سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
محل تبلیغات شما
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 25 مرداد 1396
    25 ذو القعدة 1438
      Wednesday 16 Aug 2017
        دانستن کافی نیست، باید به دانسته ی خود عمل کنید. (ناپلئون هیل)

        چهارشنبه ۲۵ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب


        ملنگ قسمت هجدهم...
        خبر را که شنیدم لحظه ای مات و مبهوت شدم،جنگ!
        واژه ای غریب اما آشنا،باطنی ننگ و ظاهری منفور،آه که چه اتفاق بدی ...
        لحظه ای همه ی اتفاقاتی که ممکن بود در یک جنگ ر ...
        ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش    بازدید:۹۱    نظرات: ۲۱

        فی حقیقه العشق
        (مونس العشاق)
        محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص ‌تر از محبت است، زیرا ‌که همه عشقی ، محبت باشد اما همه محبتی، عشق نباشد. و محبت خاص ‌تر از معرفت ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۴۵    نظرات: ۱۲

        ملنگ قسمت دوازدهم...
        درست به حرف های زن پرحرف خان گوش نمیدادم،با خودم فکر میکردم که اگر مشکلی نیست چرا خان پشت تلفن گریه میکرد؟یعنی ایینقدر دل نازک است که اگر دخترش زمین بخورد گریه اش می گیرد؟هما ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۱۱    نظرات: ۱۰

        هرروز صبح قبل از طلوع خورشید
        ان هنگام که خروسهای روستا درحال
        بانگ سحر خیزی اند ،
        جاموسها*رابا سفارش هرروزه ی پدر
        که چشم ازشان برنداری
        با بچه های دیگر مشغول شنا و مسابقه نشی،
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۶

        ملنگ قسمت هشتم
        چند روزی گذشت تا وقت رفتن فرا رسید.
        خروس خوان ماشین آمده بود دنبالم،مادرم سینی به دست کاسه ای آب و یک قرآن به همراه مشتی اشک به همراه داشت.
        پدرم لای لبانش پیپی توتون کرده ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۵۲    نظرات: ۲


        اشاره: نیویورک پابلیک یکی از بزرگترین مراکز رسانه‌ای و انتشاراتی کتبهای ادبی در امریکاست. این مرکز که در شهر نیویورک دایر شده دومین مخزن عظیم کتاب در تمام امریکاست. این انتشاراتی که علاوه ب ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۸


        حسود خان
        وقتی شعرم رو میخوند،نگاهش می کردم!
        گونه هاش گل انداخته بود.
        گفتم :می دونی می خوام چی بنویسم بیو کانال؟
        گفت:محال بدونم!تو رو نمیشه پیش بینی کرد!
        خنده ام روجمع کر ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۶۳    نظرات: ۱۱

        *قصه اول . امروز چه روزی است ؟
        بومب . نور چشمانش را قلقلک داد ، پلک هایش را گشود و به زندگی لبخند زد ، استرس مدرسه رفتن گرفت و پس از صرف صبحانه ، گونه مادر را بوسید و در دل از پدر خداحافظی کرد . ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۱۸    نظرات: ۶

        اشاره:«داستانک» یا «داستان کوتاه کوتاه» برای آنها که با ادبیات فارسی مانوسند چیز تازه‌ای نیست. در تاریخ ادبیات کلاسیک ما بوده‌اند شاعرانی که متون نظم یا نثرشان شامل ح ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۲۶    نظرات: ۶

        #داستان_مینیمال
        تنهایی
        سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.
        شیشه که صدپاره شده بود گفت:خدایا شکرت.
        سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
        شیشه گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۰۴    نظرات: ۴

        ملنگ قسمت هفتم
        بالاخره بعد از کلی کش مکش و بحث و جدال مادرم راضی شد که پدرم مرا بفرستد فرنگ،فردای آن روز خروس خوان راهی شهر شدیم و باچند آدم رده بالا ملاقات کردیم تا کار اعزاممان درست شود.چه رشوه ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۷۰    نظرات: ۴

        بچه که بودم تو کوچه مون یه پسره ریز نقش وبدقیافه بود که من از اون خیلی حساب می بردم .روز وشبم همش به ترسی که از ش داشتم می گذشت .یه جوانی درهمسایگی داشتیم که سرش خیلی تو کتاب بودوبا یه گرو ههایی هم می ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۹۵    نظرات: ۱


        #داستانک_مغزِ عاشق
        مغزِ آدما،پیچیده ترین دستگاه توی بدنشونه،شما بامغزتون هم می توونین از روی احساس تصمیم بگیرین هم از روی منطق و این یعنی اینکه شما هم می توونین برای عاشق شدنتون دلیلِ عقلی ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۵۹    نظرات: ۶

        به زور از لای در رفتم تو..تمام حرف ها توی سینه ام
        داشت خفه ام میکرد.نشستم ی گوشه ،وبه در ودیوار
        آشنای خانه خیره شدم..خودش نبود ولی عطر تنش همه جا بود.چقدر دلم میخواست اینجا بود و تمام حرفهای ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۶۷    نظرات: ۱۵

        دوست داشتن عضوی از بدن است. درست است که همه فوراً به فکر "قلب" می افتند ولی من می گویم که دوست داشتن، "دندان" آدم است دندان جلویی که هنگام لبخند برق می زند ...حالا تصور کنید روزی ر ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۹۱    نظرات: ۲۹

        نابک کانال رسمی داستان های کوتاه ..:
        روزی مرد جوانی نزد شری راماکریشنا رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ۱۴:۰۹    بازدید:۲۷۴    نظرات: ۱۳

        نگاره اول
        خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت مو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۳

        واژی / کاش زانو زده بودی
        لشگر بیشمار مزدوران /نمیشد گفت محاصرش کرده بودند / اون به تنهایی انگار لشگری عظیم بود در تمنای تیرهای شکسته اونها بر وجود پاره پارش / موهایی که صورتش رو پوشانده و خون آلو ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۴۵    بازدید:۲۳۴    نظرات: ۱۴

        کابوس فارادو
        فرمانده فارادو / فرمانروای دنیای ثیماسها / موجوداتی که نیمه انسان و نیمه فرشته بودند / موجوداتی که نیمه فرشته خود رو در اشتباهی برای ماموریتی که برای اون به دنیای انسانها اومده بودند ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۲:۰۷    بازدید:۱۴۷    نظرات: ۵

        بخدا این بزرگترین و زیباترین داستان زندگیه
        بسم الله الرحمن ارحیم
        سوره الزمر آیه ۳۶ : أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ وَیُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِن دُونِهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا ل ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۳    بازدید:۲۹۵    نظرات: ۱۴

        ورود ارتش ارواح
        ارواح / موجوداتی که همیشه از فکر بهشون / نه فقط من / بلکه هر انسان طبیعی لرزه به اندامش می افته / نمیدونم چرا/ و لی به هر حال این خاصیت این نوع از آفرینشه / ما درون جنگل بودیم / د ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۶    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۱۲

        یک مبارز کوچک
        موهای بلندو طلایی رنگش صورت کودکانش رو پوشانده بود / باحالتی که گویا بیشتر زمین رو میدید تا روبروش رو / شمشیری رو که حتی به سختی جابجاش میکرد رو نگاه میکرد که نک شمشیرروبروش روی زم ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۲۱    بازدید:۲۳۳    نظرات: ۲

        پایان ملکه شاره یا ملکه سیواره
        چشمهایی که هزاران سال بود همدیگر رو میشناختند / از ابتدای بودنشون تا امروز که برای حمایت یا جنگ با یک انسان رو در روی هم ایستاده بودند / ملکه شاره پایان دهنده جنگها ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۵    بازدید:۱۸۳    نظرات: ۷

        شروع
        سالنی نزدیک به 500 متر /پوشیده شده با میزی در دور تا دور اون به شکل یک مثلث/روی میز رو دکمه هایی پوشونده بود که تعدادشون از ذهن خارج بود /دیوارهای صیقلی که حتی اگر موریانه ای هم از روی اون ع ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۱:۲۱    بازدید:۲۳۱    نظرات: ۱۱

        اتاقی سرد در مسافرخانه ای سرد تر از برزخ در میدان راه آهن،من در تختی یک نفره به سختی آرمیده بودم با هزاران آرزوی بر باد رفته در دوردستهای آمدن بی هنگامم به شهر بی آرام تو ،به سقف خواسته های نابارورم ن ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۵۷    بازدید:۱۹۶    نظرات: ۴

        اینقدر دنبال خودم در عمراز دست رفته ام گشته ام تا امشب رسید،که حالا تصویر واضحی از آن زمان که آمدم تهران نمیبینم،چشمهایم تار تار تار میبیند تصویر روز اولی که برای درس خواندن به تهران آمدم،با دنیایی از ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۵۴    بازدید:۲۷۳    نظرات: ۱۱


        ملنگ...قسمت اول
        اسمش را نمیدانستم.ملنگ صدایش میکردند!ملنگ!
        ملنگ مردی بود فراتر از یک مرد!
        مردی با صورت کشیده وپهن،ابروهایی پیوسته،چشم هایی بزرگ و تیره ،مژه هایی بلند،لب های گوشتی ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ ۰۵:۲۲    بازدید:۴۵۹    نظرات: ۱۵

        زنجیرهای ورودی دره نای
        قطعات بزرگ زنجیر که جزیره معلق در آسمان رو به زمین وصل میکردن/ زنگار عجیبی که گویا کوه های کوچکی بودند که به دونه های زنجیر غول آسا آویزون بودند و هر لحظه امکان افتادنشون م ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۲۲۶    نظرات: ۱۲

        چشمهایم هم از دست من خسته اند
        اینقدر خواب تکراری دیده ام
        اما....
        وقتی خوب فکر میکنم میبینم اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم تو بودی،ببخش که میگم تو ،این آرزوم شده که بهت بگم تو،اونشب ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۵۷    بازدید:۲۰۰    نظرات: ۴

        فیوا / بانویی با چشمانی بدون پایان
        به بی پایان بودن چشمهاش مشهور شده بود فیوا/ تنها فرمانده زن در لشگر ملکه سیواره / بانوی سرزمین سرما /هنوز کامل در سینش فرو نرفته بود نوک نیزه مزدورانی که تا چند ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۲۰:۲۲    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۴

        تو کلاس نشسته بودم که به آرومی اومدی ، باز احتمالا از خلوتی که همیشه تو مترو با خودت داشتی ،دیگه همه جا مثل سایه دنبالش بودم،مگه چه عیبی داره؟،نمیتونستم به این فکر کنم ....وقتی بهش نگاه میکردم باورم م ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۰۳    بازدید:۳۲۶    نظرات: ۹

        ساروو و فولاد جامگان
        تا چشم کار میکرد /موجودات عظیم و فولادین /در کنار هم /طوری روی زمین نبردگاه به خط شده بودند /که انگار سپری فلزی سطح زمین رو پوشانده بود / در جلوی لشگر مردی سراپا فولاد زانو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۱۹    بازدید:۲۱۵    نظرات: ۶

        نگاره هفتم
        باور
        باور
        آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / ام ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۰۲    بازدید:۲۴۹    نظرات: ۶

        میگن یه چند وقتیه توو خیابون پائین خونه مون، یکی شبیه تو پرسه میزنه و سیگار میکشه نخ به نخ...
        میگن گردنبندشو میگیره توو مشتش و توو سکوت خیره میشه به ته سیگارای افتاده توو برف جلوی پاش...
        میگ ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۱۸    بازدید:۱۹۲    نظرات: ۷

        باور
        آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / اما انگار داشت روی ماسه های ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۶:۱۵    بازدید:۵۰۷    نظرات: ۱۱

        #روزی روزگاری
        یادم می ياد اولین روزهایی که عاشق شده بودم،خیلی عجیب غریب شده بود زندگیم!روزها دیرتر شب می شد،شب ها دیرتر صبح!!اصلا انگار روحم سنگینی می کرد توی کالبدم !نزدیک قرارکه می شد ، قلبم رو ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۰۴    بازدید:۱۹۷    نظرات: ۹


        اضافی
        اون پرسید،منم انکارش نکردم
        دیگه از یه جایی به بعد باید این قضیه رو تمومش میکردم
        حرف زد...حرف زدیم،اونقدری که حرف نزدنای این چند وقتمون جبران شد...
        پنج ساعت...شایدم بیشت ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۵۹    بازدید:۲۳۲    نظرات: ۷

        من
        چیزی به آرامی به صورتش کشیده میشد /چیزی شبیه به پر/شبیه ملایمت نوازش دستهای قوی و مهربون راسده /کاش اینجا بود /شاید یکی از دلیلهای اینجا بودن ماطب رفتن ناگهانی راسده بود /یعنی اینبار که چشمهاش ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۲۴۰    نظرات: ۷

        آقای زن دوست به طور معمول موهای کوتاه و شانه زده ای دارد ، با پیشانی در هم ، چشمان تیز بین جغدی و ابروهای کشیده از خواب بیدار می شود . او روزانه سه مرتبه دندان هایش را مسواک می زند . برای اینکه از سفی ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۲

        پناه برچیزی که ازش فرارکردم همیشه
        روی زمین سرد دراز کشیده بود شه بانو / مه خفیفی / کمی از سطح زمین رو پوشانده بود / به آسمون خیره بود / به زیبایی آسمون که با طلوع خورشید لحظه به لحظه زیبا تر میشد ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۱۱۵    نظرات: ۲

        چگونه یک داستان ناگهانی بنویسیم؟
        طرز نوشتن داستان های چند کلمه ای
        فلش‌فیكشن‌ها معمولا همچون لطیفه‌ها ساده‌اند و برای تاثیرگذاری از ضربه ‌نهایی استفاده می‌كنند. ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۶:۰۳    بازدید:۳۳۶    نظرات: ۲

        شبی که پدربزرگم فوت کرد کسانی که برای تسلیت به خانه‌مان آمدند اکثراً معتقد بودند که "راحت شد".
        این را البته با گریه و ناراحتی می‌گفتند و برای من سوال بود که چرا می‌گویند ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۰:۰۵    بازدید:۴۳۹    نظرات: ۸
        آلزایمر!   ارسال شده توسط  

        طاهره اباذری هریس


        گفت:
        "هنوزم بهش فکر میکنی؟!"
        خندیدم
        "قیافه شم یادم نیست دیگه! یه اشتباه بود تموم شد رفت، بیخیالش!"
        خندید
        " عاشق این اراده ی محکمتم! خوش به حالت که انق ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۶:۵۱    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۰

        تویه نگاه عاشقش شده بودمو و تمام وجودم بند بند اعضام میخواستنش.
        درونم جنگید بود شاید بین دلم و منطقم.
        میگفتم احمقانست تو نمیشناسیش شاید این نقابش باشه.
        کدوم احمقی این جوری دل میبنده؟
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۴:۱۸    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۰
        نگاه اول   ارسال شده توسط  

        بشیر احمد رحمانی


        ساعت حدود ده بود که رسیدیم. نگاهایی گرم و مهربون که حکایت از انتظاری طولانی داشتن!
        از ماشین که پیاده شدم تمام صورتم خیس شد ماچهای آبداری که از عمق وجود بودن اما کمی آزار دهنده.
        تو اون همهمه ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۱:۱۹    بازدید:۱۳۵    نظرات: ۱

        وقتی آن دو در ساحل تقریباً خالی از جمعیت قدم می زدند، درخشش نور غروب پشت پرده ای از مه محو شده بود.
        "من هرگز زن‌ها را درک نخواهم کرد."
        "واقعا می خواهی زن‌ها را درک ک ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۵۳    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۳

        به مناسبت میلاد بانوی ادیب سیمین دانشور
        هشتم اردیبهشت
        یادشان گرامی
        نامه های جلال آل احمد و سیمین دانشور
        سیمین جانم !
        الان از کاغذ نوشتن برای پدر و مادر کریم فارغ شدم ،یادم به ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۰۵    بازدید:۱۸۱    نظرات: ۶

        برای فرمانده ماشیم آفتاب کجابود ؟
        از طلوع آفتاب چیزی نگذشته بود / روبروی ورودی دره های کوه های دره نای ایستاده بود / تنها ؟ /قطعا با شمشیر آخته وآغشته به خون ناپاک دژخیمان تنها به نظر نمی اومد / ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۵:۲۹    بازدید:۲۱۲    نظرات: ۴

        انواع داستان چند کلمه ای :
        1-داستان صفر کلمه ای،نام داستان :"زندگی و اوقات تنبل ترین کسی که تا به حال زندگی کرده است"
        نویسنده:استنلی بابین
        داستان:" "
        2-داستان د ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۱:۴۶    بازدید:۱۹۰    نظرات: ۲

        روزی نزدیک غروب کتاب فروش دوره گردی در کریاس (ایوان) خانه ای چشمش به زن خوشروئی میخورد و برای فریفتن وی شروع به داد زدن کتاب مکر زنان میکند.
        زن که مقصود کتاب فروش را در می یابد اظهار علاقه به کتا ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۳۲    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۸

        از شیخ بهایی پرسیدند: سخت می گذرد،چه باید کرد؟
        گفت: خودت که می‌گویی سخت می‌گذرد، سخت که نمی‌ماند
        پس خدارو شکر که می‌گذرد و نمی‌ماند .
        روز بزرگداشت بزرگ‌مرد ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۲۴    بازدید:۱۳۴    نظرات: ۵

        برشی از یک کتاب
        -تو آدم خوبي هستي. ولي در زندگي خوب بودن به هيچ دردي نمي خورد.
        -مگر خود تو خوب نيستي؟
        -من؟ نه اصلا با همين سن فهميده ام كه مردم وقتي ميخواهند بگويند يك نفر خر و بي عرضه ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۸:۲۲    بازدید:۱۵۵    نظرات: ۵

        فرو ریختن
        نویسنده: متیو دکستر
        وقتی بچه بودیم در اتاق زیر شیروانی دراز می کشیدیم تا آب باران به ته گلویمان بچکد.هنگامی که سقف خرابتر می شد ،آب باران در چشم هایمان می پاشید .تو مرا برهنه در آغ ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۶

        بعضی ها هم هستند به هر کسی که می رسند جملاتی از قبیل چقدر پیر شدی، چرا انقدر لاغر شدی و غیره را تحویل شخص مقابل می دهند. و بعد هم هزار حرف و حدیث که فلانی را دیدی چقدر از بین رفته بود؟ آدم هایی هم هست ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۲۰    بازدید:۲۵۱    نظرات: ۱۹

        #داستان کوتاه عادت
        نویسنده:ریحانه رسولیان
        به نظرم بزرگ شدنِ آدما به سنشون نیست،بلکه به فهمشونه،به رفتارشون،به اینکه درک کنن چجوری فهم و رفتارشونو قاطیِ همدیگه کنن و ازش یه معجونِ اخلاقی بساز ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۲۹    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۱

        می خواستم براش ساعت مچی بخرم
        می خواستم وقتی بی خبر نگاه میکنه به صفحه ی ساعتش،یاد من بیفته
        می خواستم اولین کادوی روز مردش رو از من گرفته باشه
        دوست داشتم ساعتی براش بخرم که همیشه آرزوی د ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۸۶    نظرات: ۴

        فراموشکار بودم...
        از همان اول سر تاریخ تولدها فراموشکار بودم...تاریخ تولد هیچ کس را یادم نمی ماند، حتی تولد عزیزترین هایم را و هیچ عمدی در کار نبود اما کسی باور نمی کرد!
        خنده دارش آنجا بود ک ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۵۲    بازدید:۱۹۲    نظرات: ۴

        بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم...پسرکم زیادی مرد بود،حتی باوجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم...درست مثل...
        بگذریم!
        وقتی دید حرفی ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۴۱    بازدید:۱۳۹    نظرات: ۲

        ورود پارادیشها به پایان
        دشت وسیع سنگلاخی پر شده بود از الماسهای درخشانی که به همراه گدازه های آتش از آتشفشان کوه های دره نای به آسمان و زمین می پاشیدن و بعد از سرد شدن به الماسهای برانی تبدیل میش ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۴۰    بازدید:۹۳    نظرات: ۰
        دوچرخه!!!   ارسال شده توسط  

        طاهره اباذری هریس


        بعد این همه سال دیدمش.
        از موهای سفید کنار شقیقه وچین و چروکای صورتامون و جاافتادگی و سن و سالمون که فاکتور میگرفتیم فرقی نکرده بودیم،همون آدمای سابق بودیم!!!
        میدونستم بالاخره یه روزی دوباره ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۶ ۰۰:۲۶    بازدید:۱۴۸    نظرات: ۳
        مجموع ۵۴۹ پست فعال در ۱۰ صفحه
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.