سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

جمعه 17 ارديبهشت 1400
  • روز اسناد ملي
27 رمضان 1442
    Friday 7 May 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      جمعه ۱۷ ارديبهشت

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره سی و دوم
      ارسال شده توسط

      مازیارملکوتی نیا

      در تاریخ : دوشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۴۰
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۳۸ | نظرات : ۰

      نگاره سی و دوم
      کلبه پیرمرد غسال
      کشته هایی که روی هم پشته شده بودند / پیرمردی با دستهای بزرگ که به راحتی هر جسدی رو با یک دست به سمت سکوی پرواز به دنیاهای دیگه هدایت میکرد / برای به تن کردن آخرین لباسش /حتی توی خونش هم سوز وحشتناکی بود /نه از سرمای بیرون/این سرمای حضور اون بود / متل فرشته های مرگ که روی سر سربازای در حال جنگ تو میدون جنگ پرواز میکنن و وقتی تصمیم به بردن یکی از جنگجوها میگیرن اطراف اون جنگحو ناگهان به شدت سرد میشه / به هیچکس نگاه مستقیم نمیکرد / به ارومی بدن با ارزش ملکه رو روی زمین قرار دادیم / با خشم به سربازها
      اشارع کرد که ملکه رو روی سکو بگذاریم/ انگار خیلی عجله داشت برای اینکه  ..../ترسی که بجز چشمهای سربازهام حتی تو نگاه من هم موج میزد رو /هنوز ندیده بود انگار/به سمت ملکه قدم برداشت با نهایت احترامی که اصلا ازش ندیده بود سالها پیش که ب کلبش اومدم/چشمانی کاملا سفید رنگ داشت / بدون حدقه / کنار ملکه ایستاده بود و به پارچه ای که روی جسدش انداخته شده بود خیره بود / پرچم ما /پرچمی که بارها وبارها در جنگهایی با ملکه دره نای و مزدورهاش به خون کشیده شده بود / حالا ملکه ما .../ دستش رو به سمت ملکه برد / انگار جسارت کنار زدن پرجم رو نداشته باشه تو همون حالت ایستاد / تازه متوجه گرمای شدید داخل کلبه شدم / نوری که از سقف کلبه/ازجای نامعلومی شروع به زیاد شدن کرده بود / نوری سید که با اشعه های ارغوانی همراه میشد / کم کم صداهای نامفهومی از کلبه میومد /انگار تعداد زیادی آدم یا شاید موجودات دیگه وارد کلبه میشدند که هم دیده نمیشدند و هم کلامشون برام قابل فهم نبود / سربازهام ترسیده بودند / و من .../نفسم تو سینم حبس شده بود / و باور نمیکردم این حالمو .../ مرد پیر به آرامی و در اوج احترام /انگار که ملکه روبروش ایستاده زانو زد / سرش رو رو به زمین گرفت / صداهای موجوداتی که دیده نمیشدند اینقدر زیاد شده بود که تقریبا هیچ صدای دیگه ای رو نمیشد شنید /حالا به آرومی گویا چهار دست پارجه رو از روی ملکه کنار میزدند/ پرچم بزرگ سرزمینم از روی بانویی که حاضر بودم جونمو براش بدم کنار رفت / خونی که سرتا پای وجود ملکه روفرا گرفته بود / شبیه به گردوغباری از طلا به آرومی بخار میشد واز روی زره ایشون به سمت نور عجیب و زیبای بالای کلبه میرفت / نور سفید ویاغوتی رنگی که حالا بینهایت زیبا شده بود و دور تا دور سکویی که ملکه روی او /دراوج شکوه خوابیده بود رو طوری احاطه کرده بود که انگار سپری از فولاده و هیچ موجودی نخواهد توانست که از اون عبور کنه / شرم میکنمکه بگم / ملکه از همیشه زیباتر بود تو این نور / صداها زیادو زیادتر میشد و به اون صدای میدان نبرد اضافه شد / پیرمرد هیچ حرکتی نمیکرد / انگار سالاست روحش از بدنش جدا شده و با سحرسرخ افسونگران ابدی به مجسم ای برای تقدیس ملکه تبدیل شده باشه / ناگهان صداها به صدایی تبدبل شد که انگار سوتی توی کلاه خودم پیچید/ فورا با تقلا کلاه رو ازسرم در آوردم و لی .../صداها رفته بودند و صدایی که مثل سیخ گداخته ای از وسط فرق سرم رد میشه توی جمجممم طنین می انداخت / انگار اطرافم از نور خالی شده باشه و فقط نور سفق وجود داشته باشه/همه جا بدون تردید کاملا تاریک بود وفقط نوری که از سقف میومد ملکه رو احاطه کرده بود / یکدفعه خود ملکه به شکل اشباح ازداخل نور پدیدار شد و به آرومی کنار کالبد بیجانش قرار گرفت / کنار سکو / بالای سرپیرمرد / جسد روی سکو بود / سربازها در تاریکی مطلق زانو زده بودند و همه ما ازدیدن این چیزها در حال نیمه مرده قرار داشتیم / شبح ملکه دستش رو با بزرگواری تمام بر سر پیرمرد کشید / انگار پیرمرد دوباره زنده شد / به آرومی و با تقدیم احترام بدون اینکه سرشو بلند عقب عقب تو تاریکی فرو رفت / شبح با وقار تمام خودش رو روی جسد ملکه قرار داد و .../باورم نمیشد/نه دیگه از خون و زخمهای ملکه/ خصوصا زخم نیزه ای که قرار بودبه شاه بانو ملکه پرشا آسیب بزنه خبری بود / و نه از هیچ جای آسیب دیگه ای/ در عین ناباوری /ملکه هارتا چشمهای زیبا و با ابهتش رو باز کرد/ به آرومی بلند شد / اینقدر رفیع به نظر می اومد که در حالی که زانو زده بودم ایشون رو نمیدیدم/جرات اینکه سرمو بلند کنم رو نداشتم / دست ایشون شونه منو نوازش کرد / تنها چیزی که بیاد میارم این بود / در اون لحظه حاضر بودم که جونم روفدای ایشون کنم ...

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۲۱۵ در تاریخ دوشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۴۰ در سایت شعر ناب ثبت گردید
      ۲ شاعر این مطلب را خوانده اند

      مازیارملکوتی نیا

      ،

      لیلا باباخانی

      نقدها و نظرات
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0