سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

دوشنبه 27 آبان 1398
    22 ربيع الأول 1441
      Monday 18 Nov 2019
        مردم زماني به دانايي شما اهميت مي دهند كه بدانند به آنها اهميت مي دهيد. جان ماکسول

        دوشنبه ۲۷ آبان

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        علی کوچولو
        ارسال شده توسط

        محمد شمس باروق

        در تاریخ : ۲ هفته پیش
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۳ | نظرات : ۰

        سالها پیش در چهار راهی مامور چراغ راهنمایی و رانندگی بودم
        با علی  پسری بچه آدامس فروش چهار راه رفیق شده بودم
        علی با آنکه چلاق بود وپای راستش می لنگیدولی خیلی زرنگ و خوش قلب و مهربان بود. هر روز صبح ها در یک زمان به چهار راه می رسیدیم وشروع به کار می کردیم او خودرو های لوکس را شناسایی می کردوبا زرنگی و روانشاسی خاص خودش خودرا به ماشین های گران قیمت می رساند
        تا آدامسی را به راننده غالب کند کسبه قدیم محل می گفتند علت چلاق بودن پای علی سه سال پیش ماشینی با سرعت از چراغ قرمز گذشته وپای علی را زده بوده و متواری شده وپای علی از آن موقع دیگر خوب نشدجام ملت های فوتبال آسیا تمام شده بود یادم نمی آید تیم ملی فوتبال چندم شد ولی  تب وتاب فوتبال هنوز فروکش نکرده بودعلی با ذوق وشوق فراوان از داخل ٱدامس ها عکس های فوتبالیست های معروف راجمع می کرد و وفوتبالیستها ی معروف را دوست می داشت
        ساعت ۸ غروب تابستان که هنوز آفتاب کامل غروب نکرده بودشیفت  من تمام شده بود ومی خواستم به خانه بر گردم
        لحظه ی جیغ علی را شنیدم ترسیدم فکر کردم اتفاقی به علی افتاده یا خودروی به علی زد بر گشتم دیدم علی به سرعت به سوی خودرویی لوکس وگران قیمت رفت و محکم وپی در پی در شیشه راننده می زند. بله راننده خودرو همان فوتبالیست معروف بود  که علی به او عشق می ورزید فوتبالیست معروف شیشه را بالا زده بود وبه علی می گفت که برود به پی کارش:و اشاره می کرد قصدخرید نداردعلی تمنا می کرد که راننده شیشه را پایین بکشد تا چراع سبزنشده او ورزشکار مورد علاقه خود را ملاقات کند
        وبرای راننده عصبانی چراغ دیرتر ودیر تر می خواست سبزشود
        بالاخره ورزشکار عصبانی شیشه را پایین زد و با عصبانیت خواست علی را از خودرو دور کند وعلی ان لحظه بسته های آدامس ها را بر سر اوریخت وتمام دارایی خود که یک بسته ادامس چند بود بر سر عشق خیالی خود ریخت ولی ورزشکار معروف حاضر نشد لبخندی از سر صدقه به او هدیه کند
        دیگر چراغ سبز شده بود وخودرویی لوکس چهار راه را ترک کرده بود و علی در آن غروب لعنتی بدون آدامس وبا جیب های خالی به منزلشان رفت  نمی دانم چه چیزی انتظاری علی  در منزل می کشید
        چند روز بعد محل کار من عوض شده وبه خیابان دیگری منتقل شدم ودیگر علی راندیدم بعدها شنیدم که علی را ماشینی زیر گرفته وپسر بچه فوت کرده است بعد از شنیدن این ماجرا خدا برایم دومین پسر هدیه را کرد ومن به یاد علی کوچولو مهربان اسم پسرم را علی گذاشتم

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۹۴۹۰ در تاریخ ۲ هفته پیش در سایت شعر ناب ثبت گردید

        تازه ترین نقدها

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0