سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 2 مهر 1400
    17 صفر 1443
      Friday 24 Sep 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        جمعه ۲ مهر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        داستانک
        ارسال شده توسط

        آذر مهتدی

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۷۳ | نظرات : ۱۲


        گلناز   :    
        سر چشمه که نشست پاهایش را داخل آب زلال و سرد فرو 
        برد. خنکی آب تا عمق جانش نشست. کمی دستهایش 
        را از آب چشمه  خیس کرد و به پشت گردن کشید حس
         خوبی داشت. یاد پرنس  قهرمان قصه اش؛ تنها کتاب
         داستان کودکی اش افتاد؛ پرنس سوار بر اسب سر  
        چشمه ایی دختر زیبا رویی را می بیند و به او دل می بازد. گلناز لبخند زنان در حالی که خود را دختر آن قصه تصور 
        می کند؛ کوزه را از آب پر می کند و بلند می شود و 
        کفشهایش را به پا کرده.؛ خیسی پاهایش به کفشهای 
        پارچه ای سرایت می کند.  کفش خیس با خاک زمین گل 
        می سازد؛ گلناز نگاهی به کفش های گل آلودش می اندازد. 
        کوزه را روی شانه استوار می کند و با دست آزادش گوشه ی دامن  را بالا می گیرد تا گل؛ دامنش را نگیرد به راه 
        می افتد. باید راه زیادی را تا خانه طی کند. اما  مسیر 
        برایش نه تنها خسته کننده نبود بلکه  جذاب هم می نمود.
         جاده خاکی از گلهای  بابونه؛ به رنگ زرد و سفید در آمده
         بود و عطرش 
        مشام  را پر می کرد. گل؛ کفش های گلناز را سنگین کرده بود اما چاره نبود. خنکی پاهایش به گلی شدن می ارزید. 
        زیبایی گلناز با قد بلند و چشمان عسلی در پیراهن محلی 
        طلایی و دامن پرچین نوار دوزی شده او را زبانزد اهالی 
        روستا کرده بود؛ اما کسی جرات خواستگاری از او را
         نداشت. 
        خان روی او انگشت گذاشته  و در غیاب پسرش که در شهر 
        به تحصیل مشغول بود؛ از پدر گلناز او را خواستگاری کرده 
        بود. 
        گلناز از عشق و عاشقی چیزی نمی دانست اما عاشق باران و بوی کاهگل بود. به هرکس چشم می انداخت بی آن که قصد دلبری داشته باشد دل
        می برد. اما هیچ کس جرات نظربه نشان کرده ی خان را نداشت. تا این که آن روز گلناز وقتی گل آلود به خانه رسید. دهلزنان را با کلی طبق کش در 
        حیاط خانه دید. اهل خانه در شادی به رقص و پایکوبی و
         گل افشانی مشغول بودند. 
        گلناز کوزه آب را از شانه بر زمین گذاشت. خان با پسر جوانی در ایوان نشسته بودند پدرش هم در کنار خان؛  در حال
         خوش خدمتی و تواضع کمر خم کرده بود و به تعارفات 
        مشغول بود. خان چشمش که به گلناز افتاد با شادی به پسر جوان گفت: بیا این هم عروسمان گلناز... 
        پسر سرش به سمت گلناز چرخید و در یک لحظه نگاهشان با هم  تلاقی کرد. حس خنکی ناگهان از وجودش رخت بست. گویی شعله ی گرمی بر سرش ریخته باشند. تمام تنش گر 
        گرفت. 
        نفسش به شماره افتاد...  پسر خان با چشمان عسلی و 
        موهای طلایی   به پرنس کتاب کودکی اش شباهت داشت. 
        اکنون گلناز طعم عشق را در تمام وجودش حس می کرد.
         با اشاره خان ؛متوجه موقعیت شد؛ سر به زیر افکند اما
         همین که خواست برگردد و از پشت خانه وارد پستو شود کفش گلی اش روی سنگفرش حیاط لیز خورد و سرش محکم  بر زمین . صدای جیغ او مجلس را به هم زد. پسر خان زودتر از دیگران بالای سر گلناز رسید و اورا غرق خون دید
        . نگاه گلناز به پسرخان دوخته شد و کلمه" پرنس" از لبهای
         لرزانش به گوش جان او نشست   چشمان زیبایش کم کم به سمت آسمان کشیده شد. گلناز در میان بهت پسر خان روحش از زمین به آسمان پرکشید.
        آذر.م
        15شهریور1400

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۱۱۵۹۲ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        مسعود آزادبخت
        ۲ هفته پیش
        سلام و احترام
        بسیار عالی
        درودتان
        خندانک خندانک خندانک
        آذر مهتدی
        آذر مهتدی
        ۲ هفته پیش
        درود بر شما
        سپاس از لطف نگاهتان
        🌺🍃🌺🍃🌺🍃
        ارسال پاسخ
        حنانه الادا
        ۲ هفته پیش
        بسیار زیبا بود
        لذت بردم خانم مهتدی🌹🌹
        آذر مهتدی
        آذر مهتدی
        ۲ هفته پیش
        درود مهربانو
        سپاس از لطف نگاه ک مهرحضورتان
        خوش آمدید
        🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃
        ارسال پاسخ
        لیلا گمار (مأنوس شده با قلم)
        ۲ هفته پیش
        درودها به بانو مهتدیِ عزیز
        زیبا بود و شورانگیز.
        خندانک خندانک خندانک
        آذر مهتدی
        آذر مهتدی
        ۲ هفته پیش
        درود بر شما مهربانو
        سپاس از نگاه پر مهرتان
        بمانید به مهر
        🌺🌺🍃🌺🍃🌺🍃
        ارسال پاسخ
        آذر مهتدی
        آذر مهتدی
        ۲ هفته پیش
        درود جناب احمدی
        خوشامدید
        سپاس از مهرنگاهتان
        🌺🍃🌺🌺🍃
        ارسال پاسخ
        محمد باقر انصاری دزفولی
        جمعه ۱۹ شهريور ۱۴۰۰ ۱۹:۴۸
        سلام
        بسیاردلچسب وزیباقلم میزنی
        همواره تابان باشی
        گویا باشی
        شاعر وهنرمند ارجمند
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        آذر مهتدی
        آذر مهتدی
        ۱۲ روز پیش
        درود جناب انصاری گرامی
        سپاس از مهر حضور و لطف نگاهتان
        زیبایی در نگاهتان
        🌺🍃🌺🍃🌺🍃
        ارسال پاسخ
        محمد علی رضاپور
        ۷ روز پیش
        سلام و درود خندانک
        محمد علی رضاپور
        ۷ روز پیش
        لطفاً مکتب ادبی نورگرایی را نیز مطالعه بفرمایید خندانک
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        آخرین نقدهای شاعران سایت

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0