از نقد و خالی از اشکال نیست.
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقد و تحلیل شعر شاعران

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0