سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری
معرفی شاعران معاصر
پر نشاط ترین اشعار
انتشار ویژه ناب
محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
اعضای آنلاین
تبلیغات متنی
♪♫ صدای شاعران ♪♫
تقویم روز
پنجشنبه 3 خرداد 1397
  • فتح خرمشهر در عمليات بيت المقدس، 1361 هـ ش - روز مقاومت، ايثار و پيروزي
11 رمضان 1439
    Thursday 24 May 2018
      شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَیِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ

      پنجشنبه ۳ خرداد

      پست های وبلاگ

      شعرناب
      نابک .. کارگاه داستان های کوتاه ... عشق شرطی
      ارسال شده توسط

      سید حاج فکری احمدی زاده(ملحق)

      در تاریخ : چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۳
      موضوع: آزاد | تعداد بازدید : ۲۴۴ | نظرات : ۴

      می خواستم براش ساعت مچی  بخرم
      می خواستم وقتی بی خبر نگاه میکنه به صفحه ی ساعتش،یاد من بیفته 
      می خواستم اولین کادوی روز مردش رو از من گرفته باشه 
      دوست داشتم ساعتی براش بخرم که همیشه آرزوی داشتنش رو داشت 
      دوست داشتم براش Rolex بخرم اما 
      نه من توانایی خریدش رو داشتم!!
      نه اون پایه ی هدیه گرفتن بود !!
      وقتی باهم رفتیم مغازه ی ساعت فروشى،فکرم رو خوند!
      خنده اش گرفت!
      دست هام رو خیلی آروم گرفت
      زمختی دست هاش هنوز طعم خستگی می داد
      درست خیره شد توی چشم هام
      طوری که صورتم رفت و نشست دقیق وسط مردمک چشم هاش 
      گفت:
      _خانوم،من که ساعت نمی بندم!همون ساعت های قبلیم دارن گرد می خورن گوشه ی درایو
      گفتم 
      +خوب ایندفعه ،یکی برات می خرم که ببندیش،که وقتی پیشم نیستی و نگاهت افتاد به ساعت روی مچت،فکر من بزنه به سرت!بعد با هزار تا سرعت بپیچی به نزدیک ترین مسیر منتهی به من!!
      چشم های مهربونش تکون نخورد حتی!
      فقط سرش و انداخت پایین،بالحن غم آلودپراز شرمی گفت:
      _وقتی پیشت نیستم،نیازی به ساعت نیست که فکرم سمت تو بره...
      وقتی پیشت نیستم ،قلبم بدجور بی ریتم می زنه...تمام رؤیا وخیالم سمت تو خانوم...ما همینطور بی دلیل تو فکر شماییم ! شرطی نکنین عشقمون رو...
      دوباره چشم هاش خندید 
      ازاینکه این حرف ها رو بهم زده بود یکم خجالت کشید انگار...
      بعدش رفت و برای من یک ساعت مچی خرید!وقتی می بست روی دستم ،آروم تو گوشم زمزمه کرد:
      _من حواسم هست ،تو حواست به من باشه بانو جان...
      #آرزويزدانى_ر_ه_ا  
       
      نابک کانال رسمی داستان های کوتاه
      @naabak_nab
      sherenab.com

      ارسال پیام خصوصی اشتراک گذاری : | | | | |
      این پست با شماره ۷۸۶۳ در تاریخ چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۴:۴۳ در سایت شعر ناب ثبت گردید

      نقدها و نظرات
      مرجان تاج دینی( دریایی)
      چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۸:۲۵
      سلام ودرودها استاد گرانقدرم



      لیلا باباخانی (سما الغزل )
      چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۰۹:۴۶


      ابوالحسن انصاری (الف رها)
      چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۱۳:۰۹
      درودها
      آرمین اسدزاد (الف)
      چهارشنبه ۲۳ فروردين ۱۳۹۶ ۲۰:۰۵
      سلام و سپاس
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.



      ارسال پیام خصوصی
      آموزش و نقد شعر
      نظرات
      مشاعره
      گفتگوی کارگاهی
      کاربران اشتراک دار
      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
      ورود به کارگاهها
      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.