سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

شنبه 6 آذر 1400
    22 ربيع الثاني 1443
      Saturday 27 Nov 2021

        بیشترین مخاطب

        کانال تلگرام شعرناب

        بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی ، بنویس تا زنده بمانی.احمدی زاده (ملحق)

        شنبه ۶ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        یک داستان
        ارسال شده توسط

        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)

        در تاریخ : سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ ۲۰:۵۳
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۹۴ | نظرات : ۹

        وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش
        درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است
         و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
         پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست
        هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
        سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
         سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.
         قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
         بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
         جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند
         ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
         دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،
         ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت
         و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
        داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
        دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
        داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
        دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته
         و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد،
         من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
        داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
        چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا،
         او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد
         این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
        مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت،
         از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
        دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب،
        فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
        بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،
        فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
        آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
        فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
        پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود،
         می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
        دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار..................
        منبع:پارسی بلاگ
         
         
         

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۶۳۳۱ در تاریخ سه شنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۴ ۲۰:۵۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی

        نقد و آموزش

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        حمایت از شعرناب

        شعرناب

        با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0