سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
چهارشنبه 31 مرداد 1397
    12 ذو الحجة 1439
      Wednesday 22 Aug 2018
        بدترين دروغ‌ها گمان بد به مردم بردن است. حضرت محمد (ص)

        چهارشنبه ۳۱ مرداد

        پست های وبلاگ

        شعرناب
        افسانه بازسازی سایه های واقعی نگاره ششم
        ارسال شده توسط

        مازیارملکوتی نیا

        در تاریخ : سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵
        موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۳۷۸ | نظرات : ۷

        من
        چیزی به آرامی به صورتش کشیده میشد /چیزی شبیه به پر/شبیه ملایمت نوازش دستهای قوی و مهربون راسده /کاش اینجا بود /شاید یکی از دلیلهای اینجا بودن ماطب رفتن ناگهانی راسده بود /یعنی اینبار که چشمهاشو باز میکرد چشمان محسور کننده راسده رو میدید؟/نمی خواست بازکنه چشمهاش رو/خیلی آروم سرش ر تکون داد /پشت سرش روی چیزی لطیف بود شبیه به بالش یا چیزی شبیه به اون/باید کاری میکرد/تنها چیزی که براش مهم بود خارج شدن از این اتاق و البته این محیط عجیب و غریب بود /به موجود بیچاره ای که تو دنیای خودش بود /آدمی که همیشه دلهره داشت /همیشه میترسید/همیشه بازنده بود /خصوصا آخرین باخت زندگیش /از دست دادن راسده /به اونطور بودن راضی شده بود /بهتر از این وضع بود هرچی که بود /دستی زنانه صورتش رو نوازش کرد /سرانگشتهای گرمی که با دستهای آشنای راسده فرقی نداشت انگار/یعنی خواب بوده اینها ؟/به آرومی با نک انگشتهاش موژه های ماطب رو مثل دسته های بلند گندم لمس کرد /راسده بود / خدایا اینها همه کابوس بوده /آره بوده /حالا باید چشمهاش رو باز میکرد و از این به بعد قدر داشتن ای بانوی مهربون رو میدونست /باید بهش ثابت میکرد که تا آخر عمر نمیگذاره دلش بلرزه از اشتباهات /ازاینکه با رفتارهای بچه گانش سعی کرده بود تا توجه راسده رو به خودش جلب کنه /با رفتارهای گنگی که با انجام دادنشون سعی در پنهان کردن چیزهایی داشت که اصلا برای راسده اهمیت نداشت و کافی بود تا یکبار این جسارت رو داشته باشه /تو چشمهاش نگاه کنه و بگه همه اون چیزها رو /ولی حالا دوباره برگشته بود ملکه راسده دنیای ماطب/بخشیده بودتش /همه چیز رو /دستهای راسده بود که داشت نوازش میکرد پیشونی ماطب رو /مثل همیشه از عمق گرمای وجود مهربونش/تصمیم گرفت مثل همیشه چشمهش رو باز کنه تا .../باز کرد چشمهاش رو /تار میدید/میدید هنوز اما/نه همه چیز رو /نه اونقدر واضح که بفهمه چه اتفاقی افتاده/چند بار پلک زداینجا همون اتاق بود قطعا/از راسده هم هیچ خبری نبود /میدونست هنوز تو همون اتاقه /اما کجـاش و چطور ؟/تقریبا دلش نمیخواست بیدار شه /خسته بود از تمام اتفاقهایی که توی این چند ساعت افتاده/چند ساعت واقعا؟/این خودش معمایی بود/حتی نمیدونست الان روزه یاشب؟/اینکه چقدر زمانه که توی این تونلها در حال حرکت بوده /تونل ؟/اینجا سرزمین سحر آمیزی بود که مطمئنا قرار بود اتفاقاتی بیشتر و عجیب تر رو توش تجربه کنه /مطمئن بود /چطور و به چه دلیل؟/خودش هم نمیدونست اما/مطمئن بود / هنوز همه چیز سیاه و سپید بود /انگار کور رنگی گرفته بود چشمهاش/البته دیگه خیلی هم فرقی نمیکرد با این شرایط/و اینکه از این بدتر نشده بود خودش جای خوشحالی بود/تار میدید /هنوز تار میدید کاملا/مدام پلک میزد/پلکهاش رو چند ثانیه /با تمام قوا به هم فشار داد/بازشون کرد/چیزی که میدید اینقدر ترسوندنش که نفسش بر نمیگشت از توی ریه خسته و آسیب دیدش/بانوی /درون/تابوت/چشمهاش رو با فاصله کمی به چشمهای ماطب دوخته بود/نفس سردش سر و صورت زخمی ماطب رو طوری نوازش میداد که انگار با تن برهنه و زخمی /توی برف و کوران /در حال دویدن باشه کسی/نمیتونست باور کنه که فاصله اش با موجودی که تا کمی پیشتر توی تابوت بود/ اینقدر کمه /اینکه قراره چه کاری از این موجود سر بزنه حالا؟/خودش معمایی بود که در هر حالتی اصلا جای تعجب نداشت/تنها چیزی که برای خودش هم جالب بود تشخیص دادنش در اون شرایط وحشتناک/ این بود/بغیر از کالبد اون بانو هیچ چیز رنگ نداشت توی اتاق/انگار کامل از محیط اتاق برش خورده بود این زن /زیبای /فریبنده و سحر انگیز/تازه دونست که سرش روی پای اون زن بوده /لبخندی که روی صورتش بود /غیر قابل باور میکرد تصویری رو که قبل از هوش رفتن از این بانو دیده بود ماطب/ کالبدی که انگار صدها ساله یخ زده /کاملا بیجان /حیرت انگیز واز هر لحاظ بی نقص و نظیر/پیچیده در بالهای با شکوهی که حالا مثل موجودات اساطیری /بالای شنه هاش /آماده به پرواز نشونش میدادند/خواب نمیدید/اصلا فکر به این که خوابه کاملا بیجا بود /احساس فیزیکی نرمی /نفس سرد/بدن داغ و خیلی چیزهایی که/ فکربه خواب دیدن رو آخرین انتخاب میکرد براش/بدون اینکه بخواد /به چشمهای اون زن فوق العاده باشکوه خیره مونده بود /در واقع زیبایی /ومحبتی که در چشمهاش دیده میشد /اجازه ترسیدن از اون رو از ماطب گرفته بود /تسخیرش شده بود وبا تمام وجود تسلیم/چیزی بهش میگفت توی قلبش/ که قرار نیست آسیبی ببینه /گیسوان  بافته شده بانو رو ی سینه ماطب افتاده بود / اینقدر سنگین بود براش که بشه گفت از فشارش نمیتونست راحت نفس بکشه/دونستن اینکه این زن آدمیزاده نبود /خیلی ذهن قدرتمندی نمیخواست/بانو سرش رو به عقب بردکمی /کاملا میدونست که ماطب چقدر ترسیده/میتونی بلند شی ؟/وقتی این رو شنید از دهانش /کمی آرومتر شد از اینکه به زبون آدمیزاده حرف میزد باهاش/باترس و به آرومی خودش رو کنار کشید /به سختی روی دوزانوش نشست/درد شدیدی توی تمام بدنش احساس میکرد/تا به این سن /اینقدر آسیب جسمی /اونم تو این زمان کوتاه ندیده بود /با کمی فاصله گرفتن /تازه تونست اون کالبد خارق العاده رو کامل و به درستی ببینه /بدون نقص /کلمه ای بود که برای تعریف این موجود /کمترین توصیف به نظر می اومد /قد  بلندی داشت /اینکه وقتی بلند شه چقدر میشد این قامت ؟/بین ترس و تسخیر شدن مونده بودماطب/نمیدونی کجایی/طبیعیه/ولی از همین حالا بدون که این انتخاب خودت بوده /خواسته خودت/بعد از کمی صبر در نگاه کردن به ماطب /با مهربانی چشمهاش رو روی هم گذاشت و گفت /من هاتونه هستم/این جملات /با این صدای ملیح / چیزی هایی نبود که انتـظار داشت از بین لبـهاش خارج بشه /اینکه کجایی ؟/از من نمیشنوی این جواب رو /ولی /هیچ لحظه ای از این به بعد /مطمئنا از بودن توی این مکان پشیمون نمیشی /هر لحظه ای که به من نیاز داشته باشی /قبل از اینکه اراده کنی در کنارت خواهم بود /سعی کن به ترست غلبه کنی در تمام لحظاتی که خواهی گذروند/فقط به انتخابهات /در خواسته های نشدنیت فکر کن /فقط محال /محاله از این لحظه به بعد برای تو/امیدوارم قبل از اینکه من مجبور بشم /بتونی بفهمی که کی هستم/بعد /از جا بلند شداین تندیس جاندار /دقیقا درست حدس زده بود / درحدود سه متر قد داشت/در هر حالتی از بالهای بزرگ و قدرتمندش نمیشد چشم پوشی کرد /به سمت تابوت حرکت کرد/همینطور که به هاتونه چشم دوخته بود /تازه متوجه اون ابزار دیوار خراش شد که انگار با قدرت هاتونه /بدون نیاز به حضور دست /در حال کندن چیزی تازه روی دیوار بود/به سرعت شاید چند دقیقه مقدار زیادی نوشته با همون دستخط عجیب /روی دیوار نقش بست و این در حالی بود که ماطب و هاتونه در سکوت/هر دو به کار ریز تراش نگاه میکردند/هنوز پشت به ماطب بود وقتی این جمله رو گفت / ایکاش خیلی زودتر از اونچه که فهمید/میفهمید ماطب معنی این جمله رو/امیدوارم به اندازه کافی از اونچه که اتفاق افتاده استفاده کنی/این جمله زمانی به گوش ماطب رسید که با آرامشی تمام /باز هاتونه در تابوت جا گرفته بود/صدای تیغ وار افتادن ریز تراش به زمین /طوری بود که انگار واقعا در دستان کسی بوده که حالا به همراه ریز تراش روی زمین افتاده/وقتی مطمئن شد که دیگه حرکت نمیکنه /به ارومی از روی زانو هاش بلند شد /نگاه کرد با دقت /نه از اون فاصله /که حتی از نزدیکتر هم این خط اساطیری وار قابل خوندن نبود /حتی اگر از جای تراشیده شدنش خون جاری نشده بود/انگار صدها ساله که روح از بدنش خارج شده این جسد/تازه فهمید که دوباره همه چیز رنگ گرفته /بجز صورت بی رنگ هاتونه که از سپیدی می درخشید /انگار حتی کوچکترین حرکتی نکرده بود /نه خودش /نه تابوت /نمیدونست باید چه کاری انجام بده حالا/بره؟/بمونه؟/صدای موجها قطع شده بود /به سمت پنجره رفت همونطور که با چشمهاش /با دقت/ هنوز باترس /هاتونه رو توی تابوت زیر نظر داشت/پرده رو کنار زد/سیاهی مطلق/لبه پنجره رو باز کرد/این سیاهی بی پایان به هر جایی ختم میشد/ بجز دریا /یا هر چیزی شبیه به اون/سکوت مطلق و سیاهی/رو به هاتونه کرد/اصلا تصمیم نداشت بهش نزدیک بشه /بعد از اینکه باز بادقت بیشتری به نوشته ناخوندنی خیره شد /تصمیمش رو گرفت /باید میرفت و به این کابوس /در این برزخ پایان میداد/به سمت دربی که ازش داخل شده بود رفت/در حین رفتن متوجه شد که قد تابلویی که با پرده پوشیده شده بود /تا زمین رسیده /باز /فقط برای یک لحظه به هاتونه نگاه کرد /به سمت درب رفت /دربی که ازش وارد شده بود /حالا نبود سر جاش/باز برگشت به سمت هاتونه /فریادی تا خروجی حنجرش رسیده بود که احساس کرد پرده روی تابلو بزرگ در حال تکون خوردنه / انگار از داخل پرده باد ملایمی در حال وزیدن باشه /به سمت تابلو رفت /در حالی که هنوز /با حسی که نمیدونست ترسه یا تحریک  یا تسخیر؟/با تمام میل /یا یک نظر به هاتونه و با یک نظر به سمت تابلو نگاه میکرد/چیزی که محال نبود /همونطور که هاتونه گفته بود /درون تابلو چهار چوبی بود به خروجی اتاق/شاید عجیب بود /حس عجیبی داشت/حس علاقه مند شدن به موجودی /به بانوی بی نظیر درون تابوت/به یک زن/اینجا/از این نوعش/با تمام نخواستن اما/به راه افتاد به هر حال /چهار چوب به جایی باز شد که به شدت نورانی بود و نسیمی ملایم از اون به سمت ماطب می اومد /طول کشید تا چشمهاش به این اندازه از نور عادت کنه /وقتی بازوش رو از جلوی چشمهاش کنار برد /سعی کرد یکبار دیگه به اتاق که باید در چند قدمیش میبود نگاه کنه /هیچ اثری از اتاق نبود /انگار هیچ چیز /هیچ وقت پشت سرش نبوده /به روبرو نگاه کرد که چیزی شبیه به مه نورانی تمامش رو پوشونده بود/به راه افتاد همونطور که صدای هاتونه توی گوشش زنگ میزد و مثل صدایی که توی کوه میپیچه طنین داشت توی سرش/فقط محال /محاله از این لحظه به بعد برای تو/فقط /به انتخاب هات فکر کن/از بودن توی این مکان پشیمون نمیشی / در تمام لحظاتی که خواهی گذروند فقط سعی کن به ترست غلبه کنی /امیدوارم قبل از اینکه من مجبور بشم /بتونی بفهمی که کی هستم/ به خواسته های نشدنیت فکر کن / لحظه ای که به من نیاز داشته باشی /قبل از اینکه اراده کنی در کنارت خواهم بود /همه جارو مه غلیظ و سپیدی پوشانده بود /اینقدر که یک قدم جلوتر قابل دیدن نبود/ادامه میداد /بالذت اطمینان به اینکه هاتونه هست حالا/همه جای این کابوس که شیرین شده بود با فکربودن اون موجود

        ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
        این پست با شماره ۷۹۴۰ در تاریخ سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۵ در سایت شعر ناب ثبت گردید

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۰:۳۵

        درود
        خسته نباشید
        زیبا قلم زدید



        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۸:۲۵
        سلام خواهر
        درود بر شما
        حضور شما بعد از مدتی چقدر قوت میدهد به من بنده
        سایه لطفتان مستدام باد
        ارسال پاسخ
        مازیارملکوتی نیا
        سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۸:۲۹
        سپاس از سایه تما کسانی که مطالب من بنده را ، چه با رمز ورود (اعضاء)و چه بدون رمز ورودی بازبینی میکنند.امیدوارم از سفر در سرزمین افسانه ها خورسند باشید .
        مازیار ملکوتی نیا
        فرشته مینودری
        سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۲۰:۰۸
        سلام
        این دنیای بی نظیر رو واقعا می بینید در حال نوشتن ؟
        محشره استاد قطعا به حوندنش ادامه میدم
        شاد باشید
        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۲:۴۴
        سلام و درود
        البته دیدن واژه کاملی نیست ولی بله
        سپاسگزارم
        امیدوارم لذت ببرید از قسمت‌های قبل این سه افسانه
        ارسال پاسخ
        نیره ناصری نسب
        پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۱۹:۱۹

        درود جناب ملکوتی بزرگوار
        همچنان قلمتان نویسا
        راستش جمله ها از کادر بیرون زده قسمتهایی قاطی شده نمیشه خوند !
        مازیارملکوتی نیا
        مازیارملکوتی نیا
        جمعه ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶ ۰۴:۳۱
        سلام بزرگواری حضرت شما
        سپاس از پیگیری نان
        مشکل آزمون سوادی بنده در چیدمان متن به این سایت معظم هست پوزشم رو بپذیرید،امیدوارم ازمطالعه این دو افسانه لذت ببرید
        ارسال پاسخ
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



        ارسال پیام خصوصی
        آموزش و نقد شعر
        نظرات
        مشاعره
        گفتگوی کارگاهی
        کاربران اشتراک دار
        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        ورود به کارگاهها
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.