سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 9 مهر 1399
  • روز همبستگي و همدردي با كودكان و نوجوانان فلسطيني
13 صفر 1442
    Wednesday 30 Sep 2020
    • روز جهاني ناشنوايان
    • روز جهاني دريانوردي
    دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

    چهارشنبه ۹ مهر

    پست های وبلاگ

    شعرناب
    بازی تقدیر ۲
    ارسال شده توسط

    فریبا غضنفری (آرام)

    در تاریخ : دوشنبه ۷ دی ۱۳۹۴ ۰۹:۲۸
    موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۵۷۱ | نظرات : ۱۹

    قسمت دوم : مامان دنبال حرف من را گرفت و گفت : که ... لابد توی ماشین یا خیابون شایدم فروشگاه دیدییش .... : نه اتفاقا...... یکی از شرکتهایی که ارسال محصولاتش رو از طریق خط کشتیرانی ما انجام می داد ، بابت کانتینرهای آخرش دچار مشکل شد. گویا خریدار چینی دبه کرده بود ، مسیول بازرگانی اون شرکت یه خانوم خوش برخورد و فوق العاده پیگیر بود. هیچ کدوم ندیده بودیمش ولی احترام خاصی براش قایل بودیم و حتی خود مدیر پیگیر کارهاش میشد تا به بهترین نحو انجام بشن. یک روز متوجه حضور خانم جوونی تو دفتر مدیر شدم ، همکارا گفتن همون خانوم اومده بابت باری که با مشکل برخورده حضوری صحبت کنه تا راهی پیدا کنه برای پرداخت ضرر کمتر تا مشتری دیگه ای پیدا کنند. وقتی داشت می رفت چایی به دست وسط سالن باهاش رو به رو شدم. میخکوب موندم. مامان ، باورم نمی شد... خودش بود. انگار دنیارو بهم داده بودن. اون منو نشناخت و عادی سلام کرد و رفت. همکارا کلی دستم انداختن و سناریوی یه فیلم هندی رو نوشتن. بالاخره طاقت نیاوردمو یه روز تلفنی یه چیزایی بهش گفتم، خیلی مودب و خونسرد برخورد کرد. به زور راضیش کردم تا بیرون از محیط کار ببینمش . و بعد از چند جلسه صحبت نتیجه همین شد که خودتون فهمیدین‌.... مامان ، بدون هیچ حرفی بلند شد و رفت سراغ یخچال، سس مایونز و آبلیمو و ماست را آورد تا برای سالاد سس خوش طعمی درست کند. «چه حس بدی ... مامان تو رو خدا یه چیزی بگو ....» آخر خودم سکوت را شکستم و گفتم: مامااان؟ ... حالا چیکار کنم؟ مامانم زد زیر خنده و گفت: وااا ، یعنی چی ، چیکار کنم؟ تو کاراتو کردی حالا بقیه اش دیگه با بزرگتراست. : یعنی مخالف نیستید؟ با تعجب گفت: نههه، مگه نمی گی دوسش داری؟ نگاهم را از صورت مامان برداشتم و گفتم : چ چرااا... : خب مخالفت نداره که. فقط باید صبر کنی اول با پدرت صحبت کنم . شراره سبزه رو بود و می دونستم مامانم از دخترای سفید و کمی هم تپل خیلی خوشش میاد بخاطر همین با تردید پرسیدم : ماماان؟ نمی خوای بدونی چه شکلیه؟ خوشگله ؟ خوشگل نیست؟ دوست نداری ببینیش؟ :عزیزم، معلومه که دوست دارم ببینمش، هر مادری آرزو داره عروسشو ببینه ولی نه اینکه بخوام ببینم خوشگله یا نه؟ هر چی که هست دل پسرمو برده ، پس تو دل منم جا داره. از خوشحالی بال درآورده بودم : خیلی ماهی مامان، خییییلی. چشمک بانمکی زد و گفت: می دونم ... بعد یکدفعه تو خودش رفت. آرام نشست، بغض صدایش را لرزاند و گفت: خدا کنه تو عاقبت به خیر شی. خواهرت که یه داغه همیشگیه تو سینه م. با عصبانیت گفتم: شیدا خودش مقصره. دختره ی لجباز از خودراضی. هم خودش و بیچاره کرده هم آبروی ما رو برده. هنوزم از رو نرفته. شما غصه ی اون و نخور. وقتی خیر براتون نداره چرا خودتونو درگیر شر ش می کنین؟ کی به حرفای شما و بابا گوش داد؟ اینم نتیجه اش. با دو تا بچه هنوز سرش به سنگ نخورده. یک ذره اخلاقش و تغییر نداده همونه که بود.... مامان دستی به چشمهایش کشید و گفت:الان وقت این حرفا نیست.... ببینم واسه دامادی تو باید چه کارایی انجام بدم. کلی کار داریم. ... برو بابا رو صدا کن بیاد نهارمو نو بخوریم. دلم داره ضعف میره مادر. : باشه، چشم مامان شروع کرد به چیدن میز و من هم رفتم سراغ بابا که تو اطاقش خوابیده بود. جمعه ها بیشتر روز را می خوابید. عصر که میشد شارژ شارژ بود. شک نداشتم مامان جریان من و شراره را موقع چای عصرانه به بابا میگوید . به همین خاطر بهانه ای دست و پا کردم و از خانه بیرون زدم . از وقتی که یادم می آید، برعکس شیدا که خیلی رو دار و حاضر جواب بود، من خجالتی و کم رو بودم. البته شخصیت کم رویی ندارم ولی دوست دارم احترام مامان و بابا را نگه دارم. شب که به خانه برگشتم ، بابا و مامان مقابل تلویزیون نشسته بودند و فوتبال تماشا می کردند. خوب می دانستم که هردوی آنها ، عاشق فوتبال کشورهای اروپایی هستند و در این مواقع نباید مزاحمشان شد. آرام سلام کردم. بابا تا نگاهم کرد زد زیر خنده و گفت: پس می خوای داماد بشی؟ باز شرم مانع از نگاه مستقیم به بابا شد. ادامه داد: حالا بدو برو دست و روتو بشور و یه چایی توپ واسه ما بیار تا ببینم وقتش شده یا نه؟ مامان هم زد زیر خنده و یکدفعه گفت: ای بااابااااا، خب چرا نمی آرنش بیرون؟ بازی رو خراب کرده ! بابا هم حواسش جمع فوتبال شد . لباس عوض کردم، دست و رویم را آب زدم و سه تا چایی ریختم. وقتی رسیدم تو هال، نیمه ی اول تمام شده بود. بابا به چایی ها نگاهی کرد و ابرویی به تایید بالا انداخت ، بعد پرسید: پدر عروس خانوم چیکاره است؟ : کارمند باز نشسته. مادرشم خونه داره. لبخندی زد و گفت : تلفنشونو بده به مادرت ، واسه آخر هفته ی دیگه قرار خواستگاری بذاریم. : چشم بابا (هفته ی دیگه !!!! آخ آخ ،استرسم بیشتر شد، دیگه نتونستم بنشینم. انگار فشارم بالا رفته بود. شب بخیر گفتم و رفتم تو اطاقم تا بتوانم راحت تر فکر کنم). چه شب خوبی بود. کلی فکر های قشنگ ، یکی یکی‌ تو ذهنم سان می دیدند. خیلی خوشحال بودم. فردا باید جریان را به شراره هم می گفتم‌. «یعنی اونم به اندازه ی من خوشحال میشه؟ اصلا اونم استرس داره یا براش بی تفاوته؟ هنوز نمی دونستم شراره چه احساسی به من داره. نکنه جواب رد بدن؟ یهو شراره پشیمون نشه ؟ ....» به خودم امید می دادم که هیچ اتفاق بدی نمیفتد. اگر قسمت هم نبودیم که دوباره شراره را نمی دیدم. من خیلی به قسمت و حکمت اعتقاد دارم. مطمین بودم آینده ی ما با هم رقم خورده است. فردا صبح اول وقت با شراره تماس گرفتم و جریان دیروز را مختصر مفید تعریف کردم. شراره گفت که امروز به مادر ش اطلاع میدهد تا از تماس مادر من غافلگیر نشود. (پس هنوز حرفی به کسی نزده بود!! چرااا؟! شاید از من مطمین نبوده... مشکلی نیست، دیگه همه چی داره درست میشه. اونم که «نه» نگفته.... اوووف. چقدر فکرای جور و واجور، بی دلیل تو ذهنم میاد. ) غروب که به خانه رسیدم، مامان و بابا نبودند. تا لباسهایم را عوض کردم همراهم زنگ خورد. شراره بود !! ادامه دارد ....

    ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
    این پست با شماره ۶۴۹۰ در تاریخ دوشنبه ۷ دی ۱۳۹۴ ۰۹:۲۸ در سایت شعر ناب ثبت گردید

    نقدها و نظرات
    تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



    ارسال پیام خصوصی

    نقد و تحلیل شعر شاعران

    نظرات

    مشاعره

    کاربران اشتراک دار

    کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
    استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
    0