سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
محل تبلیغات شما
تقویم روز
سه شنبه 28 دی 1395
    19 ربيع الثاني 1438
      Tuesday 17 Jan 2017
        ورود به کارگاهها
        عشق شعله ی نگاهی ست که احساس آدمیت رابه آتش می کشد.! فکری احمدی زاده

        سه شنبه ۲۸ دی

        پست های وبلاگ

        شعرناب

        به دیگران کمک کنیم...
        زنجیر عشق
        یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا م ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۱۰۵    نظرات: ۱۷
        پیاده رو   ارسال شده توسط  

        علی رفیعی وردنجانی


        مش حسین یکی از نوادگان سلطان حسن خان به طور معمول روزی 5 الی 6 بار از جلو حجره اسمال آقا عبور می کرد . نه اسمال آقا از آنهایی بود که با رفت و آمد کسی مشکل داشته باشد و نه مش حسین قصد مزاحمت برای اسمال ...
        ارسال شده در تاریخ ۲ هفته پیش    بازدید:۳۶    نظرات: ۲

        وقتي كه در كشاكش ميدان عشق مغلوب شدم و اطرافيان نامرد معشوقه‌ام را به نامردي ربودند و حسن و جواني و آزادگي و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسليم شدند در خويشتن شكستم، گويي كه لاشه خشکیده& ...
        ارسال شده در تاریخ حدود ۱ ماه پیش    بازدید:۱۴۰    نظرات: ۲۰
        خودكار   ارسال شده توسط  

        الياس خمسه(بيخيال)


        -من بميمرم خودت مى فهمى دارى چى ميگى؟
        -آره كه ميفهمم..از فهميدن زيادن كه اينجام..اگه منم مثل داداشى..مى زدم به بيخيالى..وضعواوضام بهتر بود..لااقل ننه..اينهمه جزه موره نميكرد..پسرم فلان ..
        پس ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ ۰۶:۵۸    بازدید:۷۲۶    نظرات: ۵

        مرگ بهترین هدیه برای یک نویسنده است . گربه . می تواند از دیوار راست بالا برود . نویسنده در باره اش می نویسد مرگ گربه ، مرگ نویسنده است . امروز گربه سیاهی را دیدم که در چمن ها غلط می زد . توهم . امروز ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ ۰۶:۵۸    بازدید:۶۲    نظرات: ۰

        هر شب یه فصل عاشقونه از رمانها را میخوانم.
        هر شب فیلمهای هندی میبینم .
        دیگه داریوش گوش نمیدم .
        دوست ندارم عشق در من بمیره و برگردم به روزهای افسردگیم ..
        یاد اون روزا میافتم از خودم ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۶ آذر ۱۳۹۵ ۰۴:۳۴    بازدید:۸۳    نظرات: ۱
        مردسالاری   ارسال شده توسط  

        سعید مطوری


        مردسالاری
        یا لطیف
        - آهای ضعیفه چایی بیار
        - دست خوش اکبر آقا حالا ما ضعیفه شدیم!!!
        - پس بفرما ما شدیم
        - نه شما آقایی ،گلی ولی این ضعیفه گفتنت آزارم میده،هق هق هق
        - گریه ن ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۴ آبان ۱۳۹۵ ۱۶:۴۱    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۶

        ساعت ٦:٣٠همه با فلاسكها به راهرو ميان هنوز چراغها روشن نشده بعضي ها همراه بعضي ها بيمار يه سري هم كه خيلي اهل چايي نيستن با ليوان اومدن كه يه دونه چايي شيرين صبح رو بخورن امروز اون هميشگي نيومده خيلي ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵ ۰۱:۳۷    بازدید:۱۱۳    نظرات: ۶

        شبیخون
        صدای خش خش برگها زیر پای لشگرخاموش و روان شه بانو /شبیه خیال یک خزنده اسطوره ای عظیم الجثه بود/که به دنبال شکاری باشه /شکاری که حتی خودش هم ازش واهمه داره /اشعه های نور ماه که با آرامش به ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵ ۰۱:۳۵    بازدید:۸۰    نظرات: ۰

        حدیثه؟ خیانت ؟
        پرشا تو شهری که برای تحصیل توش خوابگاه گرفته بود کسی رو بغیر از خانواده خالش و فرشاد که انتقالی گرفته بود و همراه پرشا به شهر دانشگاه پرشا اومده بود نداشت ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ مهر ۱۳۹۵ ۰۱:۵۹    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۱۰


        نگاره چهل وششم
        ملکه ساتری /فرمان شروع نبرد بزرگ
        جنگجویان دو لشگر/با خشمی که انتهاش رونمیشد حدس زد /از دور به چشمان هم خیره ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۰ شهريور ۱۳۹۵ ۰۳:۲۴    بازدید:۱۱۳    نظرات: ۲
        راهی با پایان   ارسال شده توسط  

        محمد حسن ایوبی


        باز هم امشب پرسه میزنم در راه آینده. . . این بار تصویر مبهم تری از قبل روبه رویم میبینم. . . این بار دستم به نخ بادبادک آرزوها به سختی میرسد. . . این بار انگاری کسی نیست من را از اینجا بلند کند و با خ ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱ شهريور ۱۳۹۵ ۱۱:۴۹    بازدید:۱۱۸    نظرات: ۸


        نگاره چهل و چهارم
        خواهران دوقلوفرمانروایان شب روز
        شب و روز / فرمانروایانی داره که تا به حال اصلا فکرش رو هم نمیکردم /که اونها دوبانوباشن ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۵ ۰۲:۵۳    بازدید:۹۸    نظرات: ۹


        نگاره چهل و سوم
        خوابگاه دخترانه کاش نبودی هیچوقت/ کاش...
        راهروهای عمومی نسبتا کثیف /خصوصا تو سرماتو برفی که گاهی تا زانو توش فرو میرفت / با هم دانشگاهی هایی که حالا گرشارو به سنگ صبوری ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۲ مرداد ۱۳۹۵ ۰۰:۳۷    بازدید:۸۴    نظرات: ۲


        نگاره چهل و یکم
        قبل از جنگ بزرگ
        اشعه های آفتاب با درخششون چیزی رو یاد آوری میکردند.../امروز روز سختی خواهد بود برای شه بانو /تیرهای زیبای ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ ۰۶:۰۷    بازدید:۹۰    نظرات: ۲


        نگاره چهلم
        فرشاد چرا؟چی کم داشتم؟
        خانه ای رو به یاد می آورد پرشا که اومده بود تا اولین لحظات و تجربیات عاشقانش رو با فرشاد .../همسایه بودن ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۵ ۰۰:۳۶    بازدید:۹۴    نظرات: ۴


        نگاره سی و هشتم
        زمان سرد
        الان ساعت چنده ؟ /آخ آخ آخ آخ /دیر شد /باید با پرشا برم پیش این خانومه / چی بود اسمش ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵ ۰۰:۴۶    بازدید:۷۶    نظرات: ۲


        نگاره سی و هفتم
        ملکه شاپک ) فرمانروای اعماق زمین (
        دنیای زیر زمین و فرمانروای اون /همه جا سرده اینجا/همه چیز تو مه گم شده/تو مه غلیظی که انگار میخواد از بین ببره تمام آثار زندگیو اینجا ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۱۶    بازدید:۷۴    نظرات: ۵
        محکمه   ارسال شده توسط  

        مرتضی حاجی آقاجانی



        محکمه
        از او پرسیدم از کجا می آیی
        گفت: از محکمه
        خنده ام گرفت
        گفت: به چی میخندی؟؟
        گفتم: به تو و به این جماعت
        گفت: چطور!!!
        گفتم: محاکمه ای که محکوم در آن حضور ندا ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ ۲۰:۵۱    بازدید:۱۴۳    نظرات: ۶


        نگاره سی و ششم
        دروازه دار ورود شه بانو ملکه پرشا
        به جرقه هایی نگاه میکرد که از اثابت پتک قدرتمندش با تنه فولاد گداخته که فقط چند لحظه پیش از ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵ ۱۴:۲۶    بازدید:۷۷    نظرات: ۲


        نگاره سی و پنجم
        رویا ؟ کابوس؟
        حیوونکی پرشا / مدام میگفت خواب میبینم / بعد مکث میکرد / بعد فکر میکرد / به یه جا نگاه میکرد ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵ ۰۴:۴۷    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۶


        نگاره سی و چهارم
        ملکه گارگخ فرمانروای دژخیمان
        با تنازی مخصوص به اون چشمهای بیرحم در نوک لشگر وحشیش ایستاده بود وحتی به ملکه سرما هم وحش ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۵ ۰۸:۴۱    بازدید:۷۷    نظرات: ۲


        نگاره سی و سوم
        سفر به .....
        با هم تو یک کوپه تنهای تنها بودیم / صدای عجیبی میداد قطاری که توش بودیم/انگار از عمق وجودش نعره میکشید و مارو به ناکجا آباد میبرد/ پرشا با همون نگاه سرد و م ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵ ۰۲:۰۲    بازدید:۸۸    نظرات: ۲


        نگاره سی و دوم
        کلبه پیرمرد غسال
        کشته هایی که روی هم پشته شده بودند / پیرمردی با دستهای بزرگ که به راحتی هر جسدی رو با یک دست ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۸ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۴۰    بازدید:۸۷    نظرات: ۰


        نگاره سی و یکم
        وقتی دیگه از خواب بیدار نشد
        میگفتن به کما رفته تو خواب / تا اونروز وقتی این جملرو میشنیدم معنیشو اینقدر وحشتناک ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۶ تير ۱۳۹۵ ۰۵:۳۲    بازدید:۹۶    نظرات: ۴


        نگاره سیم
        ملکه لامیس بانوی مزدوران
        روی کجاوه بود هنوز /بردوش مزدورانش/حتی در حضور ملکه سرما هم به عشوه گری و رقص شیطانیش ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۳ تير ۱۳۹۵ ۱۸:۴۱    بازدید:۷۵    نظرات: ۲


        نگاره بیست و نهم
        خداحافظی پرشا /خانه متروکه
        بالای پله ها با لباسی بلند ایستاده بود / به بیرون پنجره ای نگاه میکرد که نمیدونستم پشتش چیه ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۵ ۰۶:۲۰    بازدید:۱۰۳    نظرات: ۰


        نگاره بیست و هشتم
        سرزمین موجودات فولادین در فرمان ساروو
        صدای به هم خوردن فولاد آبدیده در لشگری که انتها نداشت/این امیدو در قلبم زنده میکرد/ ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۸ تير ۱۳۹۵ ۱۰:۴۵    بازدید:۸۹    نظرات: ۲


        نگاره بیست و پنجم
        دیدن پرشا در جنگل مه آلود
        چشمام به سختی حتی چند مترو میدید/ عطر تن پرشا رو میشناختم / همه جا پیچیده بود ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۶ تير ۱۳۹۵ ۰۹:۱۰    بازدید:۱۰۴    نظرات: ۰


        نگاره بیست و چهارم
        ملکه کارتیسه قدرت مطلق بادها و طوفانها
        در ازدحام چکاچک شمشیرهایی که با به هوا پاشیدن خون/ اعضای بدن جنگجوها رو همچون برگ ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۱۴ تير ۱۳۹۵ ۰۱:۲۳    بازدید:۱۰۹    نظرات: ۴


        نگاره بیست و سوم
        دهکده هولناک یزد
        از ترمینال که به سمت خونه مهدی زارع رفتیم /احساس عجیبی داشتم / میدونستم قراره اتفاقات ناخوشایندی بیفته / ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۱۲ تير ۱۳۹۵ ۲۳:۵۲    بازدید:۱۱۰    نظرات: ۰


        نگاره بیست و دوم
        ارواح سرگردان در تسخیرملکه فیارو
        همه چیز اینجا کش میاد / اشباح و ارواح رویا نبودن و من .../ پرشای نحیفی که حالا به شاه ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۱۱ تير ۱۳۹۵ ۱۶:۵۴    بازدید:۴۴    نظرات: ۰

        نگاره بیستم سرزمین ملکه اریدا اریدا به سرزمینش نگاه میکرد /جایی که زیبایی بی حدش /حتی خودش رو هم مبهوت کرده بود / حالا بزرگ بانوی جنگجو/ شاه بانو ملکه پرشا /با لشگر قدرتمندش برای اینکه با اون و ساکنین ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۱۰ تير ۱۳۹۵ ۰۹:۰۶    بازدید:۱۲۱    نظرات: ۲


        نگاره هجدهم
        ناخدا حرزاک
        پهلو میگرفتن آروم آروم کشتیهای با عظمتی که واقعا معلوم نبود سرنشیناش ارواحن یا آدیمیزاد یا حتی موجودات دیگه /نوک بادبانهای هراس ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۸ تير ۱۳۹۵ ۰۹:۴۳    بازدید:۱۰۸    نظرات: ۲

        نگاره سیزدهم از دست رفتن فرمانده ماشیم خوابم؟/نه حتما بیدارم /همه جارو وسط حلقه نور سفیدی میبینم/ که داره تنگ ترمیشه به آرومی / کلاه خوودم با شاخهای پیچ در پیچ روش /چقدر زیباس تو این شرایط عجیب / کنار ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۷ تير ۱۳۹۵ ۰۴:۵۸    بازدید:۱۵۱    نظرات: ۲

        نگاره دوازدهم شب آخر تو خیابون / بی هدف قدم میزدیم / کاملا بی هدف / منو پرشا /خیابونهای بی پایان تهرانو زیرورو میکردیم /ولی دنبال چی ؟/هیچوقت/هنوزم نفهمیدم / سرد بود با اینکه هنوز زمستون نشده بود / صد ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۳ تير ۱۳۹۵ ۱۳:۱۵    بازدید:۹۶    نظرات: ۸

        نگاره یازدهم ورود سیوانا به دره نای غبار زیر بالهای بلندش / ارتعاش صدا و پرهای ظریف و خشن و سفید/نوری که احاطه کرده بودش/ شمشیرش که لخته های خون یاغوتی رنگ/ روی تیغه بیرحم وریز بینش به چشم میخورد / زر ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵ ۰۵:۳۶    بازدید:۹۸    نظرات: ۰

        نگاره هشتم کابوس/بابک صداهارو میشنیدم اما نمیتونستم جواب بدم / هنوز خواب بودم / آقا منصور داشت صورتشو میشست / من تو اتاق مهمونها خواب و بیدار بودم / از وقتی که زهرا خانوم رفته بود دیگه میلی به اومدن ت ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۸ خرداد ۱۳۹۵ ۱۷:۲۶    بازدید:۷۸    نظرات: ۰

        نگاره پنجم میدان اصلی دره نای سرمای عجیبی تمام شهر رو برده بود/ آسمون رنگ عجیبی داشت / تقریبا یاقوتی رنگ/سرخ و یاقوتی .../سالها بود که نور آفتاب /دیگه خیلی مستقیم چشمان بی امید مردم دره نای رو نوازش ن ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ۱۳:۱۷    بازدید:۹۷    نظرات: ۴

        نگاره چهارم کابوس لشگر بزرگ انگار دارم از زمین جدا میشم / یه اسب سفید/ که تمام عضله هاشو میشه شمرد /روش یه دختر تراشیده تر از خودش نشسته/ با زره تمام تنش پوشیده شده / یه کلاه خوود سرشه /جلوی کلاه خوود ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵ ۲۰:۴۵    بازدید:۷۹    نظرات: ۰

        نگاره سوم زهرا خانوم تو رو با خودش برد تازه مادرش به رحمت خدا رفته بود / من فقط 0ماه می شناختمش /شبیه پرشا نبود/خیلی بدتر بود /کلا انگار نمیشد بهش دروغ گفت / باور کن میفهمید / بعد مثل پرشا نگاهت میکرد ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ ۱۱:۵۷    بازدید:۹۳    نظرات: ۰

        نگاره دوم ارواح /خادمان ملکه خاره اون خواهرملکه فیارو فرمانروای دنیای ارواح سرگردان بود / خاره / ملکه خاره /میدونستم /تمام ارواح درتسخیرو خدمت اون هستند / چشمهایی که باور کردن مهربانی بی حدش / با شنید ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ ۱۹:۰۷    بازدید:۹۳    نظرات: ۰

        افسانه مه آلود هاکو و پرشا نگاره اول بابکم من ، پرشا وقتی پلکامو باز کردم دوباره نور شدیدی /چشمهامو داشت سوراخ میکرد / اینهاجمله هایی بودند که پرشا با چشمان بسته وروبه آینه میگفت /اون دختری با چشمان ر ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۲۱ خرداد ۱۳۹۵ ۰۳:۴۱    بازدید:۱۵۸    نظرات: ۱۶
        درد مشترک   ارسال شده توسط  

        نیلوفر نیک افرا



        صبح با طلوع زیباترین خورشید ممکن در کلتندر رویید ، گویی برای اهالی روستا ساعت 9 صبح حکم بعد از ظهر را داشت.
        بی بی ساره شب قبل به ما گفته بود که باید صبح زود بیدار شویم...
        هنگام خروج از ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۵ ۱۰:۰۴    بازدید:۱۰۷    نظرات: ۱


        از صدای کوبیده شدن کلید به در میتونستم حدس بزنم چه کسی انتظارمو میکشه...
        با نگاه به ساعت و دیدن هفت و نیم صبح شکم به یقین تبدیل شد...
        تنها کسی که این وقت صبح میتونست به جای استفاده از ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵ ۱۳:۰۸    بازدید:۸۹    نظرات: ۲
        بوستان معلم   ارسال شده توسط  

        نیلوفر نیک افرا


        پاییز است...
        آذر ماه نیست...
        به گمانم آبان باشد...
        اولین بار است چشمانم این شهر غریب را درون خود میبلعد...
        راست میگفت آن شاعر...
        به راستی که اینجا زیباست...
        از تک تک برگ ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۲۰:۰۱    بازدید:۱۰۱    نظرات: ۲


        اونور جنگلها خیلی دور از یه برکه ی کوچولو توی یه شهر بزرگ مردی خسته ولی مهربون زندگی می کرد ، اون یه جایی خونده بود که ماهیگیری به آدم آرامش میده و خستگی رو از تن آدم درمیکنه ، رو همین حساب راه ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵ ۱۸:۰۶    بازدید:۱۲۴    نظرات: ۲
        زن عابد و مجنون   ارسال شده توسط  

        منصور دادمند



        لطفا ایرادهای داستانی که نوشتم بگویید
        زنی بود پارسا و مستجاب دعوه لیک زشت روی که مردی را رغبت با وصلت با او نبود زن ز تنهایی شکوه باخدا آغاز نمود چون مردمان را بر تنهایی اش مقصر بدید از دعا ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۸ فروردين ۱۳۹۵ ۱۳:۳۳    بازدید:۱۸۰    نظرات: ۹
        صبر   ارسال شده توسط  

        مهدی رفوگر



        دیگر صبرم تمام شده بود ....باید یک کاری میکردم.....دیگر از این همه بی تفاوتی خسته شده بودم .....باید هر روز اینجا ساعت ها می ایستادم .....آخرش هم بی نتیجه و دست خالی باز می گشتم ....بالاخره تصمی ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴ ۲۲:۵۶    بازدید:۲۲۵    نظرات: ۶
        او کیست ؟   ارسال شده توسط  

        مهدی رفوگر



        من آ دم خوبی نیستم ....جانماز هم آب نمیکشم .....ولی گاهی اوقات کارهایی انجام میدهم ....که سبب تعجب خودم میشوند.
        غروب بود ....غروبی نیم گرم ....نیم خنک .....در اواخر بهار ....از خانه بیرون آ ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ۱۵:۵۶    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۱۳


        امان ازاین عید واین همه دردسر وگرفتاری وزحمت که باخودش میاره
        یه پسرشروشوروشیطونم داشته باشی که ازدیوار راست بالا بره و
        مدام اعصابتو بهم بریزه ونذاره درست به کارات برسی
        یا باتوپش ب ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۴ ۱۳:۴۶    بازدید:۳۳۵    نظرات: ۳۲
        پير ناچار   ارسال شده توسط  

        بلوچ



        امروز رفته بودم بانك ،صحنه اي دلگير رو مشاهده كردم
        فيش خود را نوشتم و گذاشتم تو نوبت منتظر بودم ،ناگهان دستي به سمت متصدي بانك دراز شد
        پدربزرگي با صدايي بسته و نفسگير ،پسرم اين پول خو ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ۲۱:۱۶    بازدید:۱۸۴    نظرات: ۸
        بی حوصلگی   ارسال شده توسط  

        مهدی رفوگر



        بی حوصلگی
        اصلا حوصله نداشتم .....یک مهمانی شلوغ .....پر از سرو صدا .... بحث و اظهار نظر.....در مورد پرتقال ...بنزین ....قیمت نفت ....رئیس جمهور آ ینده ....گران شدن پوشک و شیر خشک بچه .... ف ...
        ارسال شده در تاریخ دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ۱۱:۱۰    بازدید:۲۴۶    نظرات: ۲۳

        زنی که دریک کفش زندگی می‌کرد *
        نوشتهٔ: شیلا هتی | برگردان : داود مرزآرا
        ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۰۷    نظرات: ۸
        دیر رسیدم   ارسال شده توسط  

        مهدی رفوگر



        وقتی به او رسیدم ، دیگر دیر شده بودم...... در حال سوار شدن به تاکسی بود......کنار ایستادم و نگاهش کردم...کودکی در بغل و کودکی در کنار خود داشت....مثل همه مادرها در حال بحث با کودکان بود.......او ...
        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴ ۰۱:۰۱    بازدید:۲۰۸    نظرات: ۱۰


        قسمت هفتم (پایان) :
        اون شب ، شراره سریع میاد کنار خیابون تا تاکسی بگیره خیابون هم خلوت بوده. که یکدفعه متوجه ماشینی می شه که به سرعت از دور می اومد. تا چشم به هم میزنه می بینه که روی زمین ا ...
        ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۴ ۲۱:۲۰    بازدید:۲۵۳    نظرات: ۳۶


        قسمت ششم :
        باز هم بی خبری و همان روال ناپایان تکراریِ سه ماه گذشته .... و من ، هر روز پیرتر از روز قبل می شدم.
        دیگر آترینا هم می دانست بابا بیشتر از چند دقیقه نمی تواند بغلش کند، ببوسد ...
        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴ ۱۶:۵۶    بازدید:۳۰۰    نظرات: ۲۴


        « در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون...»
        طاقت نیاوردم و کتاب را سریع بستم. باورم نمی شد نویس ...
        ارسال شده در تاریخ پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۴۵    بازدید:۲۲۲    نظرات: ۲


        قسمت پنجم
        خیلی سخت سه ماه گذشت، سه ماه پر از اشک ، استرس، سکوت، غم .... تنها آترینا بود که میخندید. هرچند بدون بوی شراره بی قراری های او هم زیاد شده بود.
        باورم نمی شد، هیچ ردّ و هیچ نش ...
        ارسال شده در تاریخ جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴ ۲۲:۳۶    بازدید:۲۴۵    نظرات: ۲۵

        تفنگش رابدست گرفت ولحظه ای بعدبه فکررفت. بیادروزهایی که مأموران دولتی،حکم به تخلیه ی روستا، مزارع وزمینهای کشاورزی داده بودند. بیشترکشاورزان روستا،قیدخانه وزمین خودرازدندوازروستارفتند،امااووچندکشاورزد ...
        ارسال شده در تاریخ شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۴ ۰۴:۰۳    بازدید:۲۴۹    نظرات: ۲
        مجموع ۴۵۰ پست فعال در ۸ صفحه
        نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.