سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
دوشنبه 31 ارديبهشت 1397
    8 رمضان 1439
      Monday 21 May 2018
        شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

        دوشنبه ۳۱ ارديبهشت

        پست های وبلاگ

        شعرناب

        بنام خدا
        مادری نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و
        می گریست...
        فرشته ای فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:
        ای مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکی از آرزو ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۷۴    نظرات: ۱۷

        مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
        «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
        چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۰۶    نظرات: ۱۰


        از صبح تا غروب، مگر همان دقایقی که مواظبت از بساطش را به دستفروش بغل دستی می سپرد، به گرمای مرداد، وفادار مانده بود.
        نمی دانم چه مدت دراین گرمای کشنده – که امسال از سال های پیش هم وحش ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۱

        من یك گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود . شاید آنرا دیده بودی، از این گربه های معمولی گل باقالی بود.
        با دو تا چشم درشت مثل چشم های سرمه كشیده . روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود مثل اینكه روی كاغذ آب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ ۱۱:۲۹    بازدید:۲۲۴    نظرات: ۴

        پنجره اتاقم را باز می کنم ، حیاط را می نگرم و خورشید که هر روز گرمایش دو چندان می شود ، گوشی ام را چک می کنم انگار مهم ترین خبر همین است "تحویل سال 1450 هجری شمسی" ، انگار هیچ کسی نوروز را ب ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ۰۷:۳۹    بازدید:۱۴۱    نظرات: ۲
        یک پرده از هزاران   ارسال شده توسط  

        عابد ساوجی


        یک پرده از هزاران :
        نمی دانم از کجا شروع کنم؟ بهتر است از هجدهم اسفند 1363 بنویسم. زمستان سختی بود، همه جا را برف پوشانده بود. در منطقه سردسیر آلواتان از مناطق کوهستانی کردستان، درگیر دو جبهه بود ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۲:۲۰    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۲

        تو هیچ‌وقت عاشق بوده‌ای ستار؟!
        ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه‌های جوانِ بیگ‌محمد نگریست و گفت:
        - عاشق زیاد دیده‌ام!
        پس ساده و یک‌رویه بیگ‌محمد ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۲۰    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۷

        چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی، برای پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدار مردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته. هنگام وزن ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۶ ۰۳:۱۳    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۱۱

        مرا با فقر دیداری کهنه بوده است.کهنه،به همان کهنگی دیدار مادرم.به همان کهنگی خطوط چهره و چین‌های ژرف پشت ابروان پدرم.به ژرفای آن نگاه پیر و روشن.
        بااین همه دیدار سیمای مادر و پدر،حالت‌ه ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ ۱۰:۴۴    بازدید:۲۰۳    نظرات: ۶

        روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر ا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶ ۱۴:۲۸    بازدید:۳۰۶    نظرات: ۹

        _
        سکوت.
        در این عالم فقط یک نفر بود که سکوت قیس را عمیقاً می فهمید و با ملیحترین احوال و ظریف ترین رفتار انسانی یک زن می توانست به سکوت او راه یابد و به تبسم وا بداردش و تا دیری نپاید او را ا ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۷۴    نظرات: ۸
        دل چند؟   ارسال شده توسط  

        عابد ساوجی


        دل شکسته
        در برابر غذا و جای خواب، نزد استاد کاری فوت و فن سفالگری و بند زنی را آموختم. در کوچه و خیابان راه افتادم داد می زدم:( چینی شکسته، سفال ترک خورده، هر آنچه شکسته باشد را ارزان بند می زنیم ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶ ۰۰:۱۶    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۰

        ﺟﺮﺝ ﺟﺮﺩﺍﻕ می گوﯾﺪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻫﻤﺎﯾﺶ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﮐﺘﺎﺑﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻣﺎﻥ ﻣﺎﺳﺖ. (ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼغه) ﺟﺮﺝ می گوید: ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﺑﻪ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍ ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۴۰۴    نظرات: ۱۳
        علی!   ارسال شده توسط  

        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)



        شانه ی دسته فلزی را برداشت و میان موهای وزوزیِ فرفری اش برد.
        کمی با آن ها کلنجار رفت و این ور آن ورشان کرد،اما موها به هیچ صراطی مستقیم نبودند.کمی شانه را پیچ و تاب داد تا اینکه میان موهای ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۰۸۹    نظرات: ۴۷

        گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند : چه می کنی؟ پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم. گفتند : حجم آتش در م ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۳۶۶    نظرات: ۹
        حکایت   ارسال شده توسط  

        علی کارگر( پیرو)


        حکایت
        روزی جوانی نزد پدرش آمد و گفت :دختری را دیده ام ومیخواهم با او
        ازدواج کنم من شیفته زیبایی این دخترشده ام. پدر با خوشحالی
        گفت: این دختر کجاست تابرایت خواستگاری کنم؟ پس به اتفاق < ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶ ۱۳:۵۶    بازدید:۱۱۷    نظرات: ۳
        تنهایی   ارسال شده توسط  

        علیرضا مسافر


        تنهایی
        از روزی که همسرم از دنیا رفت و پیری بر من چیره شد ، دیگر فرزندانم اجازه نمیدادند در خانه تنها باشم .
        راستش خودم هم میترسیدم...غذا درست کردن برایم سخت بود ، حتی این اواخر دستشویی هم به ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۶ ۰۲:۳۸    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۰


        زندگی روی ریل راه آهن
        بعضی از عکس ها خودشان تبدیل به تاریخ می شوند. یکی از این عکسها، من و دوستم را در حال خوردن هندوانه روی ریل قطار نشان می دهد.
        عکاس دوره گرد با دوربین لنز دار بزرگی ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۵
        آدمکش   ارسال شده توسط  

        علی میرزایی( هیچکاک)



        نمیدونم کجا خوندم که یه آدم حسابی گفته بود:« اگه میخای یه ماه خوشحال باشی ازدواج کن ، اگه میخای یه عمر بهت خوش بگذره شغلی راانتخاب کن که بهش علاقه داری»خب،من بعد از چن تا رابطه نصف ک ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۶ ۰۳:۵۷    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۱


        1.کبریت بیخطر
        چه نام کسالت باری.نمیدانست چه کسی این نام را بر روی او گذاشته؟
        گاهی وقتها با خود می اندیشید که اگر یک فندک اتمی بود در دست نوجوانها هیجانات بیشتری را تجربه میکرد .
        2 ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۶ ۰۲:۲۶    بازدید:۱۶۰    نظرات: ۰
        بند کفش   ارسال شده توسط  

        محمد تقی محمد قلیها


        به نام خدا
        بندکفش
        وقتی یک دختربچه دبستانی بازیگوش بودم مدتی حال مادرم بهم ریخت طوری که در ماههای پس ازآن چهره اش غمگین واندامش تکیده شده بود.شادابی،شوخ طبعی ومهربانی گذشته را نداشت.وقتی ازمد ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۰۵    بازدید:۲۱۶    نظرات: ۳


        عبور می کنیم
        نویسنده علی رفیعی وردنجانی
        *بهار
        بهار نزدیک است ، انقدر که زندگی را دوباره شروع کنم ، دوباره با یک گلدان خالی ، یک قاب عکس و کاغذ کادوی بنفش خال خالی زمستان را بدرقه ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۵۴    بازدید:۲۱۸    نظرات: ۰
        تصادف   ارسال شده توسط  

        کاوه پارسا


        تصادف
        بازم مثل هر روز ... از خونه زدم بیرون - یه هوای افتابی با یه نسیم خنک/ رسیدم سر چهار راه و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم به سمت مغازه.
        بسم الله گفتم و کرکره رو زدم بالا.. دقایقی بعد وارد ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۱۱    بازدید:۱۳۰    نظرات: ۱
        راننده تاکسی   ارسال شده توسط  

        علیرضا مسافر


        __
        راننده تاکسی
        الو ...
        الو،سلام قربونت بشم..
        نخوابیدی هنوز؟!ناراحت بودم نکنه بخوابی ، نتونم ببینمت..
        دلم واست تنگ شده بود عزیزم..نخواب تا بیام ببینمت..
        من الان یه « ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۳    بازدید:۱۳۹    نظرات: ۵
        شهاب سنگ   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        بچه محل : راننده تاکسی از اون ادمای پرچونه حوصله سر بر بود و منم اصلا وقتش و نداشتم به حرفاش گوش کنم واسه همین هدفون و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو گوشم ابراهیم هنو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۱۳۶    نظرات: ۰
        کچل   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        کچل
        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        بچه محل : آقا تو نمیری به موت قسم سوار یه تاکسی شدم رانندش کچل بود از قضا یه زنی هم سوار شد که اونم کچل کرده بود و تریپش به ما نمی خورد از اونجایی که من اون ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۱:۳۹    بازدید:۱۵۲    نظرات: ۰

        نامه ای قبل از خودکشی
        روز اول از ترم اول دانشگاه بود
        پر از استرس و هیجان بودم و هیچ تصوری از کلاس درس در دانشگاه نداشتم!
        اصلا نمیدانستم قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد،اما بی تاب بودم برای ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۰۱:۲۸    بازدید:۳۰۷    نظرات: ۴

        بنام خدا
        با سلام و احترام :
        یکی دو روز پیش داستان پند آموز ذیل را دیدم گفتم شاید برای دوستان عزیز در شعرناب هم خواندنش خالی از لطف نباشد ؛
        "قضاوت عجولانه"
        مجلس میهمانی بو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۳۴    بازدید:۳۱۳    نظرات: ۲۰

        تاکسی بدون در
        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        راننده در ایستگاه تاکسی در حال تمیز کردن ماشین خود با لنگ رنگ و رو رفته ای است که به یک باره ماشین مدل بالایی که خیل عظیمی از دختران جوان و خوشچهره ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۲۵    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۰

        ساعت 12 ظهر : آقای منتظر کنار خیابان ایستاده تا کمی لُنگش را قِر بدهد . خانم خیلی عجله دار با عجله ای که از همیشه بیشتر محسوس می شود سوار ماشین زرد مستر منتظر شد . مستر منتظر با آرامشی که پشت چهره طوف ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۰۵    بازدید:۱۲۵    نظرات: ۰
        پرنده ای بی درخت   ارسال شده توسط  

        علی غلامی


        پرنده بی درخت
        در برگه های نقاشی همه پرنده رویاهای خود را بر روی درخت آرزوهایشان به صورت های مختلف کشیده بودند....
        معلم که داشت برگه های نقاشی را چک می کرد، ناگهان برگه ای توجه او را جلب کرد! ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۱۵    بازدید:۲۴۲    نظرات: ۵

        «ادبیات داستانی» یا به تعبیر رایج آن «قصه گویی» پیشینه‌ای به قدمت تاریخ حیات آدمی دارد. بشر از همان آغاز که پای بر این خاکدان نهاد به تفسیر و تاویل حقایق پیرامون خویش پردا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۵۷    بازدید:۱۷۸    نظرات: ۳
        آخرین دیدار   ارسال شده توسط  

        فرزین مرزوقی


        تلفن دائم زنگ می خورد
        اس ام اس میامد
        تلگرام، پیام پشت پیام
        عجب وضعی شده بود
        من فقط یک دعوتنامه برای همه دوستان و آشنایانم داده بودم
        تحت عنوان آخرین دیدار
        و یا مجلسی تحت ع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۲۴۲    نظرات: ۱۹

        ❄️هرگز از آینه نپرس
        چه تغییری کرده بود
        این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
        دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
        مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۱۵    بازدید:۱۸۳    نظرات: ۶

        ❄️هرگز از آینه نپرس
        چه تغییری کرده بود
        این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
        دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
        مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۰۶    بازدید:۱۶۳    نظرات: ۲

        به نام خدا می خوام داستانی رو براتون بنویسم که خالی از لطف نیست خوندنش و درس عبرتی برای همه
        روزی داشتم از مدرسه بر می گشتم و با دوستانم صحبت می کردم البته دوستان من دوتا بیشتر نبودن اکرم وزهرا چو ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۱۱:۳۵    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۵

        بیشتر اوقات در موقع خواب های وحشتناکم صدایم میگرفت ولی گاهی هم در واقعیت اتفاق می افتاد.نمیدانم شما برایتان این اتفاق افتاده یا نه .بگذریم .جریان آن روز از این قرار بود.
        آن روز مادرم فامیل هایش ر ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۳۳    بازدید:۳۷۳    نظرات: ۱۴

        تخت کناری ام،پیرمرد مهربانی بود که ظاهرا بیماری قلبی داشت.چهره ی او عجیب مرا یاد پدربزرگ م می انداخت... حالم اصلا خوش نبود و با آمدن به بیمارستان،بدتر هم شدم!به زور جلوی خودم را گرفته بودم که مبادا بغ ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۶ ۰۵:۳۳    بازدید:۱۹۳    نظرات: ۷

        باسلام واحترام
        امشب دوستان تصمیم دارم خاطره ای برای شما سروران ارجمندم باز گو کنم چندی قبل درچشمه روستای قدیم که روزی مکانی آباد وزیبا بود آبیاری داشتم واز قرار معلوم باید شب آب می گرفتم ؛آن هم س ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۳    بازدید:۱۷۹    نظرات: ۴

        ه نظرم آن منطقه خیلی مشکوک بود منطقه ای که هیچکس در آن زندگی نمیکرد.....آن اطراف کسی جرأت نمی کرد خانه بخرد........با رفتن ماشین بر روی مانع و تکان شدیدی که خورد به خود آمدم...تمیسا که هم سرویسی ام بو ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴    بازدید:۴۳۶    نظرات: ۱۵


        ملنگ قسمت هجدهم...
        خبر را که شنیدم لحظه ای مات و مبهوت شدم،جنگ!
        واژه ای غریب اما آشنا،باطنی ننگ و ظاهری منفور،آه که چه اتفاق بدی ...
        لحظه ای همه ی اتفاقاتی که ممکن بود در یک جنگ ر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۵۰    بازدید:۲۵۲    نظرات: ۲۱

        فی حقیقه العشق
        (مونس العشاق)
        محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص ‌تر از محبت است، زیرا ‌که همه عشقی ، محبت باشد اما همه محبتی، عشق نباشد. و محبت خاص ‌تر از معرفت ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۳۰    بازدید:۲۹۳    نظرات: ۱۲

        ملنگ قسمت دوازدهم...
        درست به حرف های زن پرحرف خان گوش نمیدادم،با خودم فکر میکردم که اگر مشکلی نیست چرا خان پشت تلفن گریه میکرد؟یعنی ایینقدر دل نازک است که اگر دخترش زمین بخورد گریه اش می گیرد؟هما ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۰۱    بازدید:۲۸۲    نظرات: ۱۰

        هرروز صبح قبل از طلوع خورشید
        ان هنگام که خروسهای روستا درحال
        بانگ سحر خیزی اند ،
        جاموسها*رابا سفارش هرروزه ی پدر
        که چشم ازشان برنداری
        با بچه های دیگر مشغول شنا و مسابقه نشی،
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۰۳    بازدید:۲۸۲    نظرات: ۷

        ملنگ قسمت هشتم
        چند روزی گذشت تا وقت رفتن فرا رسید.
        خروس خوان ماشین آمده بود دنبالم،مادرم سینی به دست کاسه ای آب و یک قرآن به همراه مشتی اشک به همراه داشت.
        پدرم لای لبانش پیپی توتون کرده ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۲۷۶    نظرات: ۲


        اشاره: نیویورک پابلیک یکی از بزرگترین مراکز رسانه‌ای و انتشاراتی کتبهای ادبی در امریکاست. این مرکز که در شهر نیویورک دایر شده دومین مخزن عظیم کتاب در تمام امریکاست. این انتشاراتی که علاوه ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۲    بازدید:۲۳۹    نظرات: ۸


        حسود خان
        وقتی شعرم رو میخوند،نگاهش می کردم!
        گونه هاش گل انداخته بود.
        گفتم :می دونی می خوام چی بنویسم بیو کانال؟
        گفت:محال بدونم!تو رو نمیشه پیش بینی کرد!
        خنده ام روجمع کر ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۷    بازدید:۳۰۶    نظرات: ۱۴

        *قصه اول . امروز چه روزی است ؟
        بومب . نور چشمانش را قلقلک داد ، پلک هایش را گشود و به زندگی لبخند زد ، استرس مدرسه رفتن گرفت و پس از صرف صبحانه ، گونه مادر را بوسید و در دل از پدر خداحافظی کرد . ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۶    بازدید:۳۷۹    نظرات: ۶

        اشاره:«داستانک» یا «داستان کوتاه کوتاه» برای آنها که با ادبیات فارسی مانوسند چیز تازه‌ای نیست. در تاریخ ادبیات کلاسیک ما بوده‌اند شاعرانی که متون نظم یا نثرشان شامل ح ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۴۳    بازدید:۳۴۶    نظرات: ۶

        #داستان_مینیمال
        تنهایی
        سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.
        شیشه که صدپاره شده بود گفت:خدایا شکرت.
        سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
        شیشه گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۲۳    بازدید:۴۲۴    نظرات: ۴

        ملنگ قسمت هفتم
        بالاخره بعد از کلی کش مکش و بحث و جدال مادرم راضی شد که پدرم مرا بفرستد فرنگ،فردای آن روز خروس خوان راهی شهر شدیم و باچند آدم رده بالا ملاقات کردیم تا کار اعزاممان درست شود.چه رشوه ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۲۳    بازدید:۲۷۳    نظرات: ۴

        بچه که بودم تو کوچه مون یه پسره ریز نقش وبدقیافه بود که من از اون خیلی حساب می بردم .روز وشبم همش به ترسی که از ش داشتم می گذشت .یه جوانی درهمسایگی داشتیم که سرش خیلی تو کتاب بودوبا یه گرو ههایی هم می ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۶    بازدید:۲۰۰    نظرات: ۱


        #داستانک_مغزِ عاشق
        مغزِ آدما،پیچیده ترین دستگاه توی بدنشونه،شما بامغزتون هم می توونین از روی احساس تصمیم بگیرین هم از روی منطق و این یعنی اینکه شما هم می توونین برای عاشق شدنتون دلیلِ عقلی ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۰ تير ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۳۰۲    نظرات: ۶

        به زور از لای در رفتم تو..تمام حرف ها توی سینه ام
        داشت خفه ام میکرد.نشستم ی گوشه ،وبه در ودیوار
        آشنای خانه خیره شدم..خودش نبود ولی عطر تنش همه جا بود.چقدر دلم میخواست اینجا بود و تمام حرفهای ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۸ تير ۱۳۹۶ ۰۷:۰۵    بازدید:۳۲۷    نظرات: ۱۵

        دوست داشتن عضوی از بدن است. درست است که همه فوراً به فکر "قلب" می افتند ولی من می گویم که دوست داشتن، "دندان" آدم است دندان جلویی که هنگام لبخند برق می زند ...حالا تصور کنید روزی ر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۶ ۰۵:۳۸    بازدید:۴۱۷    نظرات: ۲۹

        نابک کانال رسمی داستان های کوتاه ..:
        روزی مرد جوانی نزد شری راماکریشنا رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ۱۴:۰۹    بازدید:۳۹۰    نظرات: ۱۳

        نگاره اول
        خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت مو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵    بازدید:۳۳۴    نظرات: ۶

        واژی / کاش زانو زده بودی
        لشگر بیشمار مزدوران /نمیشد گفت محاصرش کرده بودند / اون به تنهایی انگار لشگری عظیم بود در تمنای تیرهای شکسته اونها بر وجود پاره پارش / موهایی که صورتش رو پوشانده و خون آلو ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۴۵    بازدید:۴۳۵    نظرات: ۱۴

        کابوس فارادو
        فرمانده فارادو / فرمانروای دنیای ثیماسها / موجوداتی که نیمه انسان و نیمه فرشته بودند / موجوداتی که نیمه فرشته خود رو در اشتباهی برای ماموریتی که برای اون به دنیای انسانها اومده بودند ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۲:۰۷    بازدید:۳۰۹    نظرات: ۵

        بخدا این بزرگترین و زیباترین داستان زندگیه
        بسم الله الرحمن ارحیم
        سوره الزمر آیه ۳۶ : أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ وَیُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِن دُونِهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا ل ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۳    بازدید:۴۸۷    نظرات: ۱۴

        ورود ارتش ارواح
        ارواح / موجوداتی که همیشه از فکر بهشون / نه فقط من / بلکه هر انسان طبیعی لرزه به اندامش می افته / نمیدونم چرا/ و لی به هر حال این خاصیت این نوع از آفرینشه / ما درون جنگل بودیم / د ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۶    بازدید:۳۷۷    نظرات: ۱۲

        یک مبارز کوچک
        موهای بلندو طلایی رنگش صورت کودکانش رو پوشانده بود / باحالتی که گویا بیشتر زمین رو میدید تا روبروش رو / شمشیری رو که حتی به سختی جابجاش میکرد رو نگاه میکرد که نک شمشیرروبروش روی زم ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۲۱    بازدید:۳۷۹    نظرات: ۲

        پایان ملکه شاره یا ملکه سیواره
        چشمهایی که هزاران سال بود همدیگر رو میشناختند / از ابتدای بودنشون تا امروز که برای حمایت یا جنگ با یک انسان رو در روی هم ایستاده بودند / ملکه شاره پایان دهنده جنگها ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۵    بازدید:۳۷۴    نظرات: ۷

        شروع
        سالنی نزدیک به 500 متر /پوشیده شده با میزی در دور تا دور اون به شکل یک مثلث/روی میز رو دکمه هایی پوشونده بود که تعدادشون از ذهن خارج بود /دیوارهای صیقلی که حتی اگر موریانه ای هم از روی اون ع ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۱:۲۱    بازدید:۳۶۱    نظرات: ۱۱

        اتاقی سرد در مسافرخانه ای سرد تر از برزخ در میدان راه آهن،من در تختی یک نفره به سختی آرمیده بودم با هزاران آرزوی بر باد رفته در دوردستهای آمدن بی هنگامم به شهر بی آرام تو ،به سقف خواسته های نابارورم ن ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۵۷    بازدید:۴۰۵    نظرات: ۴

        اینقدر دنبال خودم در عمراز دست رفته ام گشته ام تا امشب رسید،که حالا تصویر واضحی از آن زمان که آمدم تهران نمیبینم،چشمهایم تار تار تار میبیند تصویر روز اولی که برای درس خواندن به تهران آمدم،با دنیایی از ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۵۴    بازدید:۴۳۱    نظرات: ۱۱


        ملنگ...قسمت اول
        اسمش را نمیدانستم.ملنگ صدایش میکردند!ملنگ!
        ملنگ مردی بود فراتر از یک مرد!
        مردی با صورت کشیده وپهن،ابروهایی پیوسته،چشم هایی بزرگ و تیره ،مژه هایی بلند،لب های گوشتی ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ ۰۵:۲۲    بازدید:۶۷۷    نظرات: ۱۵

        زنجیرهای ورودی دره نای
        قطعات بزرگ زنجیر که جزیره معلق در آسمان رو به زمین وصل میکردن/ زنگار عجیبی که گویا کوه های کوچکی بودند که به دونه های زنجیر غول آسا آویزون بودند و هر لحظه امکان افتادنشون م ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۴۰۶    نظرات: ۱۲

        چشمهایم هم از دست من خسته اند
        اینقدر خواب تکراری دیده ام
        اما....
        وقتی خوب فکر میکنم میبینم اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم تو بودی،ببخش که میگم تو ،این آرزوم شده که بهت بگم تو،اونشب ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۵۷    بازدید:۳۷۸    نظرات: ۴

        فیوا / بانویی با چشمانی بدون پایان
        به بی پایان بودن چشمهاش مشهور شده بود فیوا/ تنها فرمانده زن در لشگر ملکه سیواره / بانوی سرزمین سرما /هنوز کامل در سینش فرو نرفته بود نوک نیزه مزدورانی که تا چند ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۲۰:۲۲    بازدید:۴۶۵    نظرات: ۴

        تو کلاس نشسته بودم که به آرومی اومدی ، باز احتمالا از خلوتی که همیشه تو مترو با خودت داشتی ،دیگه همه جا مثل سایه دنبالش بودم،مگه چه عیبی داره؟،نمیتونستم به این فکر کنم ....وقتی بهش نگاه میکردم باورم م ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۰۳    بازدید:۵۷۳    نظرات: ۹

        ساروو و فولاد جامگان
        تا چشم کار میکرد /موجودات عظیم و فولادین /در کنار هم /طوری روی زمین نبردگاه به خط شده بودند /که انگار سپری فلزی سطح زمین رو پوشانده بود / در جلوی لشگر مردی سراپا فولاد زانو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۱۹    بازدید:۴۳۸    نظرات: ۶

        نگاره هفتم
        باور
        باور
        آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / ام ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۰۲    بازدید:۴۱۲    نظرات: ۶

        میگن یه چند وقتیه توو خیابون پائین خونه مون، یکی شبیه تو پرسه میزنه و سیگار میکشه نخ به نخ...
        میگن گردنبندشو میگیره توو مشتش و توو سکوت خیره میشه به ته سیگارای افتاده توو برف جلوی پاش...
        میگ ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۱۸    بازدید:۳۲۵    نظرات: ۷

        باور
        آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / اما انگار داشت روی ماسه های ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۶:۱۵    بازدید:۶۹۸    نظرات: ۱۱

        #روزی روزگاری
        یادم می ياد اولین روزهایی که عاشق شده بودم،خیلی عجیب غریب شده بود زندگیم!روزها دیرتر شب می شد،شب ها دیرتر صبح!!اصلا انگار روحم سنگینی می کرد توی کالبدم !نزدیک قرارکه می شد ، قلبم رو ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۰۴    بازدید:۳۱۱    نظرات: ۹


        اضافی
        اون پرسید،منم انکارش نکردم
        دیگه از یه جایی به بعد باید این قضیه رو تمومش میکردم
        حرف زد...حرف زدیم،اونقدری که حرف نزدنای این چند وقتمون جبران شد...
        پنج ساعت...شایدم بیشت ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۵۹    بازدید:۴۰۳    نظرات: ۷

        من
        چیزی به آرامی به صورتش کشیده میشد /چیزی شبیه به پر/شبیه ملایمت نوازش دستهای قوی و مهربون راسده /کاش اینجا بود /شاید یکی از دلیلهای اینجا بودن ماطب رفتن ناگهانی راسده بود /یعنی اینبار که چشمهاش ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۳۵۵    نظرات: ۷

        آقای زن دوست به طور معمول موهای کوتاه و شانه زده ای دارد ، با پیشانی در هم ، چشمان تیز بین جغدی و ابروهای کشیده از خواب بیدار می شود . او روزانه سه مرتبه دندان هایش را مسواک می زند . برای اینکه از سفی ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۳۱۸    نظرات: ۲

        پناه برچیزی که ازش فرارکردم همیشه
        روی زمین سرد دراز کشیده بود شه بانو / مه خفیفی / کمی از سطح زمین رو پوشانده بود / به آسمون خیره بود / به زیبایی آسمون که با طلوع خورشید لحظه به لحظه زیبا تر میشد ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۲۱۸    نظرات: ۲
        مجموع ۵۸۹ پست فعال در ۸ صفحه
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.