سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 22 آذر 1396
    26 ربيع الأول 1439
      Wednesday 13 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        چهارشنبه ۲۲ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        آدمکش   ارسال شده توسط  

        علی میرزایی( هیچکاک)



        نمیدونم کجا خوندم که یه آدم حسابی گفته بود:« اگه میخای یه ماه خوشحال باشی ازدواج کن ، اگه میخای یه عمر بهت خوش بگذره شغلی راانتخاب کن که بهش علاقه داری»خب،من بعد از چن تا رابطه نصف ک ...
        ارسال شده در تاریخ ۷ روز پیش    بازدید:۴۰    نظرات: ۱


        1.کبریت بیخطر
        چه نام کسالت باری.نمیدانست چه کسی این نام را بر روی او گذاشته؟
        گاهی وقتها با خود می اندیشید که اگر یک فندک اتمی بود در دست نوجوانها هیجانات بیشتری را تجربه میکرد .
        2 ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۶۴    نظرات: ۰
        بند کفش   ارسال شده توسط  

        محمد تقی محمد قلیها


        به نام خدا
        بندکفش
        وقتی یک دختربچه دبستانی بازیگوش بودم مدتی حال مادرم بهم ریخت طوری که در ماههای پس ازآن چهره اش غمگین واندامش تکیده شده بود.شادابی،شوخ طبعی ومهربانی گذشته را نداشت.وقتی ازمد ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۸۳    نظرات: ۳


        عبور می کنیم
        نویسنده علی رفیعی وردنجانی
        *بهار
        بهار نزدیک است ، انقدر که زندگی را دوباره شروع کنم ، دوباره با یک گلدان خالی ، یک قاب عکس و کاغذ کادوی بنفش خال خالی زمستان را بدرقه ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۹۷    نظرات: ۰
        تصادف   ارسال شده توسط  

        کاوه پارسا


        تصادف
        بازم مثل هر روز ... از خونه زدم بیرون - یه هوای افتابی با یه نسیم خنک/ رسیدم سر چهار راه و یه تاکسی دربست گرفتم و رفتم به سمت مغازه.
        بسم الله گفتم و کرکره رو زدم بالا.. دقایقی بعد وارد ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۵۷    نظرات: ۱
        راننده تاکسی   ارسال شده توسط  

        علیرضا مسافر


        __
        راننده تاکسی
        الو ...
        الو،سلام قربونت بشم..
        نخوابیدی هنوز؟!ناراحت بودم نکنه بخوابی ، نتونم ببینمت..
        دلم واست تنگ شده بود عزیزم..نخواب تا بیام ببینمت..
        من الان یه « ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۵۷    نظرات: ۴
        شهاب سنگ   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        بچه محل : راننده تاکسی از اون ادمای پرچونه حوصله سر بر بود و منم اصلا وقتش و نداشتم به حرفاش گوش کنم واسه همین هدفون و از تو کیفم درآوردم و گذاشتم تو گوشم ابراهیم هنو ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۶    نظرات: ۰
        کچل   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        کچل
        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        بچه محل : آقا تو نمیری به موت قسم سوار یه تاکسی شدم رانندش کچل بود از قضا یه زنی هم سوار شد که اونم کچل کرده بود و تریپش به ما نمی خورد از اونجایی که من اون ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶ ۱۱:۳۹    بازدید:۶۹    نظرات: ۰

        نامه ای قبل از خودکشی
        روز اول از ترم اول دانشگاه بود
        پر از استرس و هیجان بودم و هیچ تصوری از کلاس درس در دانشگاه نداشتم!
        اصلا نمیدانستم قرار است چه اتفاقاتی رخ دهد،اما بی تاب بودم برای ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶ ۰۱:۲۸    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۴

        بنام خدا
        با سلام و احترام :
        یکی دو روز پیش داستان پند آموز ذیل را دیدم گفتم شاید برای دوستان عزیز در شعرناب هم خواندنش خالی از لطف نباشد ؛
        "قضاوت عجولانه"
        مجلس میهمانی بو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۳:۳۴    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۱۹

        تاکسی بدون در
        نویسنده : علی رفیعی وردنجانی
        راننده در ایستگاه تاکسی در حال تمیز کردن ماشین خود با لنگ رنگ و رو رفته ای است که به یک باره ماشین مدل بالایی که خیل عظیمی از دختران جوان و خوشچهره ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶ ۰۲:۲۵    بازدید:۷۱    نظرات: ۰

        ساعت 12 ظهر : آقای منتظر کنار خیابان ایستاده تا کمی لُنگش را قِر بدهد . خانم خیلی عجله دار با عجله ای که از همیشه بیشتر محسوس می شود سوار ماشین زرد مستر منتظر شد . مستر منتظر با آرامشی که پشت چهره طوف ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ ۰۸:۰۵    بازدید:۵۲    نظرات: ۰
        پرنده ای بی درخت   ارسال شده توسط  

        علی غلامی


        پرنده بی درخت
        در برگه های نقاشی همه پرنده رویاهای خود را بر روی درخت آرزوهایشان به صورت های مختلف کشیده بودند....
        معلم که داشت برگه های نقاشی را چک می کرد، ناگهان برگه ای توجه او را جلب کرد! ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ ۱۳:۱۵    بازدید:۱۴۲    نظرات: ۵

        «ادبیات داستانی» یا به تعبیر رایج آن «قصه گویی» پیشینه‌ای به قدمت تاریخ حیات آدمی دارد. بشر از همان آغاز که پای بر این خاکدان نهاد به تفسیر و تاویل حقایق پیرامون خویش پردا ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۶:۵۷    بازدید:۸۶    نظرات: ۳
        آخرین دیدار   ارسال شده توسط  

        فرزین مرزوقی


        تلفن دائم زنگ می خورد
        اس ام اس میامد
        تلگرام، پیام پشت پیام
        عجب وضعی شده بود
        من فقط یک دعوتنامه برای همه دوستان و آشنایانم داده بودم
        تحت عنوان آخرین دیدار
        و یا مجلسی تحت ع ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۱۴۴    نظرات: ۱۷

        ❄️هرگز از آینه نپرس
        چه تغییری کرده بود
        این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
        دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
        مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ ۰۲:۱۵    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۶

        ❄️هرگز از آینه نپرس
        چه تغییری کرده بود
        این سوال همیشگی رو هر روز وقتی خودشو تو آینه می دید می پرسید
        دستی لای موهاش کشید انگار خشک شدن
        مثل برگ های درختی که زمستان نا بهنگام میاد و ب ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶ ۰۱:۰۶    بازدید:۹۶    نظرات: ۲

        به نام خدا می خوام داستانی رو براتون بنویسم که خالی از لطف نیست خوندنش و درس عبرتی برای همه
        روزی داشتم از مدرسه بر می گشتم و با دوستانم صحبت می کردم البته دوستان من دوتا بیشتر نبودن اکرم وزهرا چو ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۶ ۱۱:۳۵    بازدید:۱۴۳    نظرات: ۵

        بیشتر اوقات در موقع خواب های وحشتناکم صدایم میگرفت ولی گاهی هم در واقعیت اتفاق می افتاد.نمیدانم شما برایتان این اتفاق افتاده یا نه .بگذریم .جریان آن روز از این قرار بود.
        آن روز مادرم فامیل هایش ر ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۵ شهريور ۱۳۹۶ ۱۵:۳۳    بازدید:۲۷۰    نظرات: ۱۴

        تخت کناری ام،پیرمرد مهربانی بود که ظاهرا بیماری قلبی داشت.چهره ی او عجیب مرا یاد پدربزرگ م می انداخت... حالم اصلا خوش نبود و با آمدن به بیمارستان،بدتر هم شدم!به زور جلوی خودم را گرفته بودم که مبادا بغ ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۱ شهريور ۱۳۹۶ ۰۵:۳۳    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۷

        باسلام واحترام
        امشب دوستان تصمیم دارم خاطره ای برای شما سروران ارجمندم باز گو کنم چندی قبل درچشمه روستای قدیم که روزی مکانی آباد وزیبا بود آبیاری داشتم واز قرار معلوم باید شب آب می گرفتم ؛آن هم س ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۲۳:۳۳    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۴

        ه نظرم آن منطقه خیلی مشکوک بود منطقه ای که هیچکس در آن زندگی نمیکرد.....آن اطراف کسی جرأت نمی کرد خانه بخرد........با رفتن ماشین بر روی مانع و تکان شدیدی که خورد به خود آمدم...تمیسا که هم سرویسی ام بو ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴    بازدید:۳۶۰    نظرات: ۱۵


        ملنگ قسمت هجدهم...
        خبر را که شنیدم لحظه ای مات و مبهوت شدم،جنگ!
        واژه ای غریب اما آشنا،باطنی ننگ و ظاهری منفور،آه که چه اتفاق بدی ...
        لحظه ای همه ی اتفاقاتی که ممکن بود در یک جنگ ر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۵۰    بازدید:۱۸۶    نظرات: ۲۱

        فی حقیقه العشق
        (مونس العشاق)
        محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند. و عشق خاص ‌تر از محبت است، زیرا ‌که همه عشقی ، محبت باشد اما همه محبتی، عشق نباشد. و محبت خاص ‌تر از معرفت ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۳۰    بازدید:۲۰۶    نظرات: ۱۲

        ملنگ قسمت دوازدهم...
        درست به حرف های زن پرحرف خان گوش نمیدادم،با خودم فکر میکردم که اگر مشکلی نیست چرا خان پشت تلفن گریه میکرد؟یعنی ایینقدر دل نازک است که اگر دخترش زمین بخورد گریه اش می گیرد؟هما ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۰۱    بازدید:۱۷۰    نظرات: ۱۰

        هرروز صبح قبل از طلوع خورشید
        ان هنگام که خروسهای روستا درحال
        بانگ سحر خیزی اند ،
        جاموسها*رابا سفارش هرروزه ی پدر
        که چشم ازشان برنداری
        با بچه های دیگر مشغول شنا و مسابقه نشی،
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۰۳    بازدید:۲۰۹    نظرات: ۷

        ملنگ قسمت هشتم
        چند روزی گذشت تا وقت رفتن فرا رسید.
        خروس خوان ماشین آمده بود دنبالم،مادرم سینی به دست کاسه ای آب و یک قرآن به همراه مشتی اشک به همراه داشت.
        پدرم لای لبانش پیپی توتون کرده ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۹ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۲۱۰    نظرات: ۲


        اشاره: نیویورک پابلیک یکی از بزرگترین مراکز رسانه‌ای و انتشاراتی کتبهای ادبی در امریکاست. این مرکز که در شهر نیویورک دایر شده دومین مخزن عظیم کتاب در تمام امریکاست. این انتشاراتی که علاوه ب ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۲    بازدید:۱۹۳    نظرات: ۸


        حسود خان
        وقتی شعرم رو میخوند،نگاهش می کردم!
        گونه هاش گل انداخته بود.
        گفتم :می دونی می خوام چی بنویسم بیو کانال؟
        گفت:محال بدونم!تو رو نمیشه پیش بینی کرد!
        خنده ام روجمع کر ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۷    بازدید:۲۴۱    نظرات: ۱۲

        *قصه اول . امروز چه روزی است ؟
        بومب . نور چشمانش را قلقلک داد ، پلک هایش را گشود و به زندگی لبخند زد ، استرس مدرسه رفتن گرفت و پس از صرف صبحانه ، گونه مادر را بوسید و در دل از پدر خداحافظی کرد . ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۶ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۶    بازدید:۲۸۷    نظرات: ۶

        اشاره:«داستانک» یا «داستان کوتاه کوتاه» برای آنها که با ادبیات فارسی مانوسند چیز تازه‌ای نیست. در تاریخ ادبیات کلاسیک ما بوده‌اند شاعرانی که متون نظم یا نثرشان شامل ح ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۴۳    بازدید:۲۲۳    نظرات: ۶

        #داستان_مینیمال
        تنهایی
        سنگ از دست پسر بچه رها شد وبه سینه شیشه خورد.
        شیشه که صدپاره شده بود گفت:خدایا شکرت.
        سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
        شیشه گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی با ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۲۳    بازدید:۲۹۳    نظرات: ۴

        ملنگ قسمت هفتم
        بالاخره بعد از کلی کش مکش و بحث و جدال مادرم راضی شد که پدرم مرا بفرستد فرنگ،فردای آن روز خروس خوان راهی شهر شدیم و باچند آدم رده بالا ملاقات کردیم تا کار اعزاممان درست شود.چه رشوه ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۵ تير ۱۳۹۶ ۰۳:۲۳    بازدید:۲۳۰    نظرات: ۴

        بچه که بودم تو کوچه مون یه پسره ریز نقش وبدقیافه بود که من از اون خیلی حساب می بردم .روز وشبم همش به ترسی که از ش داشتم می گذشت .یه جوانی درهمسایگی داشتیم که سرش خیلی تو کتاب بودوبا یه گرو ههایی هم می ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ تير ۱۳۹۶ ۰۱:۲۶    بازدید:۱۴۷    نظرات: ۱


        #داستانک_مغزِ عاشق
        مغزِ آدما،پیچیده ترین دستگاه توی بدنشونه،شما بامغزتون هم می توونین از روی احساس تصمیم بگیرین هم از روی منطق و این یعنی اینکه شما هم می توونین برای عاشق شدنتون دلیلِ عقلی ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۰ تير ۱۳۹۶ ۱۰:۵۴    بازدید:۲۲۱    نظرات: ۶

        به زور از لای در رفتم تو..تمام حرف ها توی سینه ام
        داشت خفه ام میکرد.نشستم ی گوشه ،وبه در ودیوار
        آشنای خانه خیره شدم..خودش نبود ولی عطر تنش همه جا بود.چقدر دلم میخواست اینجا بود و تمام حرفهای ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۸ تير ۱۳۹۶ ۰۷:۰۵    بازدید:۲۳۳    نظرات: ۱۵

        دوست داشتن عضوی از بدن است. درست است که همه فوراً به فکر "قلب" می افتند ولی من می گویم که دوست داشتن، "دندان" آدم است دندان جلویی که هنگام لبخند برق می زند ...حالا تصور کنید روزی ر ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۷ تير ۱۳۹۶ ۰۵:۳۸    بازدید:۳۵۱    نظرات: ۲۹

        نابک کانال رسمی داستان های کوتاه ..:
        روزی مرد جوانی نزد شری راماکریشنا رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۴ تير ۱۳۹۶ ۱۴:۰۹    بازدید:۳۳۶    نظرات: ۱۳

        نگاره اول
        خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت مو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ تير ۱۳۹۶ ۰۲:۳۵    بازدید:۲۶۹    نظرات: ۳

        واژی / کاش زانو زده بودی
        لشگر بیشمار مزدوران /نمیشد گفت محاصرش کرده بودند / اون به تنهایی انگار لشگری عظیم بود در تمنای تیرهای شکسته اونها بر وجود پاره پارش / موهایی که صورتش رو پوشانده و خون آلو ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۴۵    بازدید:۳۳۶    نظرات: ۱۴

        کابوس فارادو
        فرمانده فارادو / فرمانروای دنیای ثیماسها / موجوداتی که نیمه انسان و نیمه فرشته بودند / موجوداتی که نیمه فرشته خود رو در اشتباهی برای ماموریتی که برای اون به دنیای انسانها اومده بودند ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۶ ۱۲:۰۷    بازدید:۲۲۵    نظرات: ۵

        بخدا این بزرگترین و زیباترین داستان زندگیه
        بسم الله الرحمن ارحیم
        سوره الزمر آیه ۳۶ : أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ وَیُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِن دُونِهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا ل ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۵۳    بازدید:۳۹۰    نظرات: ۱۴

        ورود ارتش ارواح
        ارواح / موجوداتی که همیشه از فکر بهشون / نه فقط من / بلکه هر انسان طبیعی لرزه به اندامش می افته / نمیدونم چرا/ و لی به هر حال این خاصیت این نوع از آفرینشه / ما درون جنگل بودیم / د ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۶    بازدید:۲۸۲    نظرات: ۱۲

        یک مبارز کوچک
        موهای بلندو طلایی رنگش صورت کودکانش رو پوشانده بود / باحالتی که گویا بیشتر زمین رو میدید تا روبروش رو / شمشیری رو که حتی به سختی جابجاش میکرد رو نگاه میکرد که نک شمشیرروبروش روی زم ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۲۱    بازدید:۲۹۸    نظرات: ۲

        پایان ملکه شاره یا ملکه سیواره
        چشمهایی که هزاران سال بود همدیگر رو میشناختند / از ابتدای بودنشون تا امروز که برای حمایت یا جنگ با یک انسان رو در روی هم ایستاده بودند / ملکه شاره پایان دهنده جنگها ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۵    بازدید:۲۶۵    نظرات: ۷

        شروع
        سالنی نزدیک به 500 متر /پوشیده شده با میزی در دور تا دور اون به شکل یک مثلث/روی میز رو دکمه هایی پوشونده بود که تعدادشون از ذهن خارج بود /دیوارهای صیقلی که حتی اگر موریانه ای هم از روی اون ع ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۱:۲۱    بازدید:۲۸۸    نظرات: ۱۱

        اتاقی سرد در مسافرخانه ای سرد تر از برزخ در میدان راه آهن،من در تختی یک نفره به سختی آرمیده بودم با هزاران آرزوی بر باد رفته در دوردستهای آمدن بی هنگامم به شهر بی آرام تو ،به سقف خواسته های نابارورم ن ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۵۷    بازدید:۲۸۲    نظرات: ۴

        اینقدر دنبال خودم در عمراز دست رفته ام گشته ام تا امشب رسید،که حالا تصویر واضحی از آن زمان که آمدم تهران نمیبینم،چشمهایم تار تار تار میبیند تصویر روز اولی که برای درس خواندن به تهران آمدم،با دنیایی از ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۵۴    بازدید:۳۴۷    نظرات: ۱۱


        ملنگ...قسمت اول
        اسمش را نمیدانستم.ملنگ صدایش میکردند!ملنگ!
        ملنگ مردی بود فراتر از یک مرد!
        مردی با صورت کشیده وپهن،ابروهایی پیوسته،چشم هایی بزرگ و تیره ،مژه هایی بلند،لب های گوشتی ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۶ ۰۵:۲۲    بازدید:۵۴۸    نظرات: ۱۵

        زنجیرهای ورودی دره نای
        قطعات بزرگ زنجیر که جزیره معلق در آسمان رو به زمین وصل میکردن/ زنگار عجیبی که گویا کوه های کوچکی بودند که به دونه های زنجیر غول آسا آویزون بودند و هر لحظه امکان افتادنشون م ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۲۹۴    نظرات: ۱۲

        چشمهایم هم از دست من خسته اند
        اینقدر خواب تکراری دیده ام
        اما....
        وقتی خوب فکر میکنم میبینم اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم تو بودی،ببخش که میگم تو ،این آرزوم شده که بهت بگم تو،اونشب ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۵۷    بازدید:۲۷۷    نظرات: ۴

        فیوا / بانویی با چشمانی بدون پایان
        به بی پایان بودن چشمهاش مشهور شده بود فیوا/ تنها فرمانده زن در لشگر ملکه سیواره / بانوی سرزمین سرما /هنوز کامل در سینش فرو نرفته بود نوک نیزه مزدورانی که تا چند ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۲۰:۲۲    بازدید:۲۹۶    نظرات: ۴

        تو کلاس نشسته بودم که به آرومی اومدی ، باز احتمالا از خلوتی که همیشه تو مترو با خودت داشتی ،دیگه همه جا مثل سایه دنبالش بودم،مگه چه عیبی داره؟،نمیتونستم به این فکر کنم ....وقتی بهش نگاه میکردم باورم م ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۰۳    بازدید:۴۲۳    نظرات: ۹

        ساروو و فولاد جامگان
        تا چشم کار میکرد /موجودات عظیم و فولادین /در کنار هم /طوری روی زمین نبردگاه به خط شده بودند /که انگار سپری فلزی سطح زمین رو پوشانده بود / در جلوی لشگر مردی سراپا فولاد زانو ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۱۹    بازدید:۳۰۵    نظرات: ۶

        نگاره هفتم
        باور
        باور
        آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / ام ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶ ۰۴:۰۲    بازدید:۳۱۵    نظرات: ۶

        میگن یه چند وقتیه توو خیابون پائین خونه مون، یکی شبیه تو پرسه میزنه و سیگار میکشه نخ به نخ...
        میگن گردنبندشو میگیره توو مشتش و توو سکوت خیره میشه به ته سیگارای افتاده توو برف جلوی پاش...
        میگ ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶ ۰۲:۱۸    بازدید:۲۵۹    نظرات: ۷

        باور
        آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / اما انگار داشت روی ماسه های ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۶ ۱۶:۱۵    بازدید:۵۹۴    نظرات: ۱۱

        #روزی روزگاری
        یادم می ياد اولین روزهایی که عاشق شده بودم،خیلی عجیب غریب شده بود زندگیم!روزها دیرتر شب می شد،شب ها دیرتر صبح!!اصلا انگار روحم سنگینی می کرد توی کالبدم !نزدیک قرارکه می شد ، قلبم رو ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۰۴    بازدید:۲۴۲    نظرات: ۹


        اضافی
        اون پرسید،منم انکارش نکردم
        دیگه از یه جایی به بعد باید این قضیه رو تمومش میکردم
        حرف زد...حرف زدیم،اونقدری که حرف نزدنای این چند وقتمون جبران شد...
        پنج ساعت...شایدم بیشت ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۵۹    بازدید:۲۹۹    نظرات: ۷

        من
        چیزی به آرامی به صورتش کشیده میشد /چیزی شبیه به پر/شبیه ملایمت نوازش دستهای قوی و مهربون راسده /کاش اینجا بود /شاید یکی از دلیلهای اینجا بودن ماطب رفتن ناگهانی راسده بود /یعنی اینبار که چشمهاش ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۲۸۷    نظرات: ۷
        مجموع ۵۷۱ پست فعال در ۱۰ صفحه
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.