سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 2 خرداد 1397
    10 رمضان 1439
    • وفات حضرت خديجه سلام الله عليها، 3 سال قبل از هجرت
    Wednesday 23 May 2018
      شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

      چهارشنبه ۲ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      مجموعه داستانهای کوتاه آشنای دور از من . خواب تو
      ارسال شده توسط

      فرشته مینودری

      در تاریخ : دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۵۷
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۸۱ | نظرات : ۴

      چشمهایم هم از دست من خسته اند
      اینقدر خواب تکراری دیده ام 
      اما....
      وقتی خوب فکر میکنم میبینم اون لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم تو بودی،ببخش که میگم تو ،این آرزوم شده که بهت بگم تو،اونشب هم مثل همه شبها بعد از مسواک و این مخلفات توی تختم دراز کشیدم ،به لوستر اتاقم نگاه میکردم و به حرفهات فکر میکردم،تا چند وقت پیش تمام وجودم پر بود از دشمنی همجنسهات و حالا ....چشمهام که داغ شد پلکهام روی هم رفت میگفتی میشه دنیای خواب رو اونشکلی کرد که دوست داریم دنیامون اون شکلی باشه،حتی میشه لمس کرد همه چیزو ،میدونی اونشب که تو خوابم اومدی بوی ادکلن و سیگارت رو حس کردم؟،عجیبه نه ؟،یک جایی بود پر از خارهای بلند تو در تو ،خودم رو نمیدیدم اما باهات یک قدم فاصله داشتم،به سمت خارها میرفتی و شلوارت اینقدر پاره شده بود و خون ازش راه افتاده بود که رد پاهات با خون یکی شده بود ،اونجا هم انگار پاهای مهربونت درد داشت ،مثل وقتهایی که به سختی توی کلاس ،با عصا تا پای وایت برد میرفتی ،الهی بگردم،می خواستم دست دراز کنم و زخمهاتو بپوشونم ،میخواستم خارها رو کنار بزنم ،گرچه تو خواب هم از بریده شدن دستهام میترسیدم راستش،دستمو دراز کردم ،میدونی از نگاهت میترسم؟،از اون چشمهای مهربونت که میگی خدای خودت رو توی اون قایم کردی وازش نگهبانی میکنی؟،نمیدونم چطوری ولی چرخیدم و امدم روبروت ،راست میگفتی ،تا اراده کردم از پشت سرت اومدم مقابل صورتت،اینجا هم نمیدیدی انگار ،فقط میرفتی ،از پشت موژه های بلندت با اون مردمکهای درشت  و محجوبت به دور خیره شده بودی ،یه چیزی همیشه تو خیره شدنهات هست که میفهمم آخرش چیه ،دنبال چیزی میگردن نگاه های بی تابت،کمی عقبتر رفتم ،زیبا شده بودی با موهای جو گندمیت که حالا اندازه موهای من بلند بود، ،لباس و شلوار مردونه سفید تنت بود ،بارون میومد ،خونی که از پاهات میرفت با آب بارون همراه شده بود ،باز پای راستتو میکشیدی ،نمیدونم بارون صورتمو خیس کرد یا اشکهام بود ،هنوز رو بروت بودم که ،صدات کردم،وای،من اسمتو صدا میکردم ،مثل همیشه که خواب میدیدم صدام از حنجره بیرون نمی اومد،یک لحظه وایسادی،مطمئنم اسمی بود که گفتی،بعداز گوشه چشمهات قطره های اشک شروع به ریختن کرد ،خون بود به جای اشک،تو ذهنت چی میگذره آقا؟حتی تو خواب گنگی برام،یهو راه افتادی و ازم رد شدی ،از بین من رد شدی ،برگشتم ،خیلی دور شده بودی و توی خارها داشتی گم میشدی،چشمهام بازه حالا ،تو اتقم ، صدای تق تق ساعت داره کر میکنه گوشهامو،نمیدونم چرا ولی شروع به نوشتن کردم خوابم رو ،آفتاب در حال در اومدنه ،پشت پنجره ،از طبقه دوازدهمی که بارها خواستم ازش پرواز کنم تا شاید از ابلیسی که شده بودم راحت بشم، حالا به فکر تو و حرفهات دیگه نمیخوام ،میخوام اینجا باشم ،میخوام فرشته پاکی باشم مثل بانوهای تو داستانهات،میخوام تلاش کنم یک روز پشت این پنجره وایستاده باشی و بگی چای میخوای ،مثل سر کلاس که برات می آرند و اونوقت من با حداکثرسلیقه ام برات چای و چیزهای شیرینی بیارم که تلخی نگاه هاتو باهاش بشوری ،پالتو کلاسیکت رو برات مرتب کنم و اونروز دیگه نمی خوام عصا دستت باشه مثل دروه ای که مریض بودی،میخوام باهات راه برم تا جایی که هر دو از خستگی کنار خیابون بشینیم و به هم نگاه کنیم ،اینقدر نگاهت کنم که از چشمهات سیر بشم ،آفتاب در اومده کاش یک راهی بود که بدونم الان کجایی ،یک صدایی ،از یک جایی ،بلند و مداوم بهم میگه صبر کن،فقط صبر کن
      همیشه باشی آقا
      تقدیم به تو...............

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۹۸۷ در تاریخ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۱۹:۵۷ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      ابوالفضل رمضانی  (ا تنها)
      دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۶ ۲۱:۰۷
      درود برشما احسنت
      منتظر دیدگاهتان در\" عاشقانه ی شغال\" هستم.
      سپاس گزارم
      فرشته مینودری
      فرشته مینودری
      سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۵۳
      سلام جناب آقای رمضانی
      ممنونم از محبت تون
      چشم
      ارسال پاسخ
      مازیارملکوتی نیا
      سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ ۰۰:۱۲
      سلام
      خیلی زیبا تخیلتون رو تصویرکردید ،استعدادتون در داستان نویسی تون هم خیلی تحت تاثیر گذاشت من بنده رو،مفتخرم که مطالعه میکنم مطالب شما رو،فقط کاراکترنوشته هاتون با احوال کسی که مثل سایه به من نزدیکه مو نمیزنه،کاش این نوشته ها فقط خیال شما باشه .
      سالم باشید آمین
      فرشته مینودری
      فرشته مینودری
      سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶ ۰۱:۵۵
      سلام آقا
      میخوام یک خواهش کنم ،فقط بخونید کمی صبر داشته باشید ،از این داستان چیز زیادی نمونده
      همیشه باشید آمین
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.