سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
سه شنبه 24 مهر 1397
  • روز پيوند اوليا و مربيان
7 صفر 1440
  • ولادت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام، 128 هـ ق
Tuesday 16 Oct 2018
  • روز جهاني غذا
هركس ارزش پیروزی را نداند، به شكست خواهد رسید. موریس مترلینگ

سه شنبه ۲۴ مهر

پست های وبلاگ

شعرناب
آبی!!
ارسال شده توسط

طاهره اباذری هریس

در تاریخ : چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۲:۵۲
موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۴۲۲ | نظرات : ۱۸

خندیدی و گفتی:
"بازم آبی؟!"
با لبخند گفتم:
"تو که میدونی چرا میپرسی...!"
با انگشت اشاره زدی روی بینیم و خیره در چشمانم گفتی:
"بالاخره راز این علاقه ی اساطیری تو به این رنگو کشف میکنم خانومم"
سعی کردم همچنان لبخند بزنم،نگاهم را دزدیدم:
"دلیل خاصی نداره،از بچگی همینجوری بودم"
انگار که قانع شده باشی،شروع کردی به حرف زدن اما من...
حواسم پرت شده بود جایی در کوچه پسکوچه های کودکی،کنار یک خاطره ی دور!
همان موقع که مملی دیوانه-پسر همسایه-هولم داده بود و زمین خورده بودم و سر زانویم زخم شده بود و من نشسته بودم به گریه و بچه های توی کوچه ایستاده بودند به خنده و او...ناگهان سررسیده بود و نمیدانم چرا اما بچه های دور و برم پاگذاشته بودند به فرار و بعد که من سر بلند کرده بودم که ناجیم را ببینم، هنوز هم خاطرم هست چگونه مات رنگ چشمانش شده بودم،مگر ممکن بود همچین چیزی؟!مامان رنگ چشم هایش مشکی بود،باباهم همینطور،تازه مال فاطمه،خواهر کوچولویم هم مشکی کمرنگ! بود،مامان میگفت به خاطر نی نی بودنش است،مال من پررنگ تر بود،از مال مامان و بابا هم پررنگ تر!!!چشم مملی دیوانه و همه ی بچه های دیگر هم مشکی بود،مال همه ی آدم هایی که تاحالا دیده بودم همه همان رنگی بود،فقط مال من پررنگ تر بود!
به خودم که آمدم گریه ام بند آمده بود و هنوز داشتم از لای موهای بلندم که جلوی صورتم ریخته بود،خیره خیره نگاهش میکردم
آب بینیم را بالا کشیدم و تخس و سرتق پرسیدم:
"تو چرا چشمات این رنگیه؟!"
به قهقهه خندید و جلوی پایم روی دوزانو نشست و من تازه توانستم آن واقعیت شفاف چشمانش را بهتر ببینم،کمی فکر کرد و گفت:
"خب من توو چشمام یه تیکه از آسمون دارم،یه کمیم دریا"
بعد نگاهی به دامن آبی گلدارم کرد که من ازش متنفر بودم و مامان به زور تنم کرده بود
"یه کوچولو از دامن تورم خدا وصله زده بهش!"
دامن من؟؟!نگاهش کردم،ناگهان چه قدر زیباتر شده بود این دامن اجباری!
من هنوز مات آن آسمان و دریا بودم که دستمالی از توی جیبش درآورد و گذاشت روی زخم زانویم،دوباره به هق هق افتادم و پرسیدم:
"حالا قرمزی خونم تموم میشه؟!میمیرم یعنی؟؟!"
صدای خنده ی بلندش هنوز تووی گوشم هست،لمس سرانگشتانی که موهای بلندم را کنار زده بودند از صورتم،هنووز خاطرم هست و بعدها توی کوچه به انتظار یک آبی آشنا نشستن ها و عاشق رنگ آبی شدن ها و توی بعد از ظهرهای تابستان دنبال هم دویدن ها و بستنی های دوقلو خریدن ها و یخمک نصف کردن ها و دوچرخه سواری های دوتایی و بعدترها باهم قد کشیدن ها و عشق و غرور و تعصب های نوجوانی و کندن اسم هایمان روی بالاترین شاخه ی بید مجنون جلوی خانه مان و بعد...طوفان های ناگهانی را،همه را خاطرم هست!
خبر مثل بمب توی کوچه صدا کرد،پیرزن همسایه میگفت پسرک چشم آبی مرض لاعلاج خون گرفته! و من گویا مرضی لاعلاج تر!!!
مادرم زودتر از همه فهمید چه مرگم شده،آورده بودم بیمارستان که ببینمش،مادرها عاشق تر از همه اند انگار!
وقت ملاقات نبود،همین که دیدمش مثل همان روز اول،افتادم به هق هق و گریه و او فقط با لبخند نگاهم میکرد!
لبم را محکم گاز گرفتم که صدای زاریم بلند نشود و او سکوت کرده بود
موهایش نبود،ابروهایش،مژه هایش،تنش آب رفته بود اما...
آبی آسمان و دریای من سرجای خودش بود، درخشان تر از همیشه!
بی حرف فقط نگاهم میکرد،به قول خودش سیاه پررنگ چشم هایم تماشا داشت!
زیادی مرد بود،از همان اول که دیده بودمش!
با صدای گرفته ام پرسیدم:
"خوب میشی...مگه نه؟!"
دست پر از سیم و لوله اش را رساند به لبم و خون رویش را با سرانگشت گرفت
"خوبم،فقط...سرخی خونم کم کم داره تموم میشه که دیگه همه ی وجودم بشه آبی...تو که آبی دوست داشتی"
هق زدم:
"ولی تو گفتی همیشه میمونی،تو گفتی چشمات مال منه،آسمونش مال منه...آبیش برای منه"
خندید،با زحمت:
"آسمون که جاش رو زمین نیست،رو زمین که دووم نمیاره آسمون!"
تصوری از مرگ نداشتم،همینطور از نبودنش،ولی هراسی مبهم چنگ می زد به دل تازه عاشقم
 التماس کردم:
"تورو خدا نمیر،نرو...من...!"
و بقیه اش را از آنجایی خاطرم هست که چشمانم را توی سفیدی اتاقی باز کردم که بوی الکل و آمپول میداد و مادرم دیگر نگذاشت سراغش را از کسی یا جایی بگیرم و لازم هم نبود اینکار!
دیگر هیچوقت اسمش را نیاوردم،حرفی ازش نزدم و سر قبرش هم نرفتم و همه گمان کردند که از سرم افتاد آن عشق پرشور کودکی و نوجوانی!
ولی من به احترام آبی چشمانش دیگر هرگز آسمان را نگاه نکردم و موهایی را که عاشقشان بود کوتاه نکردم و کل زندگیم را پر کردم با آبی های جورواجوری که هیچکدامشان به پای آبی بی آلایش نگاه او نرسید!
صدایت رشته ی افکارم را پاره کرد،با خنده پرسیدی:
"کجایی خانومی؟!"
نگاهی به دور و برم کردم،جلوی خانه ی پدریم رسیده بودیم،کنار همان اولین نگاه،اولین حادثه!
خندیدم و گفتم:
"هیچی،همین دور و برا بودم!!!"
#طاهره_اباذری_هریس 
#داستان_کوتاه 
#عشق_آبی_رنگ

 

ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
این پست با شماره ۷۸۱۹ در تاریخ چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۲:۵۲ در سایت شعر ناب ثبت گردید

نقدها و نظرات
جمیله عجم(بانوی واژه ها)
پنجشنبه ۱۰ فروردين ۱۳۹۶ ۰۹:۵۰


سلام بانو
بسیارزیبا بود
آفرین

طاهره اباذری هریس
طاهره اباذری هریس
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۳:۱۹
سلام بر بانوی واژه ها...زیبا نگاهید بانو...سپاس از لطف بی دریغتون...سلامت باشین💙
ارسال پاسخ
عباسعلی استکی(چشمه)
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۴۰
درود بانو
زیبا و غمگین بود
باقر رمزی ( باصر )
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۰:۱۶
2: پوچکاک چطوری ؟؟
خوبی ؟؟
امیدوارم که از توانائیهایت برای این سایت کم نگذاری
ما مشتاق نظرات موثر و بزرگ شما هستیم
اگر تمام سایت به شما بخندند ناراحت نشوید من خودم همه را جمع میکنم و برایشان خصوصیات و رفتارهای بیمارگونه ی شما را توضیح میدهم و مطمئنا قبول خواهند کرد من تجربه این کار را دارم
اصلا با خیال راحت و با فراق بال بگو هرچه دوست داری اصلا این سایت برای تو تاسیس شده و (( دیگر هیچ ))بگو بگو بگو بخندیم سرگرمی خوبی هستی
علی میرزایی( هیچکاک)
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۳:۵۵
امان از این پسرکهای چشم آبی، که راحت دل دخترکهای دامن گلی را میبرند .واسه جذب جنس مخالف یا مقابل نه نیازی به حرفای قشنگ دارن و نه نیازی به گیتار زدن زیر پنجره و نه نیازی به تیپ آرتیستی.امان از این دخترکهای دامن گلی.امان از عشقهای الکی.امان از نشناختن عشق ، امان از.....
باقر رمزی ( باصر )
باقر رمزی ( باصر )
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۲:۱۵
سلام پوچکاک چطوری ؟؟
خوبی ؟؟
امیدوارم که از توانائیهایت برای این سایت کم نگذاری
ما مشتاق نظرات موثر و بزرگ شما هستیم
اگر تمام سایت به شما بخندند ناراحت نشوید من خودم همه را جمع میکنم و برایشان خصوصیات و رفتارهای بیمارگونه ی شما را توضیح میدهم و مطمئنا قبول خواهند کرد من تجربه این کار را دارم
اصلا با خیال راحت و با فراق بال بگو هرچه دوست داری اصلا این سایت برای تو تاسیس شده و (( دیگر هیچ ))بگو بگو بگو بخندیم سرگرمی خوبی هستی
ارسال پاسخ
طاهره اباذری هریس
طاهره اباذری هریس
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۶:۰۱
😂😂😂برام جالبه ک گیر دادین ب نوشته های من...این فقط یه داستانه...همین...
ذهنیت سیاهتون از عشقه متعجبم میکنه...عشق ب جز زیبایی نیست‌...
ارسال پاسخ
باقر رمزی ( باصر )
باقر رمزی ( باصر )
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۲:۲۱
سلام خواهر خوبم خانم طاهره اباذری هریس
شما نگران نباش خواهر خوبم
بالاخره باید به افراد کم سواد مجال جولان را بدهیم
من قولهایی داده ام که به آن عمل خواهم کرد
شما به نگارشهای زیبایتان ادامه دهید
درود بر شما
لیلا باباخانی (سما الغزل )
لیلا باباخانی (سما الغزل )
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۲:۵۷
ارسال پاسخ
احمدرضا محمدی
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۴:۳۹
عالی بو بانو بسیار زیبا احسنت دلنوشته احساسی بود
باقر رمزی ( باصر )
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۷:۱۸
سلام خواهر خوبم
داستان کوتاه زیبایی را مهمانتان بودم
افکار تخیلتان با واقعیت زیاد دور نیست
امیدوارم کماکان موفق باشید
درود بر شما
طاهره اباذری هریس
طاهره اباذری هریس
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۳:۲۲
سلام جناب رمزی...با لطفتون شرمنده م کردین...خیلی ممنونم...سلامت باشین انشالله
ارسال پاسخ
علی رفیعی (امید)
چهارشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۶ ۱۸:۴۱
سلام و درود
بانوی گرامی زیبا قلم زده اید
طاهره اباذری هریس
طاهره اباذری هریس
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۳:۲۲
درود بر شما...سپاس از لطفتون...زیبانگاهید...
ارسال پاسخ
لیلا باباخانی (سما الغزل )
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۰۳
سلام بانو
هزاران احسنت بر احساس نابتان
واقعا زیباااااآ بود اصلا زیبا نگارید
همواره در اوج
طاهره اباذری هریس
طاهره اباذری هریس
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۳:۲۲
سلام لیلا بانو...زیبایی از نگاه مهربون شماست...خیلی ممنون از توحه و وقتی ک گذاشتین...سلامت باشبن💙
ارسال پاسخ
طاهره اباذری هریس
جمعه ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ ۲۱:۲۳
ممنون جناب اصفهانی...زیبا نگاهید
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



ارسال پیام خصوصی
آموزش و نقد شعر
نظرات
مشاعره
گفتگوی کارگاهی
کاربران اشتراک دار
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
ورود به کارگاهها
کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.