سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
شنبه 27 مرداد 1397
    8 ذو الحجة 1439
      Saturday 18 Aug 2018
        بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

        شنبه ۲۷ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        مادرجان
        ارسال شده توسط

        عمادالدین صفائی(صاد)

        در تاریخ : سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۴:۵۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۸۷ | نظرات : ۳۲

        سلام مادرجان....
        حالت چطور است؟خوبی؟
        پاهایت درد نمی کند؟هنوز مرغ ها تخم هایشان را می خورند؟ماست و فلفل آماده کردم.بیا بریم تخم شکسته را پر کنیم.
        اگر این بار تخم هایشان را بخورند،خودم همان فلفل ها را توی حلقشان می ریزم...
        راستی آن خروس بی محلت را هم زیر زمین بردم.صبح زود بیچاره مان می کند.امشب خاله ها می آیند.صبح که عربده هایش شروع شود غرغر هایش برای من و تو است...هنوز مامانم گیر می دهد که چرا آن هفت تا جوجه را برایت خریدم.
        میوه ها را هم شستم.بابام انگور هم می آورد.
        اصلا کی به تو گفت حیاط را جارو کنی ک اینجوری افتادی؟مگر دختر دم بخت داری که خودت را میکشی!؟
        ساعت۴ است!نمی خواهی جومونگ نگاه کنی؟شبکه نمایشت هم که طبق معمول خراب است! یه لحظه وایستا کانال یابی اش را بزنم...
        این تسوی بی ناموس چه گیری داده به سوسانو!!
        مادر جان
        نگاه نکن این سوسانو خوشگل است.این کره ای ها خیلی زشتند!اصلا دخترای ایرانی خودمان کجا این کره ای ها کجا!
        بی حیا نیستم واقعیت را گفتم.والا به خدا.
        خب مادرجان شرمندت...
        شبکه نمایشت درست نمیشود...
        به خدا من هر‌کاری بلد بودم کردم درست نشد دیگه...ناراحت نشو...
        من جومونگو صد بار دیدم میخواهی تعریف کنم این قسمت تسو چیکار می کند؟
        امین دلتنگتان بود.دارد درس میخواند این هفته آزمون دارد.برای شام می آید.
        عه نگاه کن شبکه نمایشو پیدا کرد!!بفرما اینم جومونگ...
        راستی من ساعت پنج میخواهم فوتبال ببینم. پرسپولیس با تراکتور بازی دارد خیلی مهم است.
        فعلا میرم pesبازی کنم...
        تو رو خدا گیر نده...چشم هایم ضعیف نمی شود...

        پ.ن:بعد از فوت مادربزرگ ابوالفضل تمام اتفاقات برایم مرور شد...خالم و مادربزرگم را در سه ماه از دست دادم و بدترین سال عمرم(۹۴)اتفاق افتاد.رابطه خاصی با مادرجانم داشتم.حتی اسمم هم فرق می کرد با بقیه نوه ها
        با لهجه شیرین خراسانی(فِرزَندُم)
        خاطره بالا یکی از خاطرات قدیمیست.
        وقتی همه چیز روبه راه بود...

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۷۶۱ در تاریخ سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۴:۵۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        صحبت  پارکی ( صُبی )
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۶:۵۶

        مرگ می آید
        با دستانی باز
        می شکند شاخه ای را
        پژمرده می کند غنچه ای وپرپر می کند گلی را
        می زند به ریشه
        افسرده می کند چراغی را
        زورم به مرگ نمی رسد
        چه بگویم ...جبر است
        مرسی برای خلق متن مادر بسیار زیبا بود
        هر بامداد
        به بیداریم
        لبخند می زند
        ---
        آفتاب
        نام کوچک مادرم بود
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۹:۱۲
        سلام استاد پارکی دوست داشتنی...
        چه زیباست واقعا هستید...
        بسیار زیبا بود...
        ممنون از حضورتان...🌷🌷
        ارسال پاسخ
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۶:۴۰


        درودعمادعزیز
        زیباقلم زدی
        ان شاالله که همیشه به شادی

        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۳۹
        سلام بانو عجم عزیز...
        از فعالیت دوباره شما در سایت بسیار خوشحالم...واقعا نعمتید...
        امیدوارم شما هم همیشه شاد باشین🌷🌷🌷
        ارسال پاسخ
        طاهره حسین زاده (کوهواره)
        جمعه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۳:۰۱
        سلام و عرض ادب

        یادبادآن روزگاران یادباد
        وبه قول ایرج میرزا :
        یادباد آنکه مرایاد آموخت

        روحشان در رحمت الهی شاد
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۴:۵۶
        سلام و درود بانوی مهربان...
        روح همه رفتگان در آرامش...
        ممنونم از مهربانی شما
        ارسال پاسخ
        آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
        شنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۲۶
        آرزو نامداری (عتیق)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۶:۱۹
        سلام جناب صفایی گرامی
        بسیار زیبا خداوند روح مادر جان را شاد کند حتما روحشان آگاه است چقدر خوبه که آدم ،آدمهای خاطره هاش رو دوست داشته باشه پاینده باشید
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۹:۱۳
        سلام بانو نامداری گرانقدر...
        ممنون که آمدید...امیدوارم خدا تمای اسیران خاک را رحمت کند...
        خاطره بازی زیباست...و البته کمی رنج آور و تلخ...
        ارسال پاسخ
        ابوالحسن انصاری (الف رها)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۷:۳۷



        سلام جناب صفایی عزیز
        یادشان گرامی

        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۹:۱۴
        سلام استاد انصاری عزیز...
        بسیار ممنونم از حضور ارزشمندتان...
        دوستدارتانم...🌷🌷
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۷:۴۵
        سلام عمادجان
        خیلی قشنگ بود..
        بعصیها وقتی از زندگیت حذف میشوند،احساس میکنی به گل نشسته ای.
        متشکرم.
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۹:۱۷
        سلام عزیز...
        قشنگ نبود...از نظر ادبی هیچی نداشت...فقط یه خاطره بود ...
        اینو اون شبی که سعید بهم زنگ زد نوشتم...
        حال و هوای عجیبی بود آن سال...(شاید واقعا به گل نشستم...)
        ارسال پاسخ
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۷:۴۸
        این قافله از قافله سالار خراب است...
        عیسی نصراللهی
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۲۸
        سلام بر عماد
        درود بر شما
        """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""








        ____________________________



        خیابان بود
        و
        تنهایی
        دو مردِ جنگلی آورده اند اینک:
        نمادِ سالیانِ مردی و مردانگیشان را
        فتادند اسلحه
        لیکن
        زِ شهرِ همهمه:
        بُردند
        دو سیب از تلخیِ افیونیِ تاریخِ باور را


        ___________________________

        بداهه_ عیسی نصراللهی

        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۹:۱۹
        سلام جناب نصر اللهی عزیز...
        ممنون که می خوانید نوآموزتان را...
        چه بداهه زیبایی بود...مخصوصا "دوسیب تلخ افیونی..."
        دوستدارتان.......
        ارسال پاسخ
        سینا دژآگه
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۲۹
        سلام عماد عزیز
        امیدوارم که همیشه در کنار عزیزانت باشی و غم نبینی
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۹:۲۱
        سلام سینا جان...
        چه قدر حضورت ارزشمند است عزیز...
        بیشتر به ما سر بزن...دلم برایت تنگ میشود...
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۰:۲۷
        درود بر جناب صفایی عزیز
        پروردگار همه را قرین رحمت کند
        خاطرات می گذرند دیدگان من است که اشک خاطره ها را جاری می کند
        پاینده باشید
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۲۷
        سلام و درود بر شما بانو ناصری گرانقدر...
        ممنونم از شما که خواندید...
        بله خاطرات.....بگذریم...
        سالم باشید
        ارسال پاسخ
        ســــــتوده
        سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۱:۱۱
        سلامـ
        خیلی زیبا نوشتید
        با ی غصه ی تلخ
        امیدوارم حال و روز زندگیتون خوب باشه
        بعضی ها که از زندگی آدم میرن زندگی کردنم از مخت میبرن با رفتنشون....
        خدا رحمت کناد
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۳۰
        سلام...
        لطف دارید شما...فقط بیان خاطره بود...
        پست های ادبی شما بسیار زیبا هستند...
        بله...زندگی کردن از مخ خانوادمون یه چند ماهی رفت!!
        ممنونم از حضور ارزشمندتون
        ارسال پاسخ
        ســــــتوده
        ســــــتوده
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۳۴
        نه ....
        مهم نتیجه موضوعه
        نوشته های من به درد جرز میخورن
        ولی نوشتتونو که داشتم میخوندم مامان بزرگم اینجا بود رفتم و بش گفتم چه قد دوسش دارم که یه وقت نمونه رو دلم
        پس متن شما بهتر بوده.... بعدش تحولی چیزی داشته
        بیشتر بنویسید
        سمیه زارع
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۱:۳۴
        سلام
        بسیار زیبا و پر از مهر و مهربانی بود این نوشته تان .
        اگر چه می روند به اجبار اما چیزی که می ماند خاطره هاست ، محبت هاست .
        همان فرزندم گفتن ها که همیشه آهنگش تو گوشتون هست . چیزی که میمونه محبتیه که مادر بزرگ تو قلبتون گذاشته . پس به گل نشسته این . مادر بزرگ جاودانه تو قلبتون هست و این بهترین حضوره .
        پس این طور بهش نگاه کنین و هوای دلی که مادربزرگ توشه ابری نکنین.

        مانا باشید به مهر
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۳۴
        سلام بانو...
        ممنونم از اینکه مرا خواندید...حق با شماست و درست می فرمایید...
        سپاسگزارم...
        ارسال پاسخ
        فاطمه باقری (سایه)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۰۷:۲۷
        سلام عماد الدین نازنینم
        چقدر این خوب بود چه زبان صمیمی و خوبی داشت. خیلی دوست داشتم.آفرین چه حس خوبی داشت این نوشته. جذب مخاطب یکی از هنرهای نویسندگی این نوشته ساده و صمیمی تو به راحتی مخاطب را با خودش همراه میکنه دستمریزاد. و مادربزرگت همیشه در خاطرم میمونه. روحشون قرین آرامش
        پس از خوابی کوتاه بر میخیزیم
        و دیگر مرگی نخواهد بود
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۳۷
        سلام بانو سایه عزیز...
        ممنونم از حضور ارزشمندتون...
        این یه خاطره بود...من کجا شاعری کجا!!من کجا نویسندگی کجا!!!
        همینکه در خاطرتون موند...بهترین اتفاق بود...
        روح همه رفتگان در آرامش
        ارسال پاسخ
        مونس ارجمندی
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۲۸
        سلام درود صمیمی و زیباست ارتباط عاطفی این نوشته با مادر خدا به همه مادران آسمانی مان آرامش عطا کند
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۳۷
        سلام بانوی ارجمند...
        بسیار ممنونم از حضور شما...
        روح تمامی مادران در آرامش...
        ارسال پاسخ
        حمید رفیعی راد (کوروش)
        چهارشنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۲۲:۳۱
        درود عماد عزیز. ...
        امیدوارم غم نبینی...
        روان همه ی رفتگان شاد و یادشان گرامی
        عمادالدین صفائی(صاد)
        عمادالدین صفائی(صاد)
        پنجشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۰:۰۲
        سلام حمید خان عزیز...
        ممنونم که مرا خواندید....
        روح همه رفتگان شاد
        ارسال پاسخ
        مهتاب مهر آذر
        يکشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۷ ۱۸:۱۷

        بسیار زیبا بود
        جایگاه ابدی مادر در بهشت جاودان باد
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.