سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 21 آذر 1396
    25 ربيع الأول 1439
      Tuesday 12 Dec 2017
        مذهب خدمت بزرگي به عشق نمود زماني كه آن را گناه ناميد.!! آناتول فرانس

        سه شنبه ۲۱ آذر

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        داستان کشتار گاه خونین نویسنده(خودم)
        ارسال شده توسط

        نیلوفر (دختر پاییز)

        در تاریخ : جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۶۰ | نظرات : ۱۵

        ه نظرم آن منطقه خیلی مشکوک بود منطقه ای که هیچکس در آن زندگی نمیکرد.....آن اطراف کسی جرأت نمی کرد خانه بخرد........با رفتن ماشین بر روی مانع و تکان شدیدی که خورد به خود آمدم...تمیسا که هم سرویسی ام بود به من گفت....آه.....روبی چه ات شده ....هر وقت از اینجا رد میشویم تو مات و مبهوت به آن جا خیره میشوی......من با لکنت گفتم...اووم اوم هیچ هیچی....نشده.سعی کردم کسی متوجه فکر هایم نشود......آن روز هم تمام شد و من به خانه رسیدم.مادرم در حال آشپزی بود.ناهارم را خوردم.وقتی که عصر شد؛ کوله ام را خالی کردم..و در آن یک سیب و دو موز و گوشی ام را گذاشتم....آماده شدم و در حال رفتن به آن جای تر سناک....
        -روبی؟؟!!
         
        -بله مامان.
         
        -کجا میری با این عجله.
         
        -مامان بعدا دربارش توضیح میدم...
         
        رفتم و محکم در را بستم...با خودم گفتم:آنجا توی آن کوچه های تاریک چ چیزی میشود باشد یک دراکولا؟؟؟یا یک خون آشام؟؟؟یا حتی یک انسان قاطل.....نمیدانم ولی چرا هر سال ۱۳اکتبر دختری در آن منطقه دزدیده میشد؟؟؟امروز ۱۲اکتبر بود و ....نفسم را بیرون دادم و خیالم راحت شد....تازه من دختر نبودم که دزدیده شوم...فردا روز تأطیل بود و میخواستم استراحت کنم پس امروز روز خوبی برای رفتن به آنجا بود.....
         
        آنقدر مشغول فکر کردن بودم که نفهمیدم کی به آنجا رسیدم و مهم تر از آن شب شده بود.........چراغ های خیابان خاموش و ماه کامل بود و می تابید ؛و جغد هوهو میکرد....نا گهان به خود لرزیدم....دستانم یخ زده بود...مه مانند غولی به آن منطقه حمله ور شده بود.....جلو تر رفتم....کوچه ای سرد وتاریک را دیدم....وارد آن شدم....خانه های قدیمی با پنجره های شکسته و درهایی که از لولا در رفته بودند و از پشت توسط زنجیری بسته شده بودند را می دیدم....هر آن ممکن بود آن خانه های گلی و قدیمی فرو ریزند ...بنا بر این با احتیاط بیشتری راه میرفتم....آن خانه ها ظاهرشان سرد و بی روح بود...یک خانه در آخر کوچه نظرم را به خود جلب کرد ...در نیمه باز بود و از پشت با زنجیری بسته شده بود...از آنجا سوسوی نور شمعی دیده میشد یک قدم نزدیک تر رفتم تا داخل آن را ببینم...که ناگهان سایه ای بزرگ و سیاه از جلوی در رد شد.....قلبم در سینه ام با شدت میتپید....نفسم را حبس کردم و دوباره آن سایه رد شد......و دیگر قلبم داشت از سینه بیرون می آمد که شروع کردم به دویدن...در آن کوچه ی خلوت و تاریک صدای پای من انعکاس پیدا میکرد و بلند به نظر می رسید.....دویدم تا آنجایی که به خیابان اصلی رسیدم....نفس راحتی کشیدم و به پشت سرم نگاه کردم هیچ کس یا هیچ سایه ای دنبال من نیامده بود....راه خانه را در پیش گرفتم......وقتی به خانه رسیدم کوله ام را به روی زمین پرت کردم و بعد...زیر پایم خالی شد...
         
         
         
        صدای مادرم بود...داشت اسم مرا صدا میزد..روبی روبی مادر به هوش آمدی؟؟؟....کم کم چشمانم سوسوی نوری را دیدو بعد مادرم را دیدم که بالا سرم اشک میریخت....پدرم هم آنجا بود او به مادرم گفت:دیدی خانم جان گفتم که جای نگرانی نیست...آقا پسرتان حالش خوب است....
         
        -بابا...
         
        -بله پسر گلم...
         
        -اینجا بیمارستانه؟؟؟؟!
         
        -آره ولی نگران نباش زود از اینجا بیرون می روی...
         
        مادرم نگاهی به من کردو گفت...الهی قربان صورت ماهت شوم...چرا اینطوری شدی.....
         
        من باز به فکر آنجا افتادم آن سایه ی سیاه چه میتوانست باشد....برای فردا آماده است؟؟؟حتما باز میخواهد دختری دیگر بدزدد....آه نه ...نمیخواهم بار دیگر دختر نوجوان دیگری مفقود شود.....
         
        مادرم گفت:دیگر نمیگذارم به بیرون بروی...میفهمی؟؟خودت را به کشتن داده بودی....
         
        وای خدای من خودت کمکم کن نمیخواهم در خانه حبس شوم...این طور که پیش میرود ..مادرم به من اجازه بیرون رفتن را نخواهد داد...
         
         
         
         
         
        ادامه دارد...
         
        در قسمت بعدی:باورم نمیشود باز نه...نمیتواند راست باشد...از خواب برخواستم مادرم در حال حرف زدن با تلفن بود...-چه شده مامان خبر بدی شنیده ای؟؟!......
         
         
         
        ادامه داستان ۱۰ نظر
         
         
         
         
         
        قسمت دوم.....................................................................................................................
         
         
         
        بالاخره از آن بیمارستان بیرون آمدم صبح شده بود.
         
         
         
        خورشید مانند زرده تخم مرغی در آسمان میدرخشید وباد مانند مادری شاخ و برگ های درختان را نوازش میکرد.وقتی به خانه رسیدم خیلی خوابم می آمد بنابراین بدون اینکه لباس هایم را عوض کنم در تختم به خواب رفتم.
         
         
         
        دیلیلیلینگ.دیلیلیلینگ.صدای تلفن مرا از خواب بیدار کرد و بعد صدای کوبیدن پای مادر بر روی زمین آمد .مادرم تلفن را جواب داد و گفت:بله!آه سلام.
         
         
         
        .......
         
         
         
        چی؟؟چطور ممکنه؛اگر همین طور پیش بره دیگه کسی دختر به دنیا نمیاره...
         
         
         
        ......
         
         
         
        آه حالا نمیدونی آن دختر کیه؟؟؟بیچاره از مادر و پدرش
         
         
         
        ......
         
         
         
        باش چشم .خدا نگهدار.و بعد مادرم تلفن را سر جایش گذاشت .من پتو را کنار زدم و از تخت پایین آمدم.
         
         
         
        مامان چه خبر شده.
         
         
         
        -روبی نگو که نمیدونی
         
         
         
        -چی را باید بدونم
         
         
         
        آه پس راهنمایی میکنم امروز چه روزیه؟؟؟؟
         
         
         
        نه نه بازم نه.به اتاقم رفتم و وسایلم را در کوله ام گذاشتم و وقتی که میخواستم دستگیره در رافشار دهم مادرم دستم را گرفت.
         
         
         
        مامان لطفا ولم کن .خواهش میکنم.
         
         
         
        روبی قول میدی که زود برگردی؟؟؟؟
         
         
         
        قول میدم.
         
         
         
        گرومپ ؛در را بستم و باسرعت آن جا را ترک کردم .به آنجا فکر کردم به آن کوچه سرد و تنگ و به خانه های ویرانه.حتی از فکر کردن به آن مورمورم میشد.....
         
         
         
        از خیابان ها و کوچه های زیادی عبور کردم که بالاخره به آنجا رسیدم.آن کوچه هنوز سرد و بی روح بود ولی این دفعه هوا روشن بود.وقتی به آخر کوچه رسیدم متوجه شدم که در آن خانه ای که قبلا باز بود بسته است . ولی این نمیتوانست جلوی کنجکاوی مرا بگیرد.کوله ام را در دستانم گرفتم و با یک حرکت آن را به داخل حیاط فرستادم.حالا نوبت خودم بود من باید از آن دیوار رد میشدم فکری به ذهنم رسید بنابراین یک پایم را روی گیره ی لوله گاز قدیمی و آن پایم را روی یکی از درز های در زنگ زده گذاستم و با دستانم به دیوار چنگ زدم.یک دو سه و با سه حرکت خودم را به بالای دیوار رساندم و با دو پایم روی حیاط فرود آمدم احساس درد و مور مور شدن به جان پاهایم افتاد ولی حالا وقتش نبود پس به آن درد توجه نکردم و به راهم ادامه دادم.دری را دیدم که شیشه هایش شکسته بود و لکه های خون را روی آن میشد دید. با ترس در را هل دادم و وارد شدم به نظر می آمد در آن خانه هیچ کس زندگی نمیکند زمین از خشت های شکسته و دیوار هم از گل بود .محو آن جا شده بودم که با صدای جیغ خفیفی به خود آمدم.قلبم تاپ تاپ میکرد ولی با خودم گفتم.روبی تو شجاع هستی تو از پسش بر می آیی.نفس عمیقی کشیدم و دنبال صدا گشتم و باز هم آن صدای جیغ .به نظر می آمد آن صدا از سمت آن در آهنی می آمد.در را هل دادم .در با صدای بلند جیـــــــــــــــر باز شد خودم را به سرعت پشت دیوار مخفی کردم ولی انگار خطری تهدیدم نمیکرد.از در نیمه باز سرک کشیدم و آرام و بدون سر و صدا وارد شدم آن جا تارایک بود ولی از لای در آهنی که باز کرده بودم نور خورشید می آمد.به پایین نگاه کردم زیر پایم پلکانی پیچ در پیچ بود که انتهایش سیاه به نظر می آمد.آرام آرام از پله ها عبور کردم.وقتی به نیمه های آن پله ها رسیدم صدای جیغ گوش خراشی آمد خودم را به دیوار چسباندم اما ناگهان تکه ای از دیوار گلی کنده شد و به پایین افتاد.آن گل هزار تیکه شد.نفسم را حبس کردم ولی دیدم صدایی نیامد پس باز آرام آرام به راهم ادامه دادم سعی کردم خونسرد باشم و با آن پله های بسیار قدیمی درست رفتار کنم چون اگر محکم با آن پله ها می کوبیدم معلوم نبود چه چیزی رخ میداد.وقتی به پایین آن پله ها رسیدم سو سوی نوری مرا به خود جلب کرد نزدیک تر رفتم ولی پایم به یک چیز آهنی بر خورد کرد.قلبم داشت از سینه بیرون می آمد .آیا درست میدیدم؟؟!آن یک تابوت بود .همه ی اتاق پر از تابوت بود و من به آرامی از آنها عبور کردم ولی یکی از آنها نظرم را جلب کرد به نظر می آمد خیلی عتیقه باشد در آن را باز کردم و بایک اسکلت انسان رو به رو شدم .از جا پریدم و در تابوت به آن طرف پرت شد.وای دیگر کارم تمام بود.صدای دخترانه آشنایی آمد که گفت :کسی آنجاست؟نزدیک تر رفتم باورش سخت بود ولی آن دختر تمیسا هم سرویسی ام بود .مات مبهوت به او خیره شده بودم که با دست هایش به دیوار بسته شده بود و در بعضی از قسمت های صورتش خون و زخم دیده میشد.او گفت روبی دلم میگفت که می آیی حالا میشود مرا از دست این زنجیر ها خلاص کنی؟؟من نزدیک تر رفتم و زنجیر هارا کشیدم ولی زنجیر خیلی محکم بود .از تمام قدرتم استفاده کردم و زنجیر را کشیدم و زنجیر پاره شد و من به زمین پرت شدم.حالا تمیسا با یک دست از دیوار آویزان بود.به آن طرف هم همین کارا کردم و زنجیر پاره شد.تمیسا به زمین افتاد میخواستم به او کمک کنم که بلند شود ولی او بدون کمک من بلند شد .علاوه بر اینکه صورتش زخمی بود پارگی های لباسش را هم میشد دید.او گفت ساعت چنده؟؟من به ساعتم نگاه کردم و گفتم تقریبا شش و سی دقیقه عصر.
         
         
         
        —وای نه ما باید تا وقتی که او به اینجا نیومده فرار کنیم.
         
         
         
        —منظورت کیه؟؟؟
         
         
         
        دلم نمیخواد بترسونمت ولی زود باید از این جا بریم تا گرفتار نشدیم.از پلکان بالا رفتیم و تقریبا نیمه های پلکان بودیم که دو چشم قرمز و درشت جلویمان ظاهر شد تمیسا جیغ بلندی زد و بعد انگار هر دومان از پله ها به پایین پرت شدیم.........
         
         
         
        ادامه داستان ۱۰نظر...
         
         
         
         
         
        قسمت سوم............................................................................................
         
         
         
        توجه توجه:از این به بعد اسم همسرویسی روبی(تمیسا)بر اثاث اختلالاتی عوض شده و به اسم (دوریتا)نامیده میشود.
         
         
         
        بعد از آن سقوط ناگهانی همه جا تاریک بود چیزی را نمیدیدم . دستم به لباس دختری بر خورد یاد دوریتا افتادم و آن دو چشم درشت و قرمز .به خود لرزیدم و سعی کردم دست دوریتا را پیدا کنم و بگیرم از آنجا که ما تنها آنجا بودیم از بودن دوریتا در آنجا احساس آرامش می کردم.دستش را گرفتم ولی دست او بسیار سرد بود دستش را به سرعت رها کردم آیا او مرده بود؟؟؟؟
         
         
         
        بعد که کی بیشتر دقت کردم فهمیدم روی یکی از اجساد افتاده ام. ترس تمام وجودم را گرفت.
         
         
         
        خواستم بلند شوم ولی پاهایم را حس نمیکردم سعی کردم پایم را تکان دهم ولی پایم شروع به مورمور کردن کرد.سعی کردم با دستانم پاهایم را آزاد کنم گویا چیزی به روی پاهایم افتاده بود.با دستانم آن را هل دادم و پاهایم را آزاد کردم .احساس کردم دستم به موهای دختری فرو رفت به چیز خیسی بر خورد کرد .وای نه باز هم یک جسد دیگر.ولی کمی با خود فکر کردم .دستم را به زیر بینی ام بردم و بو کردم بوی خون میداد.ترسیدم و در جا بلند شدم.اگر آن جسد ها مال سال های پیش است چرا هنوز خون آن ها خشک نشده .نفسم را در سینه حبس کردم
         
        آه دوریتا. نیم خیز شدم و سعی کردم دوریتا را بیدار کنم.روبی تویی؟سرم خیلی درد میکند .اشک از چشمانم سرازیر شد .خوشحال شدم که تاریک بود و دوریتا اشک های مرا نمیدید .گفتم:دوریتا چیزی نیست یادت هست که با هم سقوط کردیم ؟؟؟؟سرت به زمین خورده و درد میکند .دوریتا بلند شدو گفت خوب شد هنوز کیفم را با خود دارم.گفتم :کیف؟؟؟تو که کیفی نداشتی !!!
         
         
         
        -برای همین است که کسی نمیداند این کیف را زیر لباسم پنهان کرده بودم .
         
         
         
        دوریتا کبریتی از کیفش در آورد و آتش زد اولین چیزی که دیدیم جسد دختری بدون سر بود که خون گردن بی سرش خشک شده بود و از گردنش کرم بیرون زده بود.
         
         
         
        به خود لرزیدم این همان جسدی بود که روی آن افتاده بودم.
         
         
         
        کبریت خاموش شد .دوریتا یکی دیگر روشن کرد من می دیدم که قطره قطره خون از سرش میچکد به فکر راه چاره ای افتادم ولی اول باید فکر یک روشنایی ثابت میکردم.نیم خیز شدم سعی کردم به گردن بی سر جسد نگاه نکنم و کمی از لباس آن پاره کردم . بعد تکه چوبی از تا بوت شکسته اش در آوردم . کمی از پارچه را دور چوب پیچاندم و بقیه اش را بریدم .کبریت را از دوریتا گرفتم .پارچه را آتش زدم .حالا آن تبدیل به یک مشعل زیبا شده بود .مشعل را به دوریتا دادم و از او درخواست کردم که بشیند مشعل را روی سرش گرفتم تا ببینم کجای سرش شکسته .خدا را شکر شکستگی زیاد نبود و من آن تکه پارچه را دور سر دوریتا پیچیدم و محل شکستگی را بستم.دیگر خون چکه نمیکرد.
         
         
         
        دوریتا با خیال راحت بلند شد .حالا که نور فراهم بود باید چه میکردیم؟؟؟فرار؟؟؟؟از آن دفعه که فرار کرده بودیم این بلا سرمان آمده بود یعنی دوباره باید ریسک میکردیم؟؟؟ریسک را پذیرفتیم و از پله ها بالا رفتیم ولی با چیز بدی روبه رو شدیم تعدادی از پله ها شکسته بود و امکان رد شدن از آنجا نبود....دوریتا گفت:روبی این را ببین به دستش نگاه کردم کاغذی در دستش بود که درون آن کاغذ با خون نوشته شده بود: فکر فرار را نکنید زیرا با فکر فرار اتفاق بدی خواهد افتاد.موهای بدنم سیخ شد .چه باید میکردیم.!؟ دوریتا گفت من بر میگردم تورا نمیدانم و.از پله ها پایین رفت من روی پله ای که بودم نشستم و به فکر فرار بودم که ناگهان صدای جیغ گوش خراش دوریتا بلند شد. 
         
         
         
        به سرعت از پله ها پایین رفتم و دوریتا را دیدم که بازوی خود را محکم در دست گرفته واز لای انگشتانش خون می چکد .دوریتا گفت:او اینجا بود .
         
         
         
        پس معنی آن نامه همین بود!!!فکر فرار نکنید چون اتفاق بدی می افتد.!!دوریتا دستش را از بازویش برداشت او خم شد و تکه ای از لباس جسد در آورد و به بازویش زد .کمی از مقدار خون کم شد و من بازو یش را دیدم نفسم بند آمده بود خدایاااما با چه موجودی طرف هستیم؟؟؟!آن خراش ها تنها جای خراش های یک گرگ میتوانست باشد .دوریتا را به حال خود رها کردم و از پله ها بالا رفتم .روی پله ای نشستم ولی صدای خور خور عجیبی شنیدم که بی شباهت به خور خور شیر نبود . دوباره به پایین پله ها برگشتم دوریتارا دیدم که جلوی یک تابوت زانو زده و در آن تابوت باز بود .در آن تابوت دختری با موهای مشکی و بلند خوابیده بود و در یکی از دستانش عروسکی دیده میشد.دوریتا شعر غم انگیزی میخواند و برای جسد اشک می ریخت .
         
         
         
        —دوریتا !!
         
         
         
        —روبی من این دختر را میشناسم.!
         
         
         
        —ببین او این شعر را به من یاد داده. بغض گلویم را گرفت.
         
         
         
        —روبی میدانم من هم به زودی به یکی از این تابوت میروم و به آرامش میرسم.
         
         
         
        نو خورشید از بالای پلکان به پایین آمد و خبر داد که صبح شده است . چه باید میکردم؟؟؟؟به مادرم قول داده بودم که زود بر میگردم .
         
         
         
        دلم می خواست موبایلم را پیدا میکردم و به مادرم زنگ میزدم ولی در آن سقوط موبایلم را گم کرده بودم.چاره ای نداشتم باز باید فرار میکردیم. ماجرا را به دوریتا گفتم او گفت پس بیا هر طور شده از آن پله ها بالا برویم و خودمان را نجات دهیم. 
         
         
         
        آن پله های شکسته به یادم آمدند و اوقاتم را تلخ کردند. دوریتا و من از پله ها بالا رفتیم و به جایی رسیدیم که دفعه قبل پله ها شکسته بود .ولی این بار پله ها سالم بودند و انگار هیچ چیزی تغییر نکرده بود . نامه ای دیگر روی پله ها بود که با خون در آن نوشته بود .....
         
         
         
         تا قسمت بعدی۱۰نظر
         
         قسمت چهار............................................................................................
         
         در آن نامه نوشته شده بود عبور از این پله ها :اتفاق هولناک.
         
         
         
        دوریتا گفت:روبی اهمیت نده بیا رد بشویم .
         
         
         
        و با سرعت هر چه تمام از پله ها گذشتیم از در آهنی و هال عبور کردیم تا به حیاط رسیدیم در قلف بود به دوریتا کمک کردم که از در بالا برود و بعد خودم هم رد شدم.نگاهی به اطراف انداختم. دوریتا گفت روبی نگران نباش بیا برویم.
         
         
         
        دوریتا و من دوپا داشتیم و دوپا قرض کردیم تا توانستیم تند دو زدیم .فقط چند قدم دیگر مانده بود .جیغ بلند دوریتا مرا به خود آورد.بگشتم دوریتا را دیدم رویش طرف من بود و انگاری یک نفر کمرش را گرفته بود و با خود میبرد . پاهایش روی هوا بودند و خودش جیغ زنان به عقب میرفت.من هم نمیتوانستم تنهایش بگذارم .پس به سمتش تند دو زدم.و دستم را به سویش دراز کردم. ناگهان او به شدت از من دور شد...من هم سعی کردم تند تر بدوم.به در آن خانه رسیدم در باز بود وارد شدم و باز دوزدم و از پله ها تند تند عبور کردم .وقتی به پایین پله ها رسیدم نفسم در نمی آمد.خیلی خسته شده بودم کمی نشستم و نفس عمیق کشیدم.
         
         
         
        بلند شدم و به روبه رویم نگاه کردم دوریتا روی میز با طناب بسته شده بود . نزدیک تر رفتم روی میز یک ساطور براق هم بود .باز نزدیک تر رفتم دوریتا خواب بود .تکانش دادم بیدار شد.نگاهم کرد و گفت :روبی چرا نمیتوانم تکان بخورم!؟
         
         
         
        گفتم:با طناب بسته شده ای ولی چیزی نیست بازش میکنم.دنبال گره طناب گشتم سعی کردم بازش کنم ولی ناگهان به سوی عقب پرت شدم. با دستانم بلند شدم و سعی کردم به میز نزدیک شوم ولی باز با پرتابی سریع به عقب روی تابوت ها پرت شدم.سعی کردم به روی خود نیاورم که درد دارم .دوریتا شروع کرد به جیغ زدن. بلند شدم و به سرعت دو زدم که به دوریتا برسم و باز هم یک پرتاب شدید تر .چیزی دیده نمیشد انگار هوا مرا پرتاب میکرد.شیئ براقی روی هوا برق زد .آه ساطور .جیغ های دوریتا لحظه به لحظه بلند تر میشدند.باز بلند شدم .آه پایم خیلی در میکرد .نمیتوانستم ببینم دوریتا بمیرد بنا بر این این دفعه با تمام انرژی و قدرت دویدم دستم میز را لمس کرد اما این دفعه با سرعت و قدرت بیشتری بیشتری به عقب پرت شدم به طوری که کمرم به دیوار خورد .در بدنم احساس ضعف میکردم .دستم را به صورتم بردم و خون را از صورتم کنار زدم.دوریتا بلند تر جیغ میزد باز بلند شدم و این دفعه از دیوار کمک گرفتم لنگان لنگان به میز نزدیک شدم باز آن ساطور تکان خورد و بعد دوریتا جیغ بسیار بلندی زد دستم را به سویش نزدیک کردم ولی هنوز خیلی فاصله داشت و بعد خون به همه جا پاشید .دیگر صدای جیغ دوریتا نمی آمد.
         
         
         
        چشمانم بسته شدند و بدنم بی حس شد.....
         
         
         
        چشمانم را باز کردم بدنم پر از خون بود سعی کردم دنبال دوریتا بگردم و آن خواب ترسناک را برایش تعریف کنم .دوریتا!! دوریتا!! کجایی؟
         
         
         
        چشمم به میز خورد که آن جا بیش از همه جا پر از خون بود. نزدیک تر رفتم .آه خدای من .!!پس آن خواب نبود بدن دوریتا بدون سر روی میز بسته شده بود از گردنش بیش از هر جایی دیگر خون آمده بود . با دیدن آن بدن بی سر دوریتا یه حس بد به من دست داد . قلبم بیش از هر وقتی به تپش افتاده بود سرم گیج میرفت. به میز چنگ زدم و نشستم بدون اراده گریه ام گرفت.
         
         
         
         
         
         
         
        چه باید میکردم؟؟به مادرش چه باید میگفتم؟؟؟؟ البته اگر من جان سالم به در میبردم.!!
         
         
         
        چشمم به سر دوریتا در زیر میز افتاد که اشک بر گونه هایش خشک شده بود و از زیر سرش خون ریخته بود. 
         
         
         
        بلند شدم اشک هایم را پاک کردم.تا همیشه که نمیتوانستم گریه کنم.باید فرار میکردم.نگاهی دیگر به سر دوریتا کردم .چشمانش بسته بود و لبخندی آرامش بخش زده بود.من باخودم گفتم .اگر دوریتا هم بود همین کار را میکرد .دوریتا را رها کردم و از پله ها بالا رفتم در نیمه پله ها نامه ای دیده میشد.....
         
         
         
         
         
         
         
        تا قسمتی دیگر ده نظر دیگر
         
         
         
         
         
         
         
         
         
        قسمت پنجم(قسمت آخر)...............................................................................
         
         
         
         
         
        روی آن پله یک نامه بود نامه را باز کردم در آن با خون تازه نوشته بودند (پشت سرت را نگاه کن) نگاهی به پشت سرم کردم و دیدم در تمام پله هایی که پشت سر گذاشته ام سر های بدون تن دخترانی دیده میشود که همه رو به من هستند.
         
         
         
        روی سر یکی از دختر ها یک نامه دیده میشد نامه را باز کردم باز در آن با خون نوشته شده بود(بالا را نگاه کن) یک قطره آب از بالا به روی نامه چکید من بالا را نگاه کردم ناگهان....
         
         
         
        نفسم را حبس کردم ؛درست میدیدم؟ یک موجود پشمالو شبه انسان دراز تر و قد بلند تر با چشمانی درشت و قرمز و با چنگال های تیز و سم هایش به سقف چسبیده بود .من درست زیر سرش قرار داشتم او دهانش باز بود و دندان های برنده اش را به من نشان میداد و آن آب لزج از دهانش چکه میکرد.من سریعا چند پله بالا تر رفتم و دوباره به سقف(در جای قبلی) نگاه کردم آنجا نبود.نفس عمیقی کشیدم و دوباره از سقف آب دهن لزجش را روی من ریخت.بالا رانگاه کردم او دقیقا بالا سرم با چنگال ها و سم هایش به دیوار چسبیده بود ولی سرش را ۳۶۰درجه طرف من چرخانده بود .با دیدن آن موجود نزدیک بود بی هوش شوم.دوباره به بالاسرم نگاه کردم او رفته بود احساس کردم چیزی در پشت سرم تکان خورد رویم را برگرداندم و آن موجود را پشت سرم دیدم من خشکم زده بود .درست مثل خواب بود نمیتوانستم حرف بزنم و بد تر از آن نمیتوانستم تکان بخورم همان جا مانده بودم و بدون هیچ حرکتی به آن موجود خیره شده بودم.او با چنگال های تیزش دستم را گرفت و فشار داد آنجا بود که بالاخره صدایم دراآمد جیغ بلندی زدم و او هم جیغی گوش خراش تر زد و فرار کرد.احساس میکردم دستم را حس نمیکنم دقیقا روی سائد دستم جای خراش های چنگال هایش دیده میشد .روی دستم احساس درد بسیار شدیدی میکردم نه نه آن درد نمیتوانست مال خراش ها باشد انگار استخان های سائدم ریز ریز شده بود از درد به خود می پیچیدم .که آن موجود دوباره پیدایش شد و مرا از پله ها پایین انداخت. من نمیتوانستم چهره اش را ببینم تنها چیزی که یادم است این بود که از پله های به پایین غلط میخوردم.
         
         
         
         
         
         
         
         روبی!!
         
         
         
        روبی جان!!
         
         
         
        صدای دوریتا در گوشم پیچید چشمانم را باز کردم و چهره ی زیبای دوریتارا بالا سرم دیدم اا دستش را دراز کرده بود و از من میخواست دستش را بگیرم و بلند شوم .من بلند شدم و عقب عقب رفتم واقعا دوریتا بود؟؟؟؟دوریتا هم دنبالم می آمد کمی که عقب رفتم نگاهی به پشت سرم کردم بدن بی جان دوریتا روی میز و سرش زیر میز بود . به خود لرزیدم او دوریتا نبود ولی صدایش و لحن داد زدنش لحن داد زدن دوریتا بود او داد میزد و میگفت عقب نرو همان جا ب ایست به پاهایش نگاه کردم او پا نداشت و به جایش سم داشت. من جیغ زدم و فرار کردم دوریتا هم جیغ زدو دیگر پیدایش نشد.به جلو رویم نگاه کردم یک در بود در را باز کردم و وارد شدم آنجا حمام بود چراغ هم داشت چراغ را روشن کردم ودرونش چرخی زدم. حمام پنجره داشت ولی آن بالا بود و از قد من هم می گذشت .شیر آب را باز کردم آب سرد بود رویم و دستانم را شستم که ناگهان در بسته شد خودم را در آینه نگاه کردم آینه بخار گرفته بود و روی آن نو شته شده بود (تمام) هنوز داشتم به آینه نگاه میکردم که برای یک لحظه درآینه آن موجود را پشت سرم دیدم و بلا فاصله چراغ خاموش شد.به سمت در دویدم ولی کسی دستم را گرفته بود و به سمت دیگری میکشید من برای آزادی ام به سختی تلاش کردم تا از دست آن جانور خلاص شوم دستگیره را پیدا کردم و در را باز کردم .آن موجود جلویم ظاهر شد و من شروع کردم به دویدن از تابوت ها گذشتم و از پله ها بالا رفتم او دوباره جلویم ظاهر شد ولی این بار روی پله ها بودم با یک اشاره دستم او را از نرده ها پایین انداختم .او جیغی زد و بعد صدای افتادن آمد. من به سرعت از پله ها بالا رفتم ولی آن موجود باز جلویم ظاهر شد نمدانستم چ کنم مگر الان اورا ننداخته بودم؟؟ باید آسیب میدی ولی او باز جلوی من ایستاده.من هم از راه خودم برگشتم و باز همان اتفاق افتاد . هر جا که میرفتم ظاهر عجیب و ترسناک او جلویم سبز میشد.راه فرار چ بود؟؟؟
         
         
         
        از دیدن آن موجود ترسناک روبه رویم حالم به هم میخورد و به شدت می لرزیدم با خود گفتم روبییی دیگر فرار کردن کافیه !! پس یک لگد به صورت او زدم و او جیغ زد و من باز هم یکی دیگر اورا زدم من آنقدر اورا محکم زدم که او به روی پله ها افتاد پله ها شکستند و او به پایین افتاد و باز جیغ گوش خراشی دیگر. وای من چ کردم حالا دیگر پله ها شکسته شده بود و من نمیتوانستم از پله ها بالا روم. نا امید شدم . به روی پله نشستم .ناگهان امید در ذهنم جرقه زد آن پنجره ی حمام . در دلم به خودم آفرین گفتم و از پله ها به پایین دویدم از روی تابوت ها عبور کردم و به حمام رسیدم در حمام را باز کردم درست حدس زده بودم آن پنجره حفاظی نداشت و به اندازه ای بود که میتوانستم از آن رد شوم. نور خورشید از لای پنجره به داخل می آمد چهار پایه ی حمام را زیر پایم گذاشتم و لبه ی پنجره را گرفتم .به خودم فشار آوردم و به سختی از آن پنجره رد شدم. حالا من روی زمین افتاده بود م؛توی کوچه ی ترسناک با هر زحمتی که بود بلند شدم تا آخر جان دویدم . من موفق شدم .من توانستم از آن کوچه ترسناک عبور کنم آن قدر عجله کرده بودم که برای آخرین بار با دوریتا خدا حافظی نکرده بودم. به خیابان که رسیدم هنوز دو میزدم تابه جایی رسیدم که در آن مردم رفت و آمد می کردند دیگر جان نداشتم سعی کردم دستم را به دیوار تکیه بدهم تا نیفتم دور و برم را نگاه کردم همه جا سیاه بود .مغزم به شدت سنگین شده بود و مور مور می کرد به زودی همه ی بدنم سر شد و من دیگر چیزی نفهمیدم.سعی کردم باز چشمانم را باز کنم ولی این مردم بودند که بالاسرم در حال گفت و گو درباره من بودند. من در آنجا دوباره متولد شدم. زندگی دیگر....

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۸۲۲۲ در تاریخ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶ ۰۸:۵۴ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        محمد حسن ایوبی
        محمد حسن ایوبی
        شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۱۸
        ای کاش نوشته تان را قسمت بندی میکردید
        آخر از تبلت و رایانه این نوشته را که بخوانی دیگر چشمی نمیماند برای خواندن نوشته های دیگرتان
        این نظر بنده بود. . .به هر حال پوزش میطلبم بانوی هنرمند و گرامی
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۹:۳۳
        حق با شماست...اینها از عجولی بنده است
        ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
        ابوالفضل رمضانی (ا تنها)
        شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۰۹:۴۵
        سلام بالاخره تمام شد خواندش!
        ببینید داستانتان خیلی قشنگ است،هرچند سبکش را در رمان نویس های فرانسوی از جمله "رودا" دیده ام اما بازهم زیباست،اثر انگشت دارد،فقط یک مشکل دارد که آن هم به نظرم خیلی راحت حل نمیشود و باید دیدتان راعوض کنید،این که شما از تاریخ و نامهای اروپایی استفاده میکنید،به نظرم ریشه در دیدگاه شما دارد،که آن هم به این جهت است که فکر میکنید هرخیالی دراروپا و امریکاس و چون آن ها محدودیتی در نوشتن ندارند از جمله محدودیت های مذهبی پس نام و اسلوبشان را برداریم و بچسبانیم به داستان خودمان،چون بنده خودم هم تا دو سه سال پیش همین دید را داشتم به خوبی شمارا درک میکنم.
        به نظر بنده از فرهنگ خودتان نترسید و استفاده شان کنید.برای رسیدن به این مهم رمان ایرانی بخوانید،آن هم نه هر رمانی،بوف کور صادق هدایت و چشم هایش بزرگ علوی را حتما بخوانید سپس بروید سراغ سایر آثار هدایت و علوی،جمال زاده و ال احمد هم رمان نویسان درجه یکی هستند که کمیتوانند کمک حال خوبی باشند.
        از دیگر آثاری که حتما مطالعه شان کنید آثار رسول پرویزی و آثار سیمیین دانشور هستند.
        درباب تخیل هم. که دوست دارید از آن بهره بجویید آثار غلامحسین صاعدی را بخوانید(مخصوصا عزادارران بیل)
        ببخشید که پرحرفی کردم
        درپناه حق
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶ ۱۱:۵۸
        درود برشما...نظریه شما کاملا صحیح است ..ولی بنده میخواستم این داستان به سبک ایرانی نباشد...
        من رمان ها و کتاب های زیادی از سبک ایرانی خوانده ام و در این مورد باید بگویم ک اگر میخواستم نام ها ایرانی باشد میتوانستم برای روبی نام(ماهداد)و برای دوریتا نام (فریشتا )را انتخواب کنم که از نامهای اصیل ایرانی هستند....ولی همان طور که بنده عرض کردم نمیخواستم داستان به سبک ایرانی باشد....

        موفق باشید..
        ارسال پاسخ
        امیر ابوالفتحی
        امیر ابوالفتحی
        يکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۱۶
        سلام خانم نادی گرامی،داستانتان را خواندم،آفرین تخیل خیلی خوبی دارید،داستان نویسی جرئت و استعداد می خواهد که شما دارید،مرسی که این ژانر از داستان نویسی انتخاب کردید که همراه با تخیل،ترس،وحشت،وهم است،در داستانتان به جزئیات اتفاقات، توضیحات صحنه به خوبی اشاره کردید و با طرز داستان گویتان خواننده را وادار به خواندن کرده اید که موفقیت بزرگی برای داستان نویس است،طرح معما وگره و تعلیق در داستانتان موج می زند،در کل آفرین ،می دانم با فیلم دیدن و خواندن رومان ها از بزرگان این ژانر به خصوص ، با تمرین و کسب تجربه ،آینده درخشانی در داستان نویسی خواهی داشت
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۰۶
        ارسال پاسخ
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        دوشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۰۶
        استااد خجالت زده ام کردید ....این نظر لطف شماست که اینگونه به نوشتن من اشاره کردید.....بسیار ممنونم...

        موفق و سربلند باشید استاد نازنینم ......باز هم ممنونم
        ارسال پاسخ
        شهرزاد برات پور
        شهرزاد برات پور
        جمعه ۳ شهريور ۱۳۹۶ ۱۷:۳۰
        درود بر شما مهربانوی پاییزی دست مریزاد.
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        دوشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۶ ۲۲:۴۲
        ممنونم از نظر زیبای شما...
        ارسال پاسخ
        فرهاد علی محمدی
        فرهاد علی محمدی
        سه شنبه ۷ شهريور ۱۳۹۶ ۱۶:۰۶
        درود برشما بانو زیبا بود 💐💐💐💐🌷🌷🌷🌷
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        دوشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۶ ۲۲:۴۲
        درود بر شما
        ارسال پاسخ
        سامره حاجیان
        سامره حاجیان
        جمعه ۱۰ شهريور ۱۳۹۶ ۲۲:۲۴
        داستان و تخیل را در هم امیخته ایی دلنشین و کشدار موفق باشی دختر پاییز
        نیلوفر (دختر پاییز)
        نیلوفر (دختر پاییز)
        دوشنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۶ ۲۲:۴۲
        همچنین بانوی عزیز
        ارسال پاسخ
        محمدکریمی (پویا)
        محمدکریمی (پویا)
        پنجشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۶ ۰۲:۱۶
        سلام
        دخترپاییز
        قشنگ بود

        خیلی زحمت کشیدی

        آفرین

        موفق باشی
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.