سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
محل تبلیغات شما
تقویم روز
چهارشنبه 7 تير 1396
  • شهادت مظلومانة آيت‌الله دكتر بهشتي و 72 تن از ياران امام خميني -ره- با انفجار بمب به دست منافقان در دفتر مركزي حزب جمهوري اسلامي، 1360 هـ ش - روز قوة قضاييه
4 شوال 1438
    Wednesday 28 Jun 2017
      رسیده عید صیام و نیامدی آقا ...جهان نموده قیام و نیامدی آقا..اللهم عجل الولیک الفرج

      چهارشنبه ۷ تير

      پست های وبلاگ

      شعرناب

      نابک کانال رسمی داستان های کوتاه ..:
      روزی مرد جوانی نزد شری راماکریشنا رفت و گفت : " می خواهم خدا را همین الان ببینم " کریشنا گفت: " قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بر ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ روز پیش    بازدید:۱۷۲    نظرات: ۱۱

      نگاره اول
      خیلی واضح /سرد بود اینقدر که استخونهام تیر بکشه/وقتی هنوز چشمهامو باز نکرده بودم/بدنم مور مور میشد /همه جام احساس کوفتگی و درد احساس میکردم /پلکهام خیلی سنگین بود /انگار کسی با انگشت مو ...
      ارسال شده در تاریخ ۴ روز پیش    بازدید:۸۲    نظرات: ۳

      واژی / کاش زانو زده بودی
      لشگر بیشمار مزدوران /نمیشد گفت محاصرش کرده بودند / اون به تنهایی انگار لشگری عظیم بود در تمنای تیرهای شکسته اونها بر وجود پاره پارش / موهایی که صورتش رو پوشانده و خون آلو ...
      ارسال شده در تاریخ ۸ روز پیش    بازدید:۱۵۳    نظرات: ۱۴

      کابوس فارادو
      فرمانده فارادو / فرمانروای دنیای ثیماسها / موجوداتی که نیمه انسان و نیمه فرشته بودند / موجوداتی که نیمه فرشته خود رو در اشتباهی برای ماموریتی که برای اون به دنیای انسانها اومده بودند ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۰ روز پیش    بازدید:۹۵    نظرات: ۵

      بخدا این بزرگترین و زیباترین داستان زندگیه
      بسم الله الرحمن ارحیم
      سوره الزمر آیه ۳۶ : أَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ وَیُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِن دُونِهِ وَمَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا ل ...
      ارسال شده در تاریخ ۱۲ روز پیش    بازدید:۲۳۶    نظرات: ۱۴

      ورود ارتش ارواح
      ارواح / موجوداتی که همیشه از فکر بهشون / نه فقط من / بلکه هر انسان طبیعی لرزه به اندامش می افته / نمیدونم چرا/ و لی به هر حال این خاصیت این نوع از آفرینشه / ما درون جنگل بودیم / د ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ۰۳:۱۶    بازدید:۱۶۴    نظرات: ۱۲

      یک مبارز کوچک
      موهای بلندو طلایی رنگش صورت کودکانش رو پوشانده بود / باحالتی که گویا بیشتر زمین رو میدید تا روبروش رو / شمشیری رو که حتی به سختی جابجاش میکرد رو نگاه میکرد که نک شمشیرروبروش روی زم ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۹۳    نظرات: ۲

      پایان ملکه شاره یا ملکه سیواره
      چشمهایی که هزاران سال بود همدیگر رو میشناختند / از ابتدای بودنشون تا امروز که برای حمایت یا جنگ با یک انسان رو در روی هم ایستاده بودند / ملکه شاره پایان دهنده جنگها ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۳۸    نظرات: ۷

      شروع
      سالنی نزدیک به 500 متر /پوشیده شده با میزی در دور تا دور اون به شکل یک مثلث/روی میز رو دکمه هایی پوشونده بود که تعدادشون از ذهن خارج بود /دیوارهای صیقلی که حتی اگر موریانه ای هم از روی اون ع ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۹۴    نظرات: ۱۱

      اتاقی سرد در مسافرخانه ای سرد تر از برزخ در میدان راه آهن،من در تختی یک نفره به سختی آرمیده بودم با هزاران آرزوی بر باد رفته در دوردستهای آمدن بی هنگامم به شهر بی آرام تو ،به سقف خواسته های نابارورم ن ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۵۶    نظرات: ۴

      اینقدر دنبال خودم در عمراز دست رفته ام گشته ام تا امشب رسید،که حالا تصویر واضحی از آن زمان که آمدم تهران نمیبینم،چشمهایم تار تار تار میبیند تصویر روز اولی که برای درس خواندن به تهران آمدم،با دنیایی از ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۲۳۵    نظرات: ۱۱


      ملنگ...قسمت اول
      اسمش را نمیدانستم.ملنگ صدایش میکردند!ملنگ!
      ملنگ مردی بود فراتر از یک مرد!
      مردی با صورت کشیده وپهن،ابروهایی پیوسته،چشم هایی بزرگ و تیره ،مژه هایی بلند،لب های گوشتی ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۹۹    نظرات: ۱۵

      زنجیرهای ورودی دره نای
      قطعات بزرگ زنجیر که جزیره معلق در آسمان رو به زمین وصل میکردن/ زنگار عجیبی که گویا کوه های کوچکی بودند که به دونه های زنجیر غول آسا آویزون بودند و هر لحظه امکان افتادنشون م ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۸۸    نظرات: ۱۲

      چشمهایم هم از دست من خسته اند
      اینقدر خواب تکراری دیده ام
      اما....
      وقتی خوب فکر میکنم میبینم اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم تو بودی،ببخش که میگم تو ،این آرزوم شده که بهت بگم تو،اونشب ...
      ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۵۰    نظرات: ۴

      فیوا / بانویی با چشمانی بدون پایان
      به بی پایان بودن چشمهاش مشهور شده بود فیوا/ تنها فرمانده زن در لشگر ملکه سیواره / بانوی سرزمین سرما /هنوز کامل در سینش فرو نرفته بود نوک نیزه مزدورانی که تا چند ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۴

      تو کلاس نشسته بودم که به آرومی اومدی ، باز احتمالا از خلوتی که همیشه تو مترو با خودت داشتی ،دیگه همه جا مثل سایه دنبالش بودم،مگه چه عیبی داره؟،نمیتونستم به این فکر کنم ....وقتی بهش نگاه میکردم باورم م ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۷۱    نظرات: ۹

      ساروو و فولاد جامگان
      تا چشم کار میکرد /موجودات عظیم و فولادین /در کنار هم /طوری روی زمین نبردگاه به خط شده بودند /که انگار سپری فلزی سطح زمین رو پوشانده بود / در جلوی لشگر مردی سراپا فولاد زانو ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۶۵    نظرات: ۶

      نگاره هفتم
      باور
      باور
      آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / ام ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۶

      میگن یه چند وقتیه توو خیابون پائین خونه مون، یکی شبیه تو پرسه میزنه و سیگار میکشه نخ به نخ...
      میگن گردنبندشو میگیره توو مشتش و توو سکوت خیره میشه به ته سیگارای افتاده توو برف جلوی پاش...
      میگ ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۵۱    نظرات: ۷

      باور
      آروم آروم/ داشت مه غلیظ و مرطوب از بین میرفت /نسیم ملایمی که می اومد هم داشت به نرمی ناپدید میشد /نه گرم بود و نه سرد /زیر پاهاش نرم تر از قبل شده بود /نه خیلی / اما انگار داشت روی ماسه های ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۴۵۴    نظرات: ۱۱

      #روزی روزگاری
      یادم می ياد اولین روزهایی که عاشق شده بودم،خیلی عجیب غریب شده بود زندگیم!روزها دیرتر شب می شد،شب ها دیرتر صبح!!اصلا انگار روحم سنگینی می کرد توی کالبدم !نزدیک قرارکه می شد ، قلبم رو ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۶۲    نظرات: ۹


      اضافی
      اون پرسید،منم انکارش نکردم
      دیگه از یه جایی به بعد باید این قضیه رو تمومش میکردم
      حرف زد...حرف زدیم،اونقدری که حرف نزدنای این چند وقتمون جبران شد...
      پنج ساعت...شایدم بیشت ...
      ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۹۸    نظرات: ۶

      من
      چیزی به آرامی به صورتش کشیده میشد /چیزی شبیه به پر/شبیه ملایمت نوازش دستهای قوی و مهربون راسده /کاش اینجا بود /شاید یکی از دلیلهای اینجا بودن ماطب رفتن ناگهانی راسده بود /یعنی اینبار که چشمهاش ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵    بازدید:۲۱۶    نظرات: ۷

      آقای زن دوست به طور معمول موهای کوتاه و شانه زده ای دارد ، با پیشانی در هم ، چشمان تیز بین جغدی و ابروهای کشیده از خواب بیدار می شود . او روزانه سه مرتبه دندان هایش را مسواک می زند . برای اینکه از سفی ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۲    بازدید:۱۶۸    نظرات: ۲

      پناه برچیزی که ازش فرارکردم همیشه
      روی زمین سرد دراز کشیده بود شه بانو / مه خفیفی / کمی از سطح زمین رو پوشانده بود / به آسمون خیره بود / به زیبایی آسمون که با طلوع خورشید لحظه به لحظه زیبا تر میشد ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۱۱    بازدید:۸۳    نظرات: ۲

      چگونه یک داستان ناگهانی بنویسیم؟
      طرز نوشتن داستان های چند کلمه ای
      فلش‌فیكشن‌ها معمولا همچون لطیفه‌ها ساده‌اند و برای تاثیرگذاری از ضربه ‌نهایی استفاده می‌كنند. ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۶:۰۳    بازدید:۳۰۱    نظرات: ۲

      شبی که پدربزرگم فوت کرد کسانی که برای تسلیت به خانه‌مان آمدند اکثراً معتقد بودند که "راحت شد".
      این را البته با گریه و ناراحتی می‌گفتند و برای من سوال بود که چرا می‌گویند ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۰:۰۵    بازدید:۳۸۲    نظرات: ۸
      آلزایمر!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      گفت:
      "هنوزم بهش فکر میکنی؟!"
      خندیدم
      "قیافه شم یادم نیست دیگه! یه اشتباه بود تموم شد رفت، بیخیالش!"
      خندید
      " عاشق این اراده ی محکمتم! خوش به حالت که انق ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۶:۵۱    بازدید:۱۳۳    نظرات: ۰

      تویه نگاه عاشقش شده بودمو و تمام وجودم بند بند اعضام میخواستنش.
      درونم جنگید بود شاید بین دلم و منطقم.
      میگفتم احمقانست تو نمیشناسیش شاید این نقابش باشه.
      کدوم احمقی این جوری دل میبنده؟
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۴:۱۸    بازدید:۱۱۹    نظرات: ۰
      نگاه اول   ارسال شده توسط  

      بشیر احمد رحمانی


      ساعت حدود ده بود که رسیدیم. نگاهایی گرم و مهربون که حکایت از انتظاری طولانی داشتن!
      از ماشین که پیاده شدم تمام صورتم خیس شد ماچهای آبداری که از عمق وجود بودن اما کمی آزار دهنده.
      تو اون همهمه ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۱:۱۹    بازدید:۱۱۰    نظرات: ۱

      وقتی آن دو در ساحل تقریباً خالی از جمعیت قدم می زدند، درخشش نور غروب پشت پرده ای از مه محو شده بود.
      "من هرگز زن‌ها را درک نخواهم کرد."
      "واقعا می خواهی زن‌ها را درک ک ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۵۳    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۳

      به مناسبت میلاد بانوی ادیب سیمین دانشور
      هشتم اردیبهشت
      یادشان گرامی
      نامه های جلال آل احمد و سیمین دانشور
      سیمین جانم !
      الان از کاغذ نوشتن برای پدر و مادر کریم فارغ شدم ،یادم به ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۰۵    بازدید:۱۴۶    نظرات: ۶

      برای فرمانده ماشیم آفتاب کجابود ؟
      از طلوع آفتاب چیزی نگذشته بود / روبروی ورودی دره های کوه های دره نای ایستاده بود / تنها ؟ /قطعا با شمشیر آخته وآغشته به خون ناپاک دژخیمان تنها به نظر نمی اومد / ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۵:۲۹    بازدید:۱۷۴    نظرات: ۴

      انواع داستان چند کلمه ای :
      1-داستان صفر کلمه ای،نام داستان :"زندگی و اوقات تنبل ترین کسی که تا به حال زندگی کرده است"
      نویسنده:استنلی بابین
      داستان:" "
      2-داستان د ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۱:۴۶    بازدید:۱۴۵    نظرات: ۲

      روزی نزدیک غروب کتاب فروش دوره گردی در کریاس (ایوان) خانه ای چشمش به زن خوشروئی میخورد و برای فریفتن وی شروع به داد زدن کتاب مکر زنان میکند.
      زن که مقصود کتاب فروش را در می یابد اظهار علاقه به کتا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۳۲    بازدید:۱۹۵    نظرات: ۸

      از شیخ بهایی پرسیدند: سخت می گذرد،چه باید کرد؟
      گفت: خودت که می‌گویی سخت می‌گذرد، سخت که نمی‌ماند
      پس خدارو شکر که می‌گذرد و نمی‌ماند .
      روز بزرگداشت بزرگ‌مرد ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۳:۲۴    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۵

      برشی از یک کتاب
      -تو آدم خوبي هستي. ولي در زندگي خوب بودن به هيچ دردي نمي خورد.
      -مگر خود تو خوب نيستي؟
      -من؟ نه اصلا با همين سن فهميده ام كه مردم وقتي ميخواهند بگويند يك نفر خر و بي عرضه ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۸:۲۲    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۵

      فرو ریختن
      نویسنده: متیو دکستر
      وقتی بچه بودیم در اتاق زیر شیروانی دراز می کشیدیم تا آب باران به ته گلویمان بچکد.هنگامی که سقف خرابتر می شد ،آب باران در چشم هایمان می پاشید .تو مرا برهنه در آغ ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۴:۰۳    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۶

      بعضی ها هم هستند به هر کسی که می رسند جملاتی از قبیل چقدر پیر شدی، چرا انقدر لاغر شدی و غیره را تحویل شخص مقابل می دهند. و بعد هم هزار حرف و حدیث که فلانی را دیدی چقدر از بین رفته بود؟ آدم هایی هم هست ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۲۰    بازدید:۲۱۷    نظرات: ۱۹

      #داستان کوتاه عادت
      نویسنده:ریحانه رسولیان
      به نظرم بزرگ شدنِ آدما به سنشون نیست،بلکه به فهمشونه،به رفتارشون،به اینکه درک کنن چجوری فهم و رفتارشونو قاطیِ همدیگه کنن و ازش یه معجونِ اخلاقی بساز ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۲۹    بازدید:۲۰۵    نظرات: ۱

      می خواستم براش ساعت مچی بخرم
      می خواستم وقتی بی خبر نگاه میکنه به صفحه ی ساعتش،یاد من بیفته
      می خواستم اولین کادوی روز مردش رو از من گرفته باشه
      دوست داشتم ساعتی براش بخرم که همیشه آرزوی د ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۳    بازدید:۱۵۱    نظرات: ۴

      فراموشکار بودم...
      از همان اول سر تاریخ تولدها فراموشکار بودم...تاریخ تولد هیچ کس را یادم نمی ماند، حتی تولد عزیزترین هایم را و هیچ عمدی در کار نبود اما کسی باور نمی کرد!
      خنده دارش آنجا بود ک ...
      ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۵۲    بازدید:۱۵۷    نظرات: ۴

      بغ کرده نشسته بود گوشه ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم...پسرکم زیادی مرد بود،حتی باوجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم...درست مثل...
      بگذریم!
      وقتی دید حرفی ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۴۱    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۲

      ورود پارادیشها به پایان
      دشت وسیع سنگلاخی پر شده بود از الماسهای درخشانی که به همراه گدازه های آتش از آتشفشان کوه های دره نای به آسمان و زمین می پاشیدن و بعد از سرد شدن به الماسهای برانی تبدیل میش ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۴۰    بازدید:۶۳    نظرات: ۰
      دوچرخه!!!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      بعد این همه سال دیدمش.
      از موهای سفید کنار شقیقه وچین و چروکای صورتامون و جاافتادگی و سن و سالمون که فاکتور میگرفتیم فرقی نکرده بودیم،همون آدمای سابق بودیم!!!
      میدونستم بالاخره یه روزی دوباره ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۶ ۰۰:۲۶    بازدید:۱۲۷    نظرات: ۳

      عاشق شده‌اید تا به حال؟ لابد شده‌اید دیگر. اولش چشم‌تان مى‌افتد به یک نفر. «آن» یک نفر. وسط میهمانى یا در جمع دوستانِ جانى مثلن. آن‌جاست وحواسش انگار به شما نیست ا ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۰:۴۹    بازدید:۱۵۴    نظرات: ۸
      دیر شد!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس



      برای من همیشه دیر است...
      همیشه!
      باید زودتر به دنیا می آمدم...خیلی زودتر از این حرف ها!
      در بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در یکی از اتاق های هشت دری یک خانه ی سنتی قدیمی،که حوض بزر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۱۶:۵۶    بازدید:۴۷۲    نظرات: ۲۴

      نگاره پنجم
      از این پس...
      توراهرویی بود که شکل معدنهای قدیمی روگرفته بود به خودش/دیوارهایی گلی وتراشیده شده احتمالا با بیلچه و نیم کلنگ /تنها فضایی که برای عبور ازش وجود داشت به اندازه دو نفر ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۵۱    بازدید:۱۳۶    نظرات: ۴
      كلاف اخر   ارسال شده توسط  

      شاهدخت


      زماني ، همين نزديكي ها
      كسي لايه اي ديگر از چشمانم را عقب زد و مغزم با تراوشات خود ، پازل هايي جديد از دنياي مقابلم قرار داد .
      خبري از حال نبود ، نقطه ي وصل اينده به گذشته و شايد بالعكس مقابل ...
      ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۰    بازدید:۱۶۱    نظرات: ۴
      آبی!!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      خندیدی و گفتی:
      "بازم آبی؟!"
      با لبخند گفتم:
      "تو که میدونی چرا میپرسی...!"
      با انگشت اشاره زدی روی بینیم و خیره در چشمانم گفتی:
      "بالاخره راز این علاقه ی ...
      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۲:۵۲    بازدید:۳۰۴    نظرات: ۱۸

      نگاره چهارم
      جایگاه هیچ
      میشنوی صدامو ؟/باز نمیکنی چشمهای زیباتو ؟/این مژه های بلندی که بغیر از من هیچکس از این فاصله ندیده رو باز کن میخوام خودم رو توی مردمک چشمهات ببینم / بیدار شو /این صدا ...
      ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ فروردين ۱۳۹۶ ۰۲:۵۷    بازدید:۱۷۸    نظرات: ۷

      خلیل رفعتی برای بار نهم در مصرف هروئین زیاد‌روی کرده بود و در حال مرگ بود. تیم پزشکی سخت در تلاش بود تا جان او را نجات دهد. او بالاخره به هوش آمد، پس از آن که قلبش با شوک الکتریکی تپش عادی را از ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۳۳    بازدید:۵۴۹    نظرات: ۷

      در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید . چشم پوشیدن، فریبنده ترین طریق از دست دادن است ، همه چیز مگر یک چیز .
      آنچه می خواهم به شما بگویم ، گفته مادر بزرگم است ...
      زنی بود روستایی، تنها زن ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۲:۳۱    بازدید:۱۴۹    نظرات: ۳

      نصیحت آخر
      دقایقی قبل از مرگ پدرم ،کنار بالینش نشسته بودم . چهره اش زیباو معصوم به نظر می آمد .صدای نفس های پر خش او آواز ناخوشایندی داشت. در سکوت اطاق با حرکت چشمهایش اطراف را می کاوید.انگار کسی ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۹    بازدید:۱۸۵    نظرات: ۲
      مثلن...!   ارسال شده توسط  

      طاهره اباذری هریس


      مثلا رد شده باشیم از این روزهای دلهره و آشوب و سردرگمی و شب های بغض و دلتنگی و ناامیدی...
      مثلا مال هم شده باشیم و صبح ها دلت نیاید موقع رفتنت بیدارم کنی و بعد به جانم هی غر بزنی که چرا زودتر از ت ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۶    بازدید:۱۱۱۷    نظرات: ۷۵

      به نام خدا
      بهاری که نشانه نداشت!!!.
      شاخه ها خشکیده اند درختان در خواب اند انگار نه انگار که بهار آمده است نه سبزه ای روییده و نه گلی هست که تا خود نمایی کند . بلبل ها آوازی نمی خوانند و کلاغ ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ فروردين ۱۳۹۶ ۰۱:۱۳    بازدید:۱۶۴    نظرات: ۰

      نگاره سوم
      ورودی دنیای ماطب
      یک ساعتی میشد که در حال حرکت بود / دیگه پاهاش نا نداشت / توی کوله هم چیزی برای خوردن نداشت / خب واقعا قرار نبود این سفر این شکلی بشه /خیلی خسته بود / دردعجیبی توی ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۶ ۰۳:۵۷    بازدید:۸۵    نظرات: ۰
      ابی تر   ارسال شده توسط  

      علی رفیعی وردنجانی


      از خواجو تا سی و سه پل را با پاهایم رفتم . اکنون می توانم به انها افتخار کنم . یک جفت پا دارم که انها را در میدان جلفا برای گشت و گذار استفاده می کنم و یک جفت دست که می توانم با انها در کافه های غم زد ...
      ارسال شده در تاریخ شنبه ۵ فروردين ۱۳۹۶ ۱۱:۳۴    بازدید:۱۲۳    نظرات: ۴

      نگاره دوم
      اشعه های گم شده
      انگارسالها بود که به خواب رفته بود وقتی با صدایی آرام پلکهاش رو از هم باز کرد / همه جا تاریک بود / خیلی خوابیده بود و اینرو از حالی که داشت می فهمید / اما هنوز تاری ...
      ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵ ۰۴:۵۹    بازدید:۱۹۰    نظرات: ۶

      آخرین نبرد ناخدا حرزاک
      دریا ی مواج با تمام قدرت خودش رو با قطعه یخهای عظیمش به آخرین کشتی باقیمانده از لشگر دریانوردان ناخدا حرزاک میکوبید / ناخدا با چند ده خدمه خودش و تعدادی از اجساد دژخیمانی ک ...
      ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ ۰۳:۲۸    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۰
      مجموع ۵۳۴ پست فعال در ۹ صفحه
      نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.