سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
محل تبلیغات شما
تقویم روز
دوشنبه 1 خرداد 1396
  • روز بهره‌وري و بهينه‌سازي مصرف
  • روز بزرگداشت ملاصدرا، صدرالمتألهين
  • آغاز محاصرة اقتصادي جمهوري اسلامي ايران توسط آمريكا، 1359 هـ ش
27 شعبان 1438
    Monday 22 May 2017
      به آنچه که ما را با برخی از انسان ها وابسته میکند نام عشق ندهیم. آلبر كامو

      دوشنبه ۱ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب

      باور
      آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / اما انگار داشت روی ماسه های ...
      ارسال شده در تاریخ ۵ ساعت پیش    بازدید:۸۰    نظرات: ۴

      #روزی روزگاری
      یادم می ياد اولین روزهایی که عاشق شده بودم،خیلی عجیب غریب شده بود زندگیم!روزها دیرتر شب می شد،شب ها دیرتر صبح!!اصلا انگار روحم سنگینی می کرد توی کالبدم !نزدیک قرارکه می شد ، قلبم رو ...
      ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۹۰    نظرات: ۸


      اضافی
      اون پرسید،منم انکارش نکردم
      دیگه از یه جایی به بعد باید این قضیه رو تمومش میکردم
      حرف زد...حرف زدیم،اونقدری که حرف نزدنای این چند وقتمون جبران شد...
      پنج ساعت...شایدم بیشت ...
      ارسال شده در تاریخ دیروز    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۶

      من
      چیزی به آرامی به صورتش کشیده میشد /چیزی شبیه به پر/شبیه ملایمت نوازش دستهای قوی و مهربون راسده /کاش اینجا بود /شاید یکی از دلیلهای اینجا بودن ماطب رفتن ناگهانی راسده بود /یعنی اینبار که چشمهاش ...
      ارسال شده در تاریخ ۶ روز پیش    بازدید:۱۶۳    نظرات: ۷

      آقای زن دوست به طور معمول موهای کوتاه و شانه زده ای دارد ، با پیشانی در هم ، چشمان تیز بین جغدی و ابروهای کشیده از خواب بیدار می شود . او روزانه سه مرتبه دندان هایش را مسواک می زند . برای اینکه از سفی ...
      ارسال شده در تاریخ ۷ روز پیش    بازدید:۱۳۶    نظرات: ۲

      پناه برچیزی که ازش فرارکردم همیشه
      روی زمین سرد دراز کشیده بود شه بانو / مه خفیفی / کمی از سطح زمین رو پوشانده بود / به آسمون خیره بود / به زیبایی آسمون که با طلوع خورشید لحظه به لحظه زیبا تر میشد ...
      ارسال شده در تاریخ ۷ روز پیش    بازدید:۵۹    نظرات: ۱

      چگونه یک داستان ناگهانی بنویسیم؟
      طرز نوشتن داستان های چند کلمه ای
      فلش‌فیكشن‌ها معمولا همچون لطیفه‌ها ساده‌اند و برای تاثیرگذاری از ضربه ‌نهایی استفاده می‌كنند. ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۲ روز پیش    بازدید:۲۶۸    نظرات: ۲

      شبی که پدربزرگم فوت کرد کسانی که برای تسلیت به خانه‌مان آمدند اکثراً معتقد بودند که "راحت شد".
      این را البته با گریه و ناراحتی می‌گفتند و برای من سوال بود که چرا می‌گویند ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۰:۰۵    بازدید:۳۲۷    نظرات: ۸
      آلزایمر!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      گفت:
      "هنوزم بهش فکر میکنی؟!"
      خندیدم
      "قیافه شم یادم نیست دیگه! یه اشتباه بود تموم شد رفت، بیخیالش!"
      خندید
      " عاشق این اراده ی محکمتم! خوش به حالت که انق ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۸۲    نظرات: ۰

      تویه نگاه عاشقش شده بودمو و تمام وجودم بند بند اعضام میخواستنش.
      درونم جنگید بود شاید بین دلم و منطقم.
      میگفتم احمقانست تو نمیشناسیش شاید این نقابش باشه.
      کدوم احمقی این جوری دل میبنده؟
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۹۱    نظرات: ۰
      نگاه اول   ارسال شده توسط  

      بشیر احمد رحمانی


      ساعت حدود ده بود که رسیدیم. نگاهایی گرم و مهربون که حکایت از انتظاری طولانی داشتن!
      از ماشین که پیاده شدم تمام صورتم خیس شد ماچهای آبداری که از عمق وجود بودن اما کمی آزار دهنده.
      تو اون همهمه ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۷    نظرات: ۱

      وقتی آن دو در ساحل تقریباً خالی از جمعیت قدم می زدند، درخشش نور غروب پشت پرده ای از مه محو شده بود.
      "من هرگز زن‌ها را درک نخواهم کرد."
      "واقعا می خواهی زن‌ها را درک ک ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۹۹    نظرات: ۳

      به مناسبت میلاد بانوی ادیب سیمین دانشور
      هشتم اردیبهشت
      یادشان گرامی
      نامه های جلال آل احمد و سیمین دانشور
      سیمین جانم !
      الان از کاغذ نوشتن برای پدر و مادر کریم فارغ شدم ،یادم به ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۱۴    نظرات: ۶

      برای فرمانده ماشیم آفتاب کجابود ؟
      از طلوع آفتاب چیزی نگذشته بود / روبروی ورودی دره های کوه های دره نای ایستاده بود / تنها ؟ /قطعا با شمشیر آخته وآغشته به خون ناپاک دژخیمان تنها به نظر نمی اومد / ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۳۷    نظرات: ۴

      انواع داستان چند کلمه ای :
      1-داستان صفر کلمه ای،نام داستان :"زندگی و اوقات تنبل ترین کسی که تا به حال زندگی کرده است"
      نویسنده:استنلی بابین
      داستان:" "
      2-داستان د ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۰۲    نظرات: ۲

      روزی نزدیک غروب کتاب فروش دوره گردی در کریاس (ایوان) خانه ای چشمش به زن خوشروئی میخورد و برای فریفتن وی شروع به داد زدن کتاب مکر زنان میکند.
      زن که مقصود کتاب فروش را در می یابد اظهار علاقه به کتا ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۸

      از شیخ بهایی پرسیدند: سخت می گذرد،چه باید کرد؟
      گفت: خودت که می‌گویی سخت می‌گذرد، سخت که نمی‌ماند
      پس خدارو شکر که می‌گذرد و نمی‌ماند .
      روز بزرگداشت بزرگ‌مرد ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۷۹    نظرات: ۵

      برشی از یک کتاب
      -تو آدم خوبي هستي. ولي در زندگي خوب بودن به هيچ دردي نمي خورد.
      -مگر خود تو خوب نيستي؟
      -من؟ نه اصلا با همين سن فهميده ام كه مردم وقتي ميخواهند بگويند يك نفر خر و بي عرضه ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۹۳    نظرات: ۵

      فرو ریختن
      نویسنده: متیو دکستر
      وقتی بچه بودیم در اتاق زیر شیروانی دراز می کشیدیم تا آب باران به ته گلویمان بچکد.هنگامی که سقف خرابتر می شد ،آب باران در چشم هایمان می پاشید .تو مرا برهنه در آغ ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۳۲    نظرات: ۶

      بعضی ها هم هستند به هر کسی که می رسند جملاتی از قبیل چقدر پیر شدی، چرا انقدر لاغر شدی و غیره را تحویل شخص مقابل می دهند. و بعد هم هزار حرف و حدیث که فلانی را دیدی چقدر از بین رفته بود؟ آدم هایی هم هست ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۱۹

      #داستان کوتاه عادت
      نویسنده:ریحانه رسولیان
      به نظرم بزرگ شدنِ آدما به سنشون نیست،بلکه به فهمشونه،به رفتارشون،به اینکه درک کنن چجوری فهم و رفتارشونو قاطیِ همدیگه کنن و ازش یه معجونِ اخلاقی بساز ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۹۲    نظرات: ۱

      می خواستم براش ساعت مچی بخرم
      می خواستم وقتی بی خبر نگاه میکنه به صفحه ی ساعتش،یاد من بیفته
      می خواستم اولین کادوی روز مردش رو از من گرفته باشه
      دوست داشتم ساعتی براش بخرم که همیشه آرزوی د ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۴

      فراموشکار بودم...
      از همان اول سر تاریخ تولدها فراموشکار بودم...تاریخ تولد هیچ کس را یادم نمی ماند، حتی تولد عزیزترین هایم را و هیچ عمدی در کار نبود اما کسی باور نمی کرد!
      خنده دارش آنجا بود ک ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۵۲    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۴

      بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم...پسرکم زیادی مرد بود،حتی باوجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم...درست مثل...
      بگذریم!
      وقتی دید حرفی ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۴۱    بازدید:۹۵    نظرات: ۲

      ورود پارادیشها به پایان
      دشت وسیع سنگلاخی پر شده بود از الماسهای درخشانی که به همراه گدازه های آتش از آتشفشان کوه های دره نای به آسمان و زمین می پاشیدن و بعد از سرد شدن به الماسهای برانی تبدیل میش ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۴۰    بازدید:۵۳    نظرات: ۰
      دوچرخه!!!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      بعد این همه سال دیدمش.
      از موهای سفید کنار شقیقه وچین و چروکای صورتامون و جاافتادگی و سن و سالمون که فاکتور میگرفتیم فرقی نکرده بودیم،همون آدمای سابق بودیم!!!
      میدونستم بالاخره یه روزی دوباره ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۶ ۰۰:۲۶    بازدید:۱۱۱    نظرات: ۳

      عاشق شده‌اید تا به حال؟ لابد شده‌اید دیگر. اولش چشم‌تان مى‌افتد به یک نفر. «آن» یک نفر. وسط میهمانى یا در جمع دوستانِ جانى مثلن. آن‌جاست وحواسش انگار به شما نیست ا ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۰:۴۹    بازدید:۱۳۴    نظرات: ۸
      دیر شد!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس



      برای من همیشه دیر است...
      همیشه!
      باید زودتر به دنیا می آمدم...خیلی زودتر از این حرف ها!
      در بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در یکی از اتاق های هشت دری یک خانه ی سنتی قدیمی،که حوض بزر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۱۶:۵۶    بازدید:۴۵۲    نظرات: ۲۴

      نگاره پنجم
      از این پس...
      توراهرویی بود که شکل معدنهای قدیمی روگرفته بود به خودش/دیوارهایی گلی وتراشیده شده احتمالا با بیلچه و نیم کلنگ /تنها فضایی که برای عبور ازش وجود داشت به اندازه دو نفر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۵۱    بازدید:۱۱۱    نظرات: ۴
      كلاف اخر   ارسال شده توسط  

      شاهدخت


      زماني ، همين نزديكي ها
      كسي لايه اي ديگر از چشمانم را عقب زد و مغزم با تراوشات خود ، پازل هايي جديد از دنياي مقابلم قرار داد .
      خبري از حال نبود ، نقطه ي وصل اينده به گذشته و شايد بالعكس مقابل ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۰    بازدید:۱۴۰    نظرات: ۴
      آبی!!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      خندیدی و گفتی:
      "بازم آبی؟!"
      با لبخند گفتم:
      "تو که میدونی چرا میپرسی...!"
      با انگشت اشاره زدی روی بینیم و خیره در چشمانم گفتی:
      "بالاخره راز این علاقه ی ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۲:۵۲    بازدید:۲۸۴    نظرات: ۱۸

      نگاره چهارم
      جایگاه هیچ
      میشنوی صدامو ؟/باز نمیکنی چشمهای زیباتو ؟/این مژه های بلندی که بغیر از من هیچکس از این فاصله ندیده رو باز کن میخوام خودم رو توی مردمک چشمهات ببینم / بیدار شو /این صدا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ فروردين ۱۳۹۶ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۷

      خلیل رفعتی برای بار نهم در مصرف هروئین زیاد‌روی کرده بود و در حال مرگ بود. تیم پزشکی سخت در تلاش بود تا جان او را نجات دهد. او بالاخره به هوش آمد، پس از آن که قلبش با شوک الکتریکی تپش عادی را از ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۳۳    بازدید:۵۰۸    نظرات: ۷

      در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید . چشم پوشیدن، فریبنده ترین طریق از دست دادن است ، همه چیز مگر یک چیز .
      آنچه می خواهم به شما بگویم ، گفته مادر بزرگم است ...
      زنی بود روستایی، تنها زن ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۲:۳۱    بازدید:۱۲۱    نظرات: ۳

      نصیحت آخر
      دقایقی قبل از مرگ پدرم ،کنار بالینش نشسته بودم . چهره اش زیباو معصوم به نظر می آمد .صدای نفس های پر خش او آواز ناخوشایندی داشت. در سکوت اطاق با حرکت چشمهایش اطراف را می کاوید.انگار کسی ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۹    بازدید:۱۵۲    نظرات: ۲
      مثلن...!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      مثلا رد شده باشیم از این روزهای دلهره و آشوب و سردرگمی و شب های بغض و دلتنگی و ناامیدی...
      مثلا مال هم شده باشیم و صبح ها دلت نیاید موقع رفتنت بیدارم کنی و بعد به جانم هی غر بزنی که چرا زودتر از ت ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۶    بازدید:۱۰۹۱    نظرات: ۷۵

      به نام خدا
      بهاری که نشانه نداشت!!!.
      شاخه ها خشکیده اند درختان در خواب اند انگار نه انگار که بهار آمده است نه سبزه ای روییده و نه گلی هست که تا خود نمایی کند . بلبل ها آوازی نمی خوانند و کلاغ ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳    بازدید:۱۳۲    نظرات: ۰

      نگاره سوم
      ورودی دنیای ماطب
      یک ساعتی میشد که در حال حرکت بود / دیگه پاهاش نا نداشت / توی کوله هم چیزی برای خوردن نداشت / خب واقعا قرار نبود این سفر این شکلی بشه /خیلی خسته بود / دردعجیبی توی ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۵۷    بازدید:۶۶    نظرات: ۰
      ابی تر   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      از خواجو تا سی و سه پل را با پاهایم رفتم . اکنون می توانم به انها افتخار کنم . یک جفت پا دارم که انها را در میدان جلفا برای گشت و گذار استفاده می کنم و یک جفت دست که می توانم با انها در کافه های غم زد ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۶ ۱۱:۳۴    بازدید:۱۰۱    نظرات: ۴

      نگاره دوم
      اشعه های گم شده
      انگارسالها بود که به خواب رفته بود وقتی با صدایی آرام پلکهاش رو از هم باز کرد / همه جا تاریک بود / خیلی خوابیده بود و اینرو از حالی که داشت می فهمید / اما هنوز تاری ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۵۹    بازدید:۱۶۳    نظرات: ۶

      آخرین نبرد ناخدا حرزاک
      دریا ی مواج با تمام قدرت خودش رو با قطعه یخهای عظیمش به آخرین کشتی باقیمانده از لشگر دریانوردان ناخدا حرزاک میکوبید / ناخدا با چند ده خدمه خودش و تعدادی از اجساد دژخیمانی ک ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۲۸    بازدید:۸۹    نظرات: ۰

      پناهگاه سرد
      همیشه برداشتم از جنگل این بود/ با جایی طرفم که پر از درخت و گیاه های مختلف باید باشه به همراه کلی حیوانات غیر اهلی که بعضی هاشون خطرناک هستن / اما اینجا .../خصوصا بعد از غروب آفتاب /ا ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵ ۰۱:۴۴    بازدید:۱۰۳    نظرات: ۲

      به نام خدا
      یک لبخند !!
      علی بر دیوار تکیه داده بود و به چند پسر جوان که در آن طرف کوچه بودند خیره شده بود بی آن که فکرش پیش آنها باشد .
      یکی از آن پسر ها که حواسش به علی بود به طرف او آمد ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۰۱    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۴

      دیروز در خانه نشته بودم که یک دفعه صدای انفجار مهیبی به گوشم خورد . این انفجار به اندازه ای عضلات عصبی مغزم را مورد تهاجم قرار داد که نمی توان ان را توصیف کرد و طبیعتا یاد اوری ان مرا به مخاطره می اند ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ ۱۷:۳۵    بازدید:۸۰    نظرات: ۰

      داستان «این‌ مرد را می‌شناختم‌»
      این‌ مرد را می‌شناختم، می‌خواست‌ زنش‌ را ترك‌ كند. خودش‌ نمی‌دانست‌ كه‌ می‌خواهد ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۳۵    بازدید:۹۶    نظرات: ۴
      تلنگر   ارسال شده توسط  

      نجمه طوسی (تینا)


      زنی مسافر وارد شهری شد که ساختمان های یک طبقه و بزرگی داشت. مردم زیادی در رفت و آمد بودند. انگار که همه عجله داشتند.
      او گرسنه بود و به رستوران رفت و غذا سفارش داد. این بهترین غذایی بود که در عمرش ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ ۱۵:۰۷    بازدید:۹۳    نظرات: ۱۲

      از مردی که صاحب یکی از گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای است پرسیدند: "راز موفقیت شما چه است؟" او در پاسخ گفت: زادگاه من انگلستان است. در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم و چ ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۱۲
      دوست خوب من   ارسال شده توسط  

      محمد عزیزی کلهری


      داستانی که در ادامه ی مطلب می خوانید.برگزیده ی مسابقات استانی و راهیافته به مرحله ی کشوری پرسش مهر ریاست جمهوری است.
      این دوره ازمسابقات پرسش مهر ریاست جمهوری با موضوع«خشونت»برگزار شد. ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۵۴    بازدید:۹۳    نظرات: ۲

      داستانک
      ... یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟"
      قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود.
      چند نفری از بچه ها نوشتند "فق ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ ۰۶:۳۴    بازدید:۸۵    نظرات: ۲
      عرضی کوتاه   ارسال شده توسط  

      مازیارملکوتی نیا


      سلام از دوستانی که تا این مرحله با نگاه های ارزشمندشون از افسانه مه آلود هاکو و پرشا حمایت کردند سپاسگذارم،قابل عرض اینکه به زودی افسانه بازسازی سایه های واقعی هم در کنار این افسانه تقدیم خواهد شد.درو ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ ۰۶:۲۵    بازدید:۵۷    نظرات: ۰

      داستانک (شهروند شهر اسباب بازی)
      امروزصبح اِنگار از دنده چپ بلند شدم .اوقاتم تلخه ، بهم ریخته وکِسل ام .یادآوری کابوسی که دو باردر چند شب گذشته دیدم آزارم می دهد. خواب دیدم یک الاغم ودر جمعی از ال ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۰ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۵۱    بازدید:۷۳    نظرات: ۱

      برشی از یک کتاب
      این طور بارمان آورده‌اند که بترسیم، از همه چیز. از بزرگ‌تر که مبادا بهش بربخورد، از کوچک‌تر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تن‌هایمان بگذارد. از د ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۵ ۰۵:۱۷    بازدید:۶۵    نظرات: ۷

      🌿&n ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۵ ۱۷:۵۹    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۱

      شنیده ام در سرزمین عشق گلهای زیبا وخوش رنگ و بویی دارد. پس با من همسفر شو تا در آن سرزمين بذر گلهای زیبا ی دوستی گرفته و رهسپار دیار دلها شویم. و آنها را در انجا بکاریم وبا اشک شوق انها را آبیاری کنیم ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵ ۰۲:۰۷    بازدید:۱۳۲    نظرات: ۶

      تولستوی که یکی از متفکرین و نویسندگان بزرگ قرن ما است و شهرت جهانی دارد، می گوید: " ایمان آن چیزی است که آدمی با آن زندگی می کند". مقصود او این است که ایمان بهترین سرمایه زندگی است، اگر انسا ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵ ۰۲:۴۴    بازدید:۱۱۱    نظرات: ۳

      بعضی از چیز ها
      تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند
      و انسان
      برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند
      مثل عشق
      سیاست
      و مهاجرت...
      من بر آسمان خراش ها
      پرنده های مهاجر ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۴۱    بازدید:۱۱۸    نظرات: ۵

      زمانی می رسد که وقتش است.
      انسان از آنچه که دارد و ندارد دست می کشد، به دنبال هدف هایش می رود.
      مثل زمانی که یک سرباز لباس خود را می پوشد و کلاه بر سر می گذارد و بند پوتین های واکس زده اش که م ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵ ۰۵:۲۸    بازدید:۱۱۲    نظرات: ۱۱
      داستان ادبی   ارسال شده توسط  

      علی عظیمی


      توی بغلت خواب بودم که یکی شیشه ها را می شکست و در ابعاد ریز ریز مثل برف روی سرمان می ریخت، چشم ها را بسته و صورتم را بین دست ها گرفته بودم و می ترسیدم، به خودم که آمدم دیدم تا کمر توی شیشه خورده هاییم ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۱۲    بازدید:۱۱۰    نظرات: ۲

      مانند هر انسان دیگری نشسته بودم و نگاه می کردم . به چیزهایی که می توان به جز تو دید . به چراغ های برق چوبی . به اشکال هندسی و بی معنای ته فنجان ، به درخت های هرس شده خیابان . راه افتادم و از لابه لای ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ۱۲:۲۱    بازدید:۶۴    نظرات: ۰

      نابک کانال رسمی داستان های کوتاه ..:
      شهر من
      من از دیار روشنی ام .شهری مردد میان تابستان و زمستان میان دو کوه عاشق که دو طرف شهر ایستاده اند.یکی مرد یست که از فراغ و دلتنگی سر و ریش سفید کرده ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۱۰    بازدید:۸۵    نظرات: ۷
      مجموع ۵۱۵ پست فعال در ۹ صفحه
      نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      کاربران اشتراک دار
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.