سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
محل تبلیغات شما
تقویم روز
پنجشنبه 5 اسفند 1395
  • روز بزرگداشت خواجه نصيرالدين طوسي - روز مهندسي
27 جمادى الأولى 1438
    Thursday 23 Feb 2017
      ورود به کارگاهها
      چقدر باشکوه است که دوستت بدارند و به مراتب باشکوه تر است که دوست بداری!ویکتور هوگو

      پنجشنبه ۵ اسفند

      پست های وبلاگ

      شعرناب

      دو نمونه داستان ده کلمه ا ی(با حیا-عادت خوب)
      1-شرم به دختر افتخار کرد وشیطان درصدد انتقام بود
      2-زمین خوردم ،گریستم بعد نگاهم رابا آسمان مهربان کردم
      ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۹ ساعت پیش    بازدید:۴    نظرات: ۰

      درخیابان که راه می رفتم از آسمان آب پرتقالی می بارید و مردم با چترهای آبی وارونه ، به مانند قیفی شکسته با ترجمانی مدرن و امروزی ، گوش هایی دراز و دست هایی کشیده ، رقص کنان سایه به سایه با معشوق قدم می ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۹ ساعت پیش    بازدید:۱۰    نظرات: ۰
      دلتنگی   ارسال شده توسط  

      محمد صباغ (ممد کاج)


      سلام
      آبان هم کم کم داره رخت می بنده،چه کسی می دونه آبان دیگری باشه؛من باشم ویا کس دیگری.
      آبان هم باهمه دلتنگی هاش داره میره!
      گاهی باخودم میگم اینقدر علم پزشکی پیشرفت کرده اما هنوز نتونس ...
      ارسال شده در تاریخ ۶ روز پیش    بازدید:۲۴    نظرات: ۰

      به نام خدا
      طریقت دوست داشتن خدا
      در ذهن کلاغ سوالی بود و آن اینکه چه کسی بیشتر از همه خدا را دوست دارد ؟
      برای یافتن پاسخ سوالش به کنار برکه ی کوچک وسط جنگل رفت و گفت چه کسی خدا را بیشتر ...
      ارسال شده در تاریخ ۹ روز پیش    بازدید:۲۸    نظرات: ۳

      به دیگران کمک کنیم...
      زنجیر عشق
      یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا م ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵ ۱۲:۰۴    بازدید:۱۳۱    نظرات: ۱۸
      پیاده رو   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      مش حسین یکی از نوادگان سلطان حسن خان به طور معمول روزی 5 الی 6 بار از جلو حجره اسمال آقا عبور می کرد . نه اسمال آقا از آنهایی بود که با رفت و آمد کسی مشکل داشته باشد و نه مش حسین قصد مزاحمت برای اسمال ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵ ۱۱:۳۷    بازدید:۵۸    نظرات: ۲

      وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقه‌ام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیده& ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵ ۰۵:۱۵    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۲۲
      خودكار   ارسال شده توسط  

      الياس خمسه(بيخيال)


      -من بميمرم خودت مى فهمى دارى چى ميگى؟
      -آره كه ميفهمم..از فهميدن زيادن كه اينجام..اگه منم مثل داداشى..مى زدم به بيخيالى..وضعواوضام بهتر بود..لااقل ننه..اينهمه جزه موره نميكرد..پسرم فلان ..
      پس ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ ۰۶:۵۸    بازدید:۷۴۱    نظرات: ۵

      مرگ بهترین هدیه برای یک نویسنده است . گربه . می تواند از دیوار راست بالا برود . نویسنده در باره اش می نویسد مرگ گربه ، مرگ نویسنده است . امروز گربه سیاهی را دیدم که در چمن ها غلط می زد . توهم . امروز ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ ۰۶:۵۸    بازدید:۸۲    نظرات: ۰

      هر شب یه فصل عاشقونه از رمانها را میخوانم.
      هر شب فیلمهای هندی میبینم .
      دیگه داریوش گوش نمیدم .
      دوست ندارم عشق در من بمیره و برگردم به روزهای افسردگیم ..
      یاد اون روزا میافتم از خودم ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ آذر ۱۳۹۵ ۰۴:۳۴    بازدید:۹۴    نظرات: ۱
      مردسالاری   ارسال شده توسط  

      سعید مطوری


      مردسالاری
      یا لطیف
      - آهای ضعیفه چایی بیار
      - دست خوش اکبر آقا حالا ما ضعیفه شدیم!!!
      - پس بفرما ما شدیم
      - نه شما آقایی ،گلی ولی این ضعیفه گفتنت آزارم میده،هق هق هق
      - گریه ن ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ۱۶:۴۱    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۶

      ساعت ٦:٣٠همه با فلاسكها به راهرو ميان هنوز چراغها روشن نشده بعضي ها همراه بعضي ها بيمار يه سري هم كه خيلي اهل چايي نيستن با ليوان اومدن كه يه دونه چايي شيرين صبح رو بخورن امروز اون هميشگي نيومده خيلي ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵ ۰۱:۳۷    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۶

      شبیخون
      صدای خش خش برگها زیر پای لشگرخاموش و روان شه بانو /شبیه خیال یک خزنده اسطوره ای عظیم الجثه بود/که به دنبال شکاری باشه /شکاری که حتی خودش هم ازش واهمه داره /اشعه های نور ماه که با آرامش به ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵ ۰۱:۳۵    بازدید:۸۸    نظرات: ۰

      حدیثه؟ خیانت ؟
      پرشا تو شهری که برای تحصیل توش خوابگاه گرفته بود کسی رو بغیر از خانواده خالش و فرشاد که انتقالی گرفته بود و همراه پرشا به شهر دانشگاه پرشا اومده بود نداشت ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ مهر ۱۳۹۵ ۰۱:۵۹    بازدید:۱۱۱    نظرات: ۱۰


      نگاره چهل وششم
      ملکه ساتری /فرمان شروع نبرد بزرگ
      جنگجویان دو لشگر/با خشمی که انتهاش رونمیشد حدس زد /از دور به چشمان هم خیره ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۵ ۰۳:۲۴    بازدید:۱۱۸    نظرات: ۲
      راهی با پایان   ارسال شده توسط  

      محمد حسن ایوبی


      باز هم امشب پرسه میزنم در راه آینده. . . این بار تصویر مبهم تری از قبل روبه رویم میبینم. . . این بار دستم به نخ بادبادک آرزوها به سختی میرسد. . . این بار انگاری کسی نیست من را از اینجا بلند کند و با خ ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ شهريور ۱۳۹۵ ۱۱:۴۹    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۸


      نگاره چهل و چهارم
      خواهران دوقلوفرمانروایان شب روز
      شب و روز / فرمانروایانی داره که تا به حال اصلا فکرش رو هم نمیکردم /که اونها دوبانوباشن ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۵ ۰۲:۵۳    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۹


      نگاره چهل و سوم
      خوابگاه دخترانه کاش نبودی هیچوقت/ کاش...
      راهروهای عمومی نسبتا کثیف /خصوصا تو سرماتو برفی که گاهی تا زانو توش فرو میرفت / با هم دانشگاهی هایی که حالا گرشارو به سنگ صبوری ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ ۰۰:۳۷    بازدید:۸۸    نظرات: ۲


      نگاره چهل و یکم
      قبل از جنگ بزرگ
      اشعه های آفتاب با درخششون چیزی رو یاد آوری میکردند.../امروز روز سختی خواهد بود برای شه بانو /تیرهای زیبای ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ۰۶:۰۷    بازدید:۹۹    نظرات: ۲


      نگاره چهلم
      فرشاد چرا؟چی کم داشتم؟
      خانه ای رو به یاد می آورد پرشا که اومده بود تا اولین لحظات و تجربیات عاشقانش رو با فرشاد .../همسایه بودن ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ ۰۰:۳۶    بازدید:۱۰۱    نظرات: ۴


      نگاره سی و هشتم
      زمان سرد
      الان ساعت چنده ؟ /آخ آخ آخ آخ /دیر شد /باید با پرشا برم پیش این خانومه / چی بود اسمش ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ ۰۰:۴۶    بازدید:۸۲    نظرات: ۲


      نگاره سی و هفتم
      ملکه شاپک ) فرمانروای اعماق زمین (
      دنیای زیر زمین و فرمانروای اون /همه جا سرده اینجا/همه چیز تو مه گم شده/تو مه غلیظی که انگار میخواد از بین ببره تمام آثار زندگیو اینجا ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۱۶    بازدید:۷۶    نظرات: ۵
      محکمه   ارسال شده توسط  

      مرتضی حاجی آقاجانی



      محکمه
      از او پرسیدم از کجا می آیی
      گفت: از محکمه
      خنده ام گرفت
      گفت: به چی میخندی؟؟
      گفتم: به تو و به این جماعت
      گفت: چطور!!!
      گفتم: محاکمه ای که محکوم در آن حضور ندا ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ ۲۰:۵۱    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۶


      نگاره سی و ششم
      دروازه دار ورود شه بانو ملکه پرشا
      به جرقه هایی نگاه میکرد که از اثابت پتک قدرتمندش با تنه فولاد گداخته که فقط چند لحظه پیش از ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ ۱۴:۲۶    بازدید:۷۹    نظرات: ۲


      نگاره سی و پنجم
      رویا ؟ کابوس؟
      حیوونکی پرشا / مدام میگفت خواب میبینم / بعد مکث میکرد / بعد فکر میکرد / به یه جا نگاه میکرد ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵ ۰۴:۴۷    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۶


      نگاره سی و چهارم
      ملکه گارگخ فرمانروای دژخیمان
      با تنازی مخصوص به اون چشمهای بیرحم در نوک لشگر وحشیش ایستاده بود وحتی به ملکه سرما هم وحش ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۴۱    بازدید:۸۵    نظرات: ۲


      نگاره سی و سوم
      سفر به .....
      با هم تو یک کوپه تنهای تنها بودیم / صدای عجیبی میداد قطاری که توش بودیم/انگار از عمق وجودش نعره میکشید و مارو به ناکجا آباد میبرد/ پرشا با همون نگاه سرد و م ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ ۰۲:۰۲    بازدید:۹۷    نظرات: ۲


      نگاره سی و دوم
      کلبه پیرمرد غسال
      کشته هایی که روی هم پشته شده بودند / پیرمردی با دستهای بزرگ که به راحتی هر جسدی رو با یک دست ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۴۰    بازدید:۹۴    نظرات: ۰


      نگاره سی و یکم
      وقتی دیگه از خواب بیدار نشد
      میگفتن به کما رفته تو خواب / تا اونروز وقتی این جملرو میشنیدم معنیشو اینقدر وحشتناک ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۵ ۰۵:۳۲    بازدید:۱۰۳    نظرات: ۴


      نگاره سیم
      ملکه لامیس بانوی مزدوران
      روی کجاوه بود هنوز /بردوش مزدورانش/حتی در حضور ملکه سرما هم به عشوه گری و رقص شیطانیش ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۵ ۱۸:۴۱    بازدید:۸۵    نظرات: ۲


      نگاره بیست و نهم
      خداحافظی پرشا /خانه متروکه
      بالای پله ها با لباسی بلند ایستاده بود / به بیرون پنجره ای نگاه میکرد که نمیدونستم پشتش چیه ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۵ ۰۶:۲۰    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۰


      نگاره بیست و هشتم
      سرزمین موجودات فولادین در فرمان ساروو
      صدای به هم خوردن فولاد آبدیده در لشگری که انتها نداشت/این امیدو در قلبم زنده میکرد/ ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۸ تير ۱۳۹۵ ۱۰:۴۵    بازدید:۹۶    نظرات: ۲


      نگاره بیست و پنجم
      دیدن پرشا در جنگل مه آلود
      چشمام به سختی حتی چند مترو میدید/ عطر تن پرشا رو میشناختم / همه جا پیچیده بود ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۹۵ ۰۹:۱۰    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۰


      نگاره بیست و چهارم
      ملکه کارتیسه قدرت مطلق بادها و طوفانها
      در ازدحام چکاچک شمشیرهایی که با به هوا پاشیدن خون/ اعضای بدن جنگجوها رو همچون برگ ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ ۰۱:۲۳    بازدید:۱۱۷    نظرات: ۴


      نگاره بیست و سوم
      دهکده هولناک یزد
      از ترمینال که به سمت خونه مهدی زارع رفتیم /احساس عجیبی داشتم / میدونستم قراره اتفاقات ناخوشایندی بیفته / ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۵۲    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۰


      نگاره بیست و دوم
      ارواح سرگردان در تسخیرملکه فیارو
      همه چیز اینجا کش میاد / اشباح و ارواح رویا نبودن و من .../ پرشای نحیفی که حالا به شاه ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۱ تير ۱۳۹۵ ۱۶:۵۴    بازدید:۴۹    نظرات: ۰

      نگاره بیستم سرزمین ملکه اریدا اریدا به سرزمینش نگاه میکرد /جایی که زیبایی بی حدش /حتی خودش رو هم مبهوت کرده بود / حالا بزرگ بانوی جنگجو/ شاه بانو ملکه پرشا /با لشگر قدرتمندش برای اینکه با اون و ساکنین ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۰ تير ۱۳۹۵ ۰۹:۰۶    بازدید:۱۳۱    نظرات: ۲


      نگاره هجدهم
      ناخدا حرزاک
      پهلو میگرفتن آروم آروم کشتیهای با عظمتی که واقعا معلوم نبود سرنشیناش ارواحن یا آدیمیزاد یا حتی موجودات دیگه /نوک بادبانهای هراس ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ تير ۱۳۹۵ ۰۹:۴۳    بازدید:۱۱۶    نظرات: ۲

      نگاره سیزدهم از دست رفتن فرمانده ماشیم خوابم؟/نه حتما بیدارم /همه جارو وسط حلقه نور سفیدی میبینم/ که داره تنگ ترمیشه به آرومی / کلاه خوودم با شاخهای پیچ در پیچ روش /چقدر زیباس تو این شرایط عجیب / کنار ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ تير ۱۳۹۵ ۰۴:۵۸    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۲

      نگاره دوازدهم شب آخر تو خیابون / بی هدف قدم میزدیم / کاملا بی هدف / منو پرشا /خیابونهای بی پایان تهرانو زیرورو میکردیم /ولی دنبال چی ؟/هیچوقت/هنوزم نفهمیدم / سرد بود با اینکه هنوز زمستون نشده بود / صد ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ تير ۱۳۹۵ ۱۳:۱۵    بازدید:۱۰۲    نظرات: ۸

      نگاره یازدهم ورود سیوانا به دره نای غبار زیر بالهای بلندش / ارتعاش صدا و پرهای ظریف و خشن و سفید/نوری که احاطه کرده بودش/ شمشیرش که لخته های خون یاغوتی رنگ/ روی تیغه بیرحم وریز بینش به چشم میخورد / زر ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۰۵:۳۶    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۰

      نگاره هشتم کابوس/بابک صداهارو میشنیدم اما نمیتونستم جواب بدم / هنوز خواب بودم / آقا منصور داشت صورتشو میشست / من تو اتاق مهمونها خواب و بیدار بودم / از وقتی که زهرا خانوم رفته بود دیگه میلی به اومدن ت ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۹۵ ۱۷:۲۶    بازدید:۸۴    نظرات: ۰

      نگاره پنجم میدان اصلی دره نای سرمای عجیبی تمام شهر رو برده بود/ آسمون رنگ عجیبی داشت / تقریبا یاقوتی رنگ/سرخ و یاقوتی .../سالها بود که نور آفتاب /دیگه خیلی مستقیم چشمان بی امید مردم دره نای رو نوازش ن ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۱۳:۱۷    بازدید:۱۱۴    نظرات: ۴

      نگاره چهارم کابوس لشگر بزرگ انگار دارم از زمین جدا میشم / یه اسب سفید/ که تمام عضله هاشو میشه شمرد /روش یه دختر تراشیده تر از خودش نشسته/ با زره تمام تنش پوشیده شده / یه کلاه خوود سرشه /جلوی کلاه خوود ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵ ۲۰:۴۵    بازدید:۸۸    نظرات: ۰

      نگاره سوم زهرا خانوم تو رو با خودش برد تازه مادرش به رحمت خدا رفته بود / من فقط 0ماه می شناختمش /شبیه پرشا نبود/خیلی بدتر بود /کلا انگار نمیشد بهش دروغ گفت / باور کن میفهمید / بعد مثل پرشا نگاهت میکرد ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۵۷    بازدید:۹۹    نظرات: ۰

      نگاره دوم ارواح /خادمان ملکه خاره اون خواهرملکه فیارو فرمانروای دنیای ارواح سرگردان بود / خاره / ملکه خاره /میدونستم /تمام ارواح درتسخیرو خدمت اون هستند / چشمهایی که باور کردن مهربانی بی حدش / با شنید ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ۱۹:۰۷    بازدید:۹۹    نظرات: ۰

      افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره اول بابکم من ، پرشا وقتی پلکامو باز کردم دوباره نور شدیدی /چشمهامو داشت سوراخ میکرد / اینهاجمله هایی بودند که پرشا با چشمان بسته وروبه آینه میگفت /اون دختری با چشمان ر ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ ۰۳:۴۱    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۱۶


      اونور جنگلها خیلی دور از یه برکه ی کوچولو توی یه شهر بزرگ مردی خسته ولی مهربون زندگی می کرد ، اون یه جایی خونده بود که ماهیگیری به آدم آرامش میده و خستگی رو از تن آدم درمیکنه ، رو همین حساب راه ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۸:۰۶    بازدید:۱۲۹    نظرات: ۲
      زن عابد و مجنون   ارسال شده توسط  

      منصور دادمند



      لطفا ایرادهای داستانی که نوشتم بگویید
      زنی بود پارسا و مستجاب دعوه لیک زشت روی که مردی را رغبت با وصلت با او نبود زن ز تنهایی شکوه باخدا آغاز نمود چون مردمان را بر تنهایی اش مقصر بدید از دعا ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۵ ۱۳:۳۳    بازدید:۱۸۹    نظرات: ۹
      صبر   ارسال شده توسط  

      مهدی رفوگر



      دیگر صبرم تمام شده بود ....باید یک کاری میکردم.....دیگر از این همه بی تفاوتی خسته شده بودم .....باید هر روز اینجا ساعت ها می ایستادم .....آخرش هم بی نتیجه و دست خالی باز می گشتم ....بالاخره تصمی ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ ۲۲:۵۶    بازدید:۲۳۲    نظرات: ۶
      او کیست ؟   ارسال شده توسط  

      مهدی رفوگر



      من آ دم خوبی نیستم ....جانماز هم آب نمیکشم .....ولی گاهی اوقات کارهایی انجام میدهم ....که سبب تعجب خودم میشوند.
      غروب بود ....غروبی نیم گرم ....نیم خنک .....در اواخر بهار ....از خانه بیرون آ ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ۱۵:۵۶    بازدید:۲۱۵    نظرات: ۱۳


      امان ازاین عید واین همه دردسر وگرفتاری وزحمت که باخودش میاره
      یه پسرشروشوروشیطونم داشته باشی که ازدیوار راست بالا بره و
      مدام اعصابتو بهم بریزه ونذاره درست به کارات برسی
      یا باتوپش ب ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ۱۳:۴۶    بازدید:۳۴۸    نظرات: ۳۲
      پير ناچار   ارسال شده توسط  

      بلوچ



      امروز رفته بودم بانك ،صحنه اي دلگير رو مشاهده كردم
      فيش خود را نوشتم و گذاشتم تو نوبت منتظر بودم ،ناگهان دستي به سمت متصدي بانك دراز شد
      پدربزرگي با صدايي بسته و نفسگير ،پسرم اين پول خو ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ۲۱:۱۶    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۸
      بی حوصلگی   ارسال شده توسط  

      مهدی رفوگر



      بی حوصلگی
      اصلا حوصله نداشتم .....یک مهمانی شلوغ .....پر از سرو صدا .... بحث و اظهار نظر.....در مورد پرتقال ...بنزین ....قیمت نفت ....رئیس جمهور آ ینده ....گران شدن پوشک و شیر خشک بچه .... ف ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ۱۱:۱۰    بازدید:۲۵۳    نظرات: ۲۳

      زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *
      نوشتهٔ: شیلا هتی | برگردان : داود مرزآرا
      ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۱۴    نظرات: ۸
      دیر رسیدم   ارسال شده توسط  

      مهدی رفوگر



      وقتی به او رسیدم ، دیگر دیر شده بودم...... در حال سوار شدن به تاکسی بود......کنار ایستادم و نگاهش کردم...کودکی در بغل و کودکی در کنار خود داشت....مثل همه مادرها در حال بحث با کودکان بود.......او ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ۰۱:۰۱    بازدید:۲۱۹    نظرات: ۱۰


      قسمت هفتم (پایان) :
      اون شب ، شراره سریع میاد کنار خیابون تا تاکسی بگیره خیابون هم خلوت بوده. که یکدفعه متوجه ماشینی می شه که به سرعت از دور می اومد. تا چشم به هم میزنه می بینه که روی زمین ا ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ۲۱:۲۰    بازدید:۲۶۱    نظرات: ۳۶


      قسمت ششم :
      باز هم بی خبری و همان روال ناپایان تکراریِ سه ماه گذشته .... و من ، هر روز پیرتر از روز قبل می شدم.
      دیگر آترینا هم می دانست بابا بیشتر از چند دقیقه نمی تواند بغلش کند، ببوسد ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴ ۱۶:۵۶    بازدید:۳۱۵    نظرات: ۲۴


      « در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون...»
      طاقت نیاوردم و کتاب را سریع بستم. باورم نمی شد نویس ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۴۵    بازدید:۲۳۳    نظرات: ۲


      قسمت پنجم
      خیلی سخت سه ماه گذشت، سه ماه پر از اشک ، استرس، سکوت، غم .... تنها آترینا بود که میخندید. هرچند بدون بوی شراره بی قراری های او هم زیاد شده بود.
      باورم نمی شد، هیچ ردّ و هیچ نش ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۳۶    بازدید:۲۶۰    نظرات: ۲۵

      تفنگش رابدست گرفت ولحظه ای بعدبه فکررفت. بیادروزهایی که مأموران دولتی،حکم به تخلیه ی روستا، مزارع وزمینهای کشاورزی داده بودند. بیشترکشاورزان روستا،قیدخانه وزمین خودرازدندوازروستارفتند،امااووچندکشاورزد ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۴ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۵۶    نظرات: ۲


      قسمت چهارم
      ما از آن زوج های خوشبختی بودیم که تمام کارهای مان به راحتی و بی دردسر انجام می شد. و این را به حساب عشق می گذاشتم و حمایت خدایی که خودش سرچشمه ی عشق است.
      در تمام مدت خانواده ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۴ ۱۲:۱۶    بازدید:۲۴۵    نظرات: ۲۱


      تا لباسهایم را عوض کردم همراهم زنگ خورد. شراره بود !!
      خوشحال ولی متعجب جواب دادم: بله!
      بعد از سلامی ساده گفت : می گم ... کاش قرار رو واسه ساعت هفت به بعد مینداختید ، می دونی که من تا پ ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۴ ۱۵:۲۴    بازدید:۳۱۸    نظرات: ۲۱


      داستان کوتاه : روز هشتم
      اثر : فاطمه توکلی
      همین طور که داشت صفحه ی آگهی ها را ورق می زد لیوان را به لبش نزدیک و با اولین جرعه دهانش را جمع کرد ، لیوان چای سرد را روی پیشخوان سرجایش گذاش ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۴ ۰۰:۳۹    بازدید:۵۶۳    نظرات: ۲۰


      برف می آید آسمان تاریک است و زمین روشن
      من و خاتون زیر کرسی نشسته ایم
      و خاتون برای من قصه لیلی و مجنون را میگوید
      من سراپا گوش در کنار او هستم
      و از او هر سوالی را که میکنم جواب ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۴ ۰۲:۳۳    بازدید:۲۸۲    نظرات: ۵

      قسمت دوم : مامان دنبال حرف من را گرفت و گفت : که ... لابد توی ماشین یا خیابون شایدم فروشگاه دیدییش .... : نه اتفاقا...... یکی از شرکتهایی که ارسال محصولاتش رو از طریق خط کشتیرانی ما انجام می داد ، باب ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ دی ۱۳۹۴ ۰۹:۲۸    بازدید:۲۷۲    نظرات: ۱۹


      آورده اند که در یکی از بلاد این مرز پر گوهههههر و این سرزمین نخبه پرور و همزمان سفله پرور رفتگری میزیست کمی تا قسمتی پیر و از زندگی اش سیر و قوت قالبش نان خشکیده ای فروبرده در شیر. ازدار دنیا زن ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ دی ۱۳۹۴ ۰۱:۵۰    بازدید:۳۰۳    نظرات: ۱۳

      داستان دنباله دار..‌. قسمت اول مامان در آشپزخانه مشغول درست کردن سالاد بود ، عطر برنج هاشمی مرغوب گیج کننده بود، فر هم روشن بود ولی نمی توانستم حدس بزنم این بار مامان چه چیز تازه ای درست کرده است ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۴ ۱۸:۰۸    بازدید:۳۵۸    نظرات: ۲۵


      خلاصه داستان
      منطق‌الطیرعطار یشابوری
      محسن مردانی
      روزی مرغان و پرندگان دنیا به‌دور هم جمع می‌شوند و می‌گویند: « هر سرزمین و قومی پادشاه و فرمانروائی دارد ک ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴ ۲۳:۲۳    بازدید:۲۲۶    نظرات: ۷

      از شما چه پنهان مدتی بود که استرس وفشار شدیدی در وجود ملکوتی ام ریشه دوانیده بود و مرا از حضور در اجتماع ترسی عظیم در دل پدید آمده .روزی از روزهای پاییزی،زیر رگبار تازیانه باد ،یکی از کاجها به خود لرز ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۴ ۰۰:۵۳    بازدید:۳۳۴    نظرات: ۱۱

      با تیزبینی زیادی به همکاریم ادامه می دادم. خانوم خودش فهمیده بود که دختر حواس جمعی هستم و زیر ذره بین گذاشتمش و بگی نگی بهش مشکوک شدم. ولی به روم نمی زد و سعی به اثبات خودش داشت. یک روز ازم خواست برای ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴ ۱۳:۳۴    بازدید:۳۹۴    نظرات: ۳۱

      در روستایی مردمی زندگی میکردند که مخارج زندگی خود راه از راه شکار به دست می آورند درمیان این مردم خانواده ای بود دارای سه فرزند دختر مادر دخترها به علت بیماری از دنیا رفت پس از مدتی پدر خانواده بخاطر ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۰ آذر ۱۳۹۴ ۰۰:۰۱    بازدید:۲۵۸    نظرات: ۱

      (نامه یک دختر سرطانی به خداوند)_سلام,,سلام خدای خوبم,,من از گوشه اتاقی تاریک که هیچ پنجره ای ندارد با تو حرف میزنم,,مرا ببخش اگر سرفه های پی در پی و خونین امانم نمیدهد,,پروردگارا,,میدانی که مدتی است ز ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۴ ۲۲:۳۹    بازدید:۶۹۴    نظرات: ۲۳

      تصمیم گرفتم که بیشتر به اون خونه برم و ازونجا که خانوم با دوستم و خواهرش خیلی صمیمی بود من رو هم صمیمانه پذیرفت ، حتی داخل خونه اش هم راه داد. باورم نمی شد که خونه ای به اون شیکی با طراحی گرافیکی امرو ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۴ ۰۱:۱۰    بازدید:۳۹۸    نظرات: ۴۷

      در زمانی نه چندان دور دو بلبل نر ویک جغد دانادربیشه ای زندگی میکردنداین دوبلبل ازهمان دورانی که جوجه بودند باهم بزرگ شدند وبعد ازچند وقت هر کدام برای خود تشکیل خانواده داده اند یک سال به علت خشک شدن چ ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۴ ۲۱:۲۴    بازدید:۲۴۵    نظرات: ۰

      درزمان قدیم دو قوم نزدیک هم زندگی میکردند وهمیشه باهم به قشلاق وییلاق می رفتنددرمیان این دوقوم دو نفر عاشق هم شدندزمانی که این دوعاشق هم شدند دوقوم درقشلاق بودند وبزرگان قوم گفتند که عروسی آن دورا دری ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۳ آذر ۱۳۹۴ ۱۷:۱۲    بازدید:۳۵۰    نظرات: ۰

      مدتی بود که تو حیاط بین دو تا باغچه ی مستطیلی بزرگ و قشنگ این پا و اون پا می کردم. دل تو دلم نبود و هزار مدل سوال تو ذهنم، سان می دیدن «یعنی کیه؟ چه شکلیه؟ کارش چیه؟ اصلا چی میشه ؟» بالاخر ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۴ ۰۳:۳۵    بازدید:۴۱۰    نظرات: ۳۱

      صدای سکوت تمام روز با دخترعمویش بازی کرده بود، حسابی خوش گذشته بود. اما مدام سوالی در ذهنش مثل پیام بازرگانی ، در رفت و آمد بود : « بابا و عمو اینهمه ساعت چرا از اتاق بیرون نیومدن؟! نکنه با هم ق ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴ ۰۸:۴۶    بازدید:۴۳۸    نظرات: ۲۷


      به نام خدا
      خسته ام !بی خوابی شب گذشته حسابی کلافه وعصبی ام کرده
      طفلک عمه حالش بد است وامیدی هم به زنده ماندن وبهبودی اش
      نیست دلم بدجورشورمی زند ،الان شش روزه بیمارستانه وحالش نه ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ ۲۱:۰۲    بازدید:۷۳۹    نظرات: ۵۲

      مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می&z ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱ آذر ۱۳۹۴ ۰۵:۰۲    بازدید:۳۶۵    نظرات: ۶
      مجموع ۴۵۱ پست فعال در ۶ صفحه
      نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.