سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

يکشنبه 29 فروردين 1400
  • روز ارتش جمهوري اسلامي و نيروي زميني
7 رمضان 1442
    Sunday 18 Apr 2021

      پر نشاط ترین اشعار

      کانال رسمی شعرناب

      بار پروردگارا، دلهاي ما را به باطل ميل مده پس از آنکه به حق هدايت فرمودي و به ما از لطف خود رحمتي عطا فرما، که تويي بسيار بخشنده (بي‌منّت). آل عمران آیه ۸

      يکشنبه ۲۹ فروردين

      شاید شبیه من ...

      شعری از

      سلمان مولایی

      از دفتر دیوانگی های من و محبوب نوع شعر نیمائی

      ارسال شده در تاریخ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۰۳:۱۵ شماره ثبت ۹۶۰۱۰
        بازدید : ۱۸۸۵   |    نظرات : ۱۰۶

      رنگ شــعــر
      رنگ زمینه
      دفاتر شعر سلمان مولایی

      صدای ارسالی شاعر:
      من در اتوبان ها 
      دنبال ردّ پایی از دیوار چین بودم 
       
      باران نمی بارید 
      فرمان ماشین توی دستان ام 
      میل شدیدی داشت 
      با سر درون گارد ریلی که 
      بین من و پرواز حائل بود ...
       
      پرواز از روی پل حافظ 
       
      وقتی همیشه اتفاقی خوب 
      هرگز نمی افتد
      دوزاری گیجی درون گوشی آیفون 
      یعنی که دیگر چشم های ام مثل سابق نیست 
      افسون گر و مرموز 
      تقصیر دست ام بود 
      یا ؟ 
      دیوار چین قطعاً 
       
      این جا کسی شاید شبیه من 
      نه 
      هرگز زنی زین سان هیولایی نمی زاید 
      من با تلاشی پرثمر 
      پروردم اش از جان 
      ترکیبی از گرگ و عقاب و شیر 
      یا جغد تنهایی که بر تاریکی دیوار 
      مانند خرسی 
      خفته در اعماق گنگ غار
      از خون تلخ واژه ها سیراب می گردد 
      رگ های سرخ صورت اش هر بار 
       
      - بس کن به جان مادرت سلمان 
       
      لطفاً غزل های غزال ات را 
      محبوبه ی اشعار 
      در گنجه های کهنه مخفی کن
      از بوی مست واژه های ات می شود بیدار 
      این غول لاکردار 
      گز می کند
      کل خیابان های شهر نیمه عریان را 
      در حسرت دیوار چینی که 
      یک پنجره سمت تو بگشاید 
      با پرده های توری گل دار 
      در حسرت بادی که می افتد 
      در لا به لای پرده ها وُ بعد 
      سیل سلیس گیسوان تو 
      بر سنگ قبر سینه ی من
      می شود آوار 
       
      هرگز کسی این را نمی فهمد 
       
      در من هیولایی ست بی آزار 
      یک شب 
      برون خواهم کشید از سینه قلب اش را 
      با دست هایی که 
      عاشق ترین اعضای من بودند 
      - این آشنایان قدیم کاغذ و خودکار - 
      تا هیچ کس دیگر نیندیشد
      از هُرم سوزان نفس های اش 
      از دیدن لبخند منفورش 
      در لحظه های سرخوش دیدار 
       
      حالا برو محبوب 
      حالا برو خوش باش 
      خون هیولا روی دست من 
      دامان تو پاک و منزه باد 
      اما گلایول های زشت ات را 
      از روی گور خسته اش بردار .
       
       
       ۲ خرداد ۱۳۹۷ 
        
      ۳۰
      اشتراک گذاری این شعر
      ۷۹ شاعر این شعر را خوانده اند

      طوبی آهنگران

      ،

      محمد فاضلی نژاد

      ،

      آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)

      ،

      حدیثه کل بیاتی

      ،

      علیرضا شاه محمدی (عشاهیر)

      ،

      مهدی بدری ماشمیانی(دلسوز)

      ،

      اصغر ناظمی

      ،

      احمدرضا کاظمی

      ،

      عباسعلی استکی(چشمه)

      ،

      آرزو نامداری

      ،

      سهیل خواجوند مانی

      ،

      مجتبی شهنی

      ،

      سلمان مولایی

      ،

      بهروز عسکرزاده

      ،

      عليرضا حكيم

      ،

      تاراناصری راد تخلص خاطره

      ،

      عیسی نصراللهی

      ،

      فاطمه رضایی برما(آینه عدم)

      ،

      امیرحسین میرزایی شایه

      ،

      فروغ فرشیدفر

      ،

      سعید صادقی (بیدل)

      ،

      آرمان پرناک

      ،

      موسی ظهوری آرام(آرام)

      ،

      جمیله عجم(بانوی واژه ها)

      ،

      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)

      ،

      آذر مهتدی

      ،

      محمدحسین جلیل زاده

      ،

      پژمان بدری

      ،

      مریم کاسیانی

      ،

      مجتبی شفیعی (شاهرخ)

      ،

      فاطمه زهرا نوری

      ،

      محمد جواد عطاالهی

      ،

      محمدرضا کیقبادی متخلص به قباد

      ،

      محمد حسین نیک طبع

      ،

      افسانه هادی(رخشانه)

      ،

      سارا رحیمی

      ،

      محمد امیری

      ،

      سیدحسن خزایی

      ،

      پریسا مصلح

      ،

      عارف افشاری (جاوید الف)

      ،

      قاسم ساروی

      ،

      ابوالفضل احمدی

      ،

      مرضیه داروزهی شه بخش

      ،

      احمد قاسمی تملیه

      ،

      رضا محمدصالحی

      ،

      مدیر ویراستاری

      ،

      سید محمد میرمحمدی جواد

      ،

      سید محمد علی سهیلی (سهیل)

      ،

      لژیا آتین

      ،

      اميرحسين علاميان(اعتراض)

      ،

      حمید غرب

      ،

      پیمان رحیمی

      ،

      سید حاج احمدی زاده(ملحق)

      ،

      محمد علی رضاپور

      ،

      محمد باقر انصاری دزفولی

      ،

      تندیس تنهایی

      ،

      شبنم سلیمی فرد(شاعرشب)

      ،

      سمیرا عاشوری

      ،

      مهرداد عزیزیان بی تخلص

      ،

      محمد قنبرپور(مازیار)

      ،

      مینا فتحی (آفاق)

      ،

      نازنین کریمی

      ،

      محمدکریمی (پویا)

      ،

      مهرانگیزداستارتخلص مهتاب

      ،

      زهرا مهدوی راد(گل یخ)

      ،

      منیژه قشقایی

      ،

      قربانعلی فتحی (تختی)

      ،

      محبوبه امیری

      ،

      فاضل فخرالدینی تخلص (مالک)

      ،

      یوسف همایون

      ،

      مهرداد مانا

      ،

      محمد حسین اخباری

      ،

      منوچهربابایی

      ،

      مسعود میناآباد مسعود م

      ،

      نیلوفر راستگویان

      ،

      محمد راد

      ،

      کیمیا طولابی

      ،

      مهدیس رحمانی

      ،

      محسن نارویی (بی نشان)

      نقدها و نظرات
      آلاله سرخ(سیده لاله رحیم زاده)
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۰۹:۵۲
      گفت دانایی که گرگی خیره سر

      هست پنهان در نهاد هر بشر

      لاجرم جاری است پیکاری بزرگ

      روز و شب مابین این انسان و گرگ
      فریدون مشیری
      درود ارجمند
      شعر شما مرا بیاد این ابیات انداخت وتلاش ها یی که برای نابودی هیولاهای درون خود داریم ،،،
      با سپاس
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۲
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۵۶
      سلام

      و

      سپاس از ارمغانی که به یاد آوردید و به یادگار نهادید که هر چه داریم از وجود این گنج های پنهان است .
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۲۶
      سلام

      و

      از آفریدن این گلستان رنگارنگ سپاس گزارم و مدیون ...
      عباسعلی استکی(چشمه)
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۳:۳۱
      درود استاد عزیز
      بسیار زیبا و شورانگیز بود
      موثر و پر معنی
      سرشار از احساس خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۵۷
      سلام

      و

      بی تردید در وصف نمی آید نقشی که حضور شما در پای اشعار دوستان دارد و البته زحمتی که شما برای این حضور می کشید که قابل تقدیری سزاوار است .
      ارسال پاسخ
      جمیله عجم(بانوی واژه ها)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۰:۳۹
      خندانک
      درودبرشما استادعزیز خندانک
      بسیارزیبابود خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک خندانک
      خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۵۸
      سلام

      و

      سپاس های بسیار از تابش مهر لطف تان بر این خانه ی تاریک ...
      ارسال پاسخ
      عیسی نصراللهی
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۲۳
      من در اتوبان ها
      دنبال رد پای از دیوار چین بودم


      دو نکته:

      یک _ autobahn آیا بکار بردن واژگان غیرِ پارسی یا بومی و یا حتی ممزوج شده ی تازی که چون وصله ای بر پیکره ی زبان پارسی چسبیده است، صحیح است؟ آیا گریزی از آنها نیست؟
      علیرغم اینکه باید تا میتوانیم بومی گزین و تعصب زبان مادری را داشته باشیم ولی همینکه در حال حاضر نمیتوانم جایگزینی برای واژه ی تعصب تازی داشته باشم به غیرت رسیدم که همان قصه بود لاجرم، اتوبان را نیز باید پذیرفت که آسیلیمه گردیده است.( همین آسیلیمه یعنی حل شدن همین حل شدن یعنی ممزوج یعنی مخلوط یعنی.... !!!! قاطی... تجمیع !!!! مدام مینویسم و شوربختانه جایگزین واژه ی پارسی در ذهنم نمی گنجد... شاید درهَم شدن ... این است که هیچ گریزی نیست که اتوبان_ گارد ریل، آیا میتوان نگه دارنده آورد؟ _ آیفون_ حتی hayulā هیولای یونانی _ یا غول که از سرزمینی که به میان‌رودان مِسوپوتامیا سومر بین النهرین مشهور است گرفته شده _ و یا گلایول به این زیبایی و طنازی باز هم فرانسویست. می خواهم بگویم که گاهی چاره ای نیست که نیست. آنها چه بخواهیم و چه نخواهیم به زبان و فرهنگ و اجتماعمان آمده اند.


      دوم_

      من در اتوبان ها 
      دنبال ردّ پایی از دیوار چین بودم 

      حتی اگر کسی نداند که دیوار چین طویل و بلند است با خواندن این سروده میفهمد که جای پایِ آن به تمامیِ اکناف رسیده است شاعر بدون آنکه تأکید نماید که آن دیوار چنین ویژگی دارد،راحت میگوید در اتوبانها هم اثرش هویداست.این قابل تحسین است


      خالق در احوالات خودش است، آهسته مزمزه میکند خیلی نرم:

      من در اتوبان ها 

      دنبال ردّ پایی از دیوار چین بودم 

       

      باران نمی بارید 

      فرمان ماشین توی دستان ام 

      میل شدیدی داشت 

      با سر درون گارد ریلی که 

      بین من و پرواز حائل بود ...

       

      پرواز از روی پل حافظ 

       

      وقتی همیشه اتفاقی خوب 

      هرگز نمی افنیست( گیجی درون گوشی آیفون 

      یعنی که دیگر چشم های ام مثل سابق نیست 

      افسون گر و مرموز 

      تقصیر دست ام بود 

      یا ؟ 

      دیوار چین قطعاً 

       

      این جا کسی شاید شبیه من 

      نه 

      هرگز زنی زین سان هیولایی نمی زاید 

      من با تلاشی پرثمر 

      پروردم اش از جان 

      ترکیبی از گرگ و عقاب و شیر 


      ______________________

      دوزاری گیجی درون گوشی آیفون 
      یعنی که دیگر چشم های ام مثل سابق نیست 

      صفحه ی گوشی آیفون را به ذهن می آورم که تماسی گرفته میشود. قیـیییژ... ژییییین ...تماسی از آنطرف
      که چون سکه ای بی ارزش و کوچک با تلألوی نور سبزش با مدورهایی پیوسته که ارتعاشش به گوشش راننده هم نمیرسد... دوزاری گیجی...قصه ی پول است؟بوی پول است؟ یا نه؟ نه انگار چشمان به رعشه و ضعفه در رسیده اند... چشمانم دیگر آن چشمانِ حاذقِ من نیست( نقوشِ تکنولوژی را شکل پول میبینم... صحنه به هم میخورد... نعشی می افتد... حافظ وِردی می خواند و بخودم میرسم... به یک آلاله یِ مغرورِ لاکردار)

      آرام
      آرام

      گویی اتفاقی نیفتاده است... یک ثُلثِ سلیس.


      بعد نگاه کنید:
      ریتم عوض میشود... ریتم !!! آهنگِ بخت برگشته.

      میشورانَد... با هم،متحد دست بر دست بزنیم... به سماع رویم،بچرخیم👇


      جغد تنهایی که بر تاریکی دیوار  ( بصورت آواز و همخوان تکرار کنیم)

      مانند خرسی 

      خفته در اعماق گنگ غار

      از خون تلخ واژه ها سیراب می گردد 

      رگ های سرخ صورت اش هر بار 

       

      - بس کن به جان مادرت سلمان 

       

      لطفاً غزل های غزال ات را 

      محبوبه ی اشعار 

      در گنجه های کهنه مخفی کن

      از بوی مست واژه های ات می شود بیدار 

      این غول لاکردار 

      گز می کند

      کل خیابان های شهر نیمه عریان را 

      در حسرت دیوار چینی که 

      یک پنجره سمت تو بگشاید 

      با پرده های توری گل دار 

      در حسرت بادی که می افتد 

      در لا به لای پرده ها وُ بعد 

      سیل سلیس گیسوان تو 

      بر سنگ قبر سینه ی من

      می شود آوار 

       

      هرگز کسی این را نمی فهمد 

       

      در من هیولایی ست بی آزار 

      یک شب 

      برون خواهم کشید از سینه قلب اش را 

      با دست هایی که 

      عاشق ترین اعضای من بودند 

      - این آشنایان قدیم کاغذ و خودکار - 

      تا هیچ کس دیگر نیندیشد

      از هُرم سوزان نفس های اش 

      از دیدن لبخند منفورش 

      در لحظه های سرخوش دیدار 

       

      حالا برو محبوب 

      حالا برو خوش باش 

      خون هیولا روی دست من 

      دامان تو پاک و منزه باد 

      اما گلایول های زشت ات را 

      از روی گور خسته اش بردار .

       

      __________________

      حرفی باقی نمی ماند.


      * همیشه بی درود می آیم و خودخواسته میروم...قصدی نیست،مگر آرزوی سرفرازی دوستان

      * نمی دانم این سروده چرا من را به سال ۸۲ برد، ظهری یا عصری کلاس داشتم سریع تاکسی گرفتم که بروم کلاس ( اهواز، دانشجویی) رویِ پل امانیه،تصادفی رخ داده بود و نعش جوانی که ملحفه ای به رویش انداخته بودند را دیدم.. مردم بنابه رسوم و عادتی که داشتند سکه هایی یا دوزاری هایی بر رویش می ریختند.


      **** ببخشید، خبر درگذشت فرشته ی مهربان، معصومه خرم بخش من را به هم ریخت،مجبور شدم کوتاه بنویسم. آخرین نقد را بر شعرش نوشته بودم. نمی دانم چه بگویم
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۰۲
      سلام

      و

      اگر که صحنه ای که گفتید بسیار تلخ و اندوهناک است اما چقدر به جا اتفاق افتاد و سپاس که بدین گونه یادآوری کردید و همچون همیشه ی بودن های خویش نکاتی برای آموختن به همراه داشتید و بازنمایی کردید .
      راستی در مورد سکه ، افتادن آن در تلفن های قدیمی که به معنای برقراری تماس بود و عدم انجام این کار در تکنولوژی های جدید نیز مد نظر بوده است .
      ارسال پاسخ
      مهرداد مانا
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام... راستش گاهی برای تعدیل غرور مانا بد نیست با شاعرانی ازین دست روبرو شود تا هم التذاذی حاصل شود و هم عیار نداشته ی خود را محک بزند . اما آن هیولای گیجی که زاده ی هیچ زنی نبود و فقط ماحصل تلاش خود شاعر بوده ، در همه ی ما نیز هست . مثل همان خوکهایی که عطار در داستان شیخ صنعان معتقد بود در وجود هر انسانی ست و یا آن خاربن که مولوی میفرمود که باید در خردی اش وجین کنیم پیش از آنکه تنومند گشته و آزار خلق خدا را باعث شود . فقط مساله اینست این هیولا برخلاف دیوهای داستان امیرارسلان و شاهنامه ، هیولایی عاشق است که گلایولهای محبوب بر مزارش هم تسلیت درد درونش نیست . و اینقدر دغدغه های عاطفی دارد که یادش میرود گوشی ها دیگر آیفون هستند و لااقل بیست سی سال از انقراض دوزاری ها میگذرد ..
      پس به گمانم نمیتوان آنرا در ردیف گرگهای مرحوم مشیری و خوکهای حضرت عطار دراورد . هیولای این شعر بهرحال شاعرست و شریف است و عاشق ..
      اما کم و بیش شعر سلمان در اینجا هم مشخصات و پارامترهای سلمانی اش جلوه گری میکنند . رعایت وزن تا آنجا که شاعر وسواس ما را به انتخاب " توی " به جای " در " مجاب میکند که جای خالی یک هجا هم وسیلتی برای نقد بی تعارف امثال مانا نشود . و یا خطوطی که مانند ایستگاه استراحت به خواننده مجال توقف و تنفس میدهد و صورت سروده را به زیبایی هاشور میزنند . خطوطی معترضه آسا که نه حشو است و نه زایده بلکه این رج بر بافت کلی سروده خوش نشسته و گویی تحریری ست که خواننده ها میزنند تا خروج از نت را موجه تر کنند . و گوش ها را به نیوشیدن آن مقام و آن تصنیف راغبتر نمایند :

      ۱- بس کن جان مادرت سلمان
      ۲- هرگز کسی اینرا نمیفهمد


      در واقع من به کشف آن شخصیت ناظر بر شاعر رسیدم که به لطایف الحیل تشرها و تذکرها و نکته ها را در شعر شاعر تعبیه میکند . اینجا ناظر و شاعر اگرچه یکنفرند اما گویی دو شخصیت حقیقی سوایند .


      علاوه بر این شاخصه ( که به قلم مانا هم از سالیان دور و چه بسا به تاثیر همین لعنتی یا امثاله سرایت کرده ) شاخصه ی دیگری هم هست و آن پایان نیمه باز برخی از سطور سلمان است . که هم کلام را موجزتر کند و هم خواننده را در سرودن شعر شریک و سهیم نماید . که این جریان هم به دفترهای آشفته ی مانا سرایت کرده و باز هم اگر مشکلی دارد یقه ی ایشان گیر است من بی گناهم و جنس عاریتی ست .


      سیل سلیس گیسوان تو ....( ادامه اش را همگان میسرایند . سلف سرویس ادبی ست . هرچه خودت دلت خواست بجای آن سه نقطه بگذار )

      اما اگر از مانا بپرسد از ان جمله های هاشوری کدامشان در ذهنت به یادگار مانده خواهم گفت انجا که در شعر " اعوذ برب فلق " شمشیر از رو میکشد و کارزار را از همآوردطلبی اش روی سر میگذارد یکنفر درون شاعر نهیب میزند :

      " کاش محبوب مرا آرامتر کند "

      حالا آن محبوب اگر هنوز لبهایش حسن یوسف را بی اعتبار میکند بفرماید و با بوسه ای این هیولای خفته در شعر را هم آرام کند . که گرگ و شیر و عقاب و خرس و جغد را مونتاژ کرده به جنگ نمیدانم کی فرستادند ؟؟ ما حریفش نمیشویم شما لطفا اینبار هم محبوبگی کرده و به تسکین " دردی که در سینه اش نمیگنجد " اقدام کن . که برای مرگ این هیولا کسی نه یقه ی گارد ریل پل حافظ را میگیرد و نه گریبان دیوار چین را ...


      خندانک خندانک خندانک


      مانا .. کاشان ... بیستم اسفند روز تولد مجید دوستم
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام

      و

      چقدر این صفحه بدون حضور سبز مانا ، غریب بود ...
      ارسال پاسخ
      طوبی آهنگران
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۰۸:۲۴
      سلام جناب مولایی بزرگوار
      شعر زیبای شما را خواندم
      بسیار زیبا شاید در تفکر یک اندیشه مندامروز
      جناب مولایی من هر چه از غزل سروده انگار ی
      از ایراد خالی ماند
      دو شعر یکی در انشار ویژه گذاشتم به نام مرا به خاطر بیپار اگر امکان دارد نظری بر آن به اندازید که این سبک چطور است
      دورود بی پایان بر شما
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۰۵
      سلام

      و

      برای ام بسیار جذاب است و دل انگیز که این چنین به آموختن عطش دارید و از گفتن اش هیچ اجتنابی نمی نمایید که بی شک این اولین و مهمترین قدم در راه آموختن است و همه ی ما همواره به آموختن نیاز داشته و خواهیم داشت و شروع نادانی بی تردید از اولین وسوسه های بسیار دانی آغاز می شود که ابتدای ویرانی ست .
      ارسال پاسخ
      محمد فاضلی نژاد
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۰۹:۱۲
      سلام و درود به جناب مولایی عزیز و گرامی
      با آرزوی توفیق روز افزون شما بزرگوار
      پیشاپیش روزتون مبارک
      هرچی آرزوی خوبه مال تو خندانک
      بسیار لذت بخش و خاطره انگیز،من نمیدونم پل حافظ کجاست اما یه لحظه خودمو اونجا تصور کردم،به واژه ها جون بخشیدی،دستمریزاد خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۰۶
      سلام

      و

      سپاس بسیار که بدین گونه بی ریا و پاک به گفتن نظر خویش اقدام کردید و شعر را به تمامی دیدید و دانستید .
      ارسال پاسخ
      علیرضا شاه محمدی (عشاهیر)
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۰:۱۸
      دنبال رد پایی از دیوار چین بودن
      چین سراسر با قدم‌های کسی موزون
      بی‌شک تمام زخم‌های این هیولا را
      در لابه‌لای سطرهایش!
      غرق خواهد کرد

      درود بر سلمان عزیز
      و کسی کمتر می‌تواند این‌چنین بی‌هیچ واژه پرطمطراقی و تنها با القاء حس شاعرانه‌اش به واژه‌های هرروزه، تجربه‌ای آشنا و غریب را به مخاطب تقدیم و خوانندگان بسیاری را از طیف‌های گونه‌گون به شعرش جلب کند.

      خندانک خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۰۸
      سلام

      و

      رفیق نازنین من
      چه افتخاری بالاتر از آن است که قلم ات به مهربانی و اغماض دیده در این دیار گشوده است و شعر و شاعر را رهین منت خود کرده است .
      خورشید وار بتاب رفیق نازنین .
      ارسال پاسخ
      اصغر ناظمی
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۲۳
      سلام
      برسرورارجمندم جناب مولایی
      باخواندن شعر شما وفهم عمیق تر محتوای آن
      می تواتم تاحدودی متوجه خطاهای خود در فن شعر گردیده
      وآن هارا برطرف کنم.
      ممنون از شما دوست مهربان خندانک خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۱
      سلام

      و

      اگر آموختنی رخ داده است برای من بوده و این نه از روی تعارف بلکه به صدق است و حقیقت و بودن تان روحیه بخش است و مستظهر ...
      ارسال پاسخ
      احمدرضا کاظمی
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۳۷
      درود دوست شاعر

      هرچند بلند ولی بسیار زیبا و شیوا سروده اید
      تاآخر ما را با خود کشاند
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۱
      سلام

      و

      خوش آمدید

      جای سرور است که بر دل تان نشست و دقیقه ای حال خوب ایجاد کرد .
      ارسال پاسخ
      آرزو نامداری
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۴۰
      سلام بزرگوار
      بسیار زیبا و خواندنی سرافراز باشید خندانک خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۲
      سلام

      و

      سپاس های بی حد و حدود از حضور همواره خوشایند تان ...
      ارسال پاسخ
      مجتبی شهنی
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۶:۳۴
      درود بزرگوار
      بسیار
      عالی
      بود خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۳
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۳
      سلام

      و

      سپاس فراوان و امتنان بی پایان که باز هم به لطف و مهربانی این شعر را دیدید .
      ارسال پاسخ
      مجتبی شهنی
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۱۶:۳۴
      خندانک خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۴
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۳
      .
      .
      خندانک
      .
      .
      ارسال پاسخ
      بهروز عسکرزاده
      چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹ ۲۱:۲۹
      سلام

      قلمتان بی‌گزند عزیز.
      خندانک خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۴
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۴
      سلام

      و

      اگر چه باعث مباهات است اما بدین گونه بودن تان برای ام بی اندازه غریب است .
      ارسال پاسخ
      سعید صادقی (بیدل)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۰۱:۲۹
      دلت بی غم

      برقرار باشید جناب سلمان عزیز خندانک
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۴
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۵
      سلام

      و

      بیدل گرامی سپاس از بودن گرم تان که همواره دل انگیز است ...
      ارسال پاسخ
      موسی ظهوری آرام(آرام)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۰:۱۴
      سلام
      این شعر مانند داستانی است که با فلاش بک به جهت پرهیز از روبات خطی روایت می شود البته باید اصول و مولفه های حاکم بر شعر را برای گره گشایی بکار برد و این بسیار بکر و استادانه است
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      زهرا حکیمی بافقی (الهه‌ی احساس)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۴۴
      خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۹
      سلام

      و

      همچون نام تان آرامشی نصیب می شود که مایه ی دلگرمی است و این همه دقت نظر برای شعر و شاعر بهترین اتفاق ممکن است ...
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۱۸
      ..

      خندانک خندانک

      ..
      آذر مهتدی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۵۷
      درود بر شما جناب مولایی
      بسیار زیبا و لذت بردم
      دستمریزاد
      بسرایید به مهر
      🌺🍃🌺🍃🌺🍃
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۲۱
      سلام

      و

      سپاس بی شمار از شما نه تنها به پاس حضور سبزتان بلکه به سبب اشتراک اشعاری که خواندن شان دل را تازه می دارد و جان را آرام ...
      ارسال پاسخ
      آذر مهتدی
      آذر مهتدی
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۳۹
      🌺🍃🌺🍃🌺🍃
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۱۶
      ..
      خندانک
      ..
      ارسال پاسخ
      پژمان بدری
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۴۵
      بهبه شعرای لاکچری و آیفون باز خندانک
      سلام شیخ
      اصلا به تاریخ سرودن شعر هم اشاره نمیشد معلوم بود این اثر به خاطر تلاطماتِ احساسیش قدیمی ترِ...
      بریم راه تنفسی پیدا کنیم زیر سنگینی دیوار چین این شعر... خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۲۲
      سلام

      و

      چه خوب است که این تلاطمات احساسی را دریافتی رفیق و کاش جمله ات را با پایان باز تمام نمی کردی ...
      ارسال پاسخ
      مریم کاسیانی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۲۴
      سلام جناب مولایی گرامی که باخوندن اشعار شما هم لذت میبریم هم آموزش میبینیم برای سرودن خندانک
      قلمتون نویسا در عشق و شوق و شهامت خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۲۴
      سلام

      و

      از حسن نظر بی اندازه پر از لطف تان هیچ سپاسی شایسته و سزاوار نمی توان یافت ...
      ارسال پاسخ
      مجتبی شفیعی (شاهرخ)
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۱۲
      مگر از این شعر زیباتر هم وجود دارد.بی تعارف....حسودیم شد
      سلمان عزیز
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۲۵
      سلام

      و

      پاسخ سوال ات در همین نزدیکی و در لا به لای اشعار جناب مجتبی شفیعی پنهان است ...
      ارسال پاسخ
      تاراناصری راد (خاطره)
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۰۹:۱۶
      هرگز کسی این را نمی فهمد
      درمن هیولایی است بی ازار
      دستمریزاد شاعر توانمند جناب مولایی گرامی🌹🌹
      برقرارباشید
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۲۲
      سلام

      و

      عرض سپاس و خیر مقدم های بی شمار ...
      ارسال پاسخ
      محمد جواد عطاالهی
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۱۵
      درود جناب مولایی بسیار زیبا بود
      خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۲۲
      سلام

      و

      شاعر شعرهای دلربا و جان دار سپاس از مهربانی نگاه ات ...
      ارسال پاسخ
      محمدرضا کیقبادی متخلص به قباد
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۰۴
      زیبا ودلپذیربوداستاد🌷🌷
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۲۳
      سلام

      و

      دلپذیر آن احساسی ست که از رویت دوستان جان حاصل می شود .
      ارسال پاسخ
      محمد حسین نیک طبع
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۱۲
      به به
      باز هم یک شعر عالی با دکلمۀ شیرین و گرم
      "اما گلایول های زشت ات را
      از روی گور خسته اش بردار"
      به به
      خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۲۴
      سلام

      و

      به به
      باز هم خورشید لطف و نسیم مهر نیکو دلان نصیب شد این دیوانه را ...
      ارسال پاسخ
      افسانه هادی(رخشانه)
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۲۳:۰۴
      درود بر شما غنی از معنا
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۲۶
      سلام

      و

      سپاس بی شمار از این لفظ پر بها ...
      ارسال پاسخ
      سارا رحیمی
      جمعه ۸ اسفند ۱۳۹۹ ۲۳:۳۴
      درود برشما
      بسیار زیبا وناب انقدر پر ودرکمال که چندین بار خواندم این شعر زیبا را
      پیروز وماندگارباشید خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۲۸
      سلام

      و

      اوج کمال در همراهی خالص دوستان نهفته است ...
      ارسال پاسخ
      سیدحسن خزایی
      شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹ ۱۲:۱۶
      سلام بر سلمان مولایی عزیز کسی که اشعار غیر کلاسیکش معیار سنجش شعر دیگر شاعران سپید و نیمایی سرای سایت است.
      راستس خواستم یواشکی شعرت را بخوانم و بروم آن قدر زیبا بود نمیشد بدون لایک و تعریف ازش رد شد.
      بماند که نمیدانم چرا آن قدر تند بر من شوریدی؟
      آن هم به حساب سلمان بودن و متفاوت بودنت استاد
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۳۵
      سلام

      و

      سید عزیز ؛

      اگر حرفی بود و بحث و جدلی فی المجلس روی داد و در همان مجلس نیز تمام شد چرا که وقتی پای شعر در میان باشد آن هم از نوع محض اش من حتی رعایت جانب خودم را هم نمی کنم در برابر شعر ولی به هر روی اگر رنجشی پدید آمد و سبب اش من بودم به قاعده ی تمام ادب خویش طلب بخشش دارم و چشم پوشی ...
      دیگر آن که دست از گمان بدار و قلم را رها کن سید که زکات دانایی ، اشتراک آن است ...
      ارسال پاسخ
      سیدحسن خزایی
      سیدحسن خزایی
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۰۰:۱۶
      سلام سلمان صاحب سخن:
      ارادتی بووووود و بیییییشتر شد.
      اندیشه‌ات در خیال واژه‌ها تا فراز قله‌ی
      قاف و صاد و دال پر زنان بااااد
      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۱۷
      خندانک
      خندانک خندانک
      خندانک
      ارسال پاسخ
      قاسم ساروی
      شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹ ۱۸:۵۹
      سلام بزرگمرد
      پیش از اینت بیش ازین اندیشه ی عشاق بود
      دلتنگت بودم و ضمن اینکه شماره ی تماست راهم با از دست دادن گوشی قبل ترها از دست دادم و خوشحالم اینجا دیدمت و سلام و درودی هم به جناب حسین فکری عزیز و دیگر دوستان دیرینه خندانک
      پاینده باشید و سرفراز و حال دل تون خوش خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۳۹
      سلام

      و

      مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
      که ز انفاس خوش اش بوی کسی می آید ...

      خوشا به حال این شعر دیوانه که در پای آن دیدار رفیقی از جان عزیزتر دیگر بار مرا نصیب شد و چشم ظلمت پوش ام ، پر از روشنایی آن چهره ی مهربان ...
      قاسم جان منتظر م تا در این جا دل به غزل های بی مانند ت بدهم و لذتی بی شمار را دیگر بار در ساحت قلم ات بچشم ...
      ارسال پاسخ
      رضا محمدصالحی
      يکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ۱۵:۳۲
      هرگز زنی زین سان هیولایی نمی زاید
      من با تلاشی پرثمر
      پروردم اش از جان
      ترکیبی از گرگ و عقاب و شیر
      یا جغد تنهایی که بر تاریکی دیوار

      درود بر شما خندانک خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۴۲
      سلام

      و

      استاد مهربان سپاس که باز هم این تاریک خانه به نور منیر چهره ی تابان خویش آذین بستید .
      ارسال پاسخ
      سید محمد میرمحمدی جواد
      يکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۶
      سلام و ادب
      درمن هیولایی است بی آزار
      بسیار خوب و وزین

      نفس اژدرهاست، او کی مرده است
      از غم بی آلتی افسرده است

      خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۴۴
      سلام

      و

      خیر مقدم و سپاس بی شمار و امتنانی ویژه نیز از بازنویسی شاه بیت حضرت مولانا که چقدر هم نیک زمان و نیکومکان بود .
      ارسال پاسخ
      سید محمد علی سهیلی (سهیل)
      يکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۹ ۲۰:۴۱
      درود بر شما استاد بزرگوار پاینده باشید و پیروز خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۴۷
      سلام

      و

      استاد گرامی شرمساری ام بی پایان است اگر که در برابر شما بزرگان لختی به قاعده دمی کوتاه هوای استادی به سر دیوانه ام بزند ...
      ارسال پاسخ
      حمید غرب
      دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹ ۰۹:۵۴
      درود جناب مولایی عزیز

      بار ها باید این سروده را خواند
      تجسم ها و تصاویر گونه گون و زوایای مختلف ، وسعت دید سراینده را نمودار میکند

      بینهایت زیبا

      خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۵۳
      سلام

      و

      کدامین سبب سربلندی را سزاوار خواهد بود جز طلوع طلای آفتاب قلم دوستان و این همه کرامت بی انتها ...
      ارسال پاسخ
      محمد علی رضاپور
      دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۰۶
      سلام و درود و ارادت
      بویژه از زبان نو و آسان کم نظیر یا بی نظرتان در این سروده، به شگفت آمده م.
      پاینده باشید به مهر خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۷:۵۵
      سلام

      و

      رضاپور گرامی و عزیز همچون همیشه بودن ات و دانستن نظر ت بی اندازه برای ام با ارزش و راه گشا خواهد بود و بی گمان ناتوان ام از عهده ی شکرش به در آیم ...
      ارسال پاسخ
      فروغ فرشیدفر
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۴۸
      چنانم واژه ها با خود درانگیخت
      که گویی بر سرم دیوارچین ریخت!

      درود بر جناب مولایی گرامی🌹
      وسلام و درود فراوان به آن قلم معجزه گر که خواننده را باخود و به دنبال خود چنین زیبا می کشاند.
      صرف نظر از واژه های تکراری خوب و عالی و....، واقعا" لذت بردم از قلم روان و اندیشه ی ناب شما.
      بمانید وبنویسید.
      🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹
      حمید غرب
      حمید غرب
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۱۱:۳۰
      خندانک خندانک
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۱۴
      سلام

      و

      سپاس های بی پایان که چون هماره ی حضورتان به دیده ی اغماض نگریستید و شعر و شاعر را مرهون لطف تان و سپاسی دیگر برای بیتی که به یادگار نوشتید که بسیار متناسب بود و زیبا ...
      ارسال پاسخ
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۱۴
      .
      .
      خندانک خندانک
      .
      .
      سمیرا عاشوری
      سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۹ ۲۱:۵۰
      خندانک خندانک خندانک چقدر عالی
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ ۲۲:۱۵
      سلام

      و

      عرض خوشآمد و سپاس هایی بی انتها که به دیده ی لطف نگاه کردید ....
      ارسال پاسخ
      مینا فتحی (آفاق)
      پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ ۰۴:۲۰
      درودها نثار شما جناب مولایی بزرگ‌منش

      قلمتان عالی که چه عرض کنم
      محشره خندانک

      مرحبا بر شما و اندیشه‌های نابتان خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۱۴
      سلام

      و

      حضور همیشه سبزتان خورشیدی ست که به نور لطف خویش خضروار بهار می رساند ...
      ارسال پاسخ
      مینا فتحی (آفاق)
      پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ ۰۴:۲۸
      درودها نثار شما جناب مولایی بزرگ‌منش

      قلمتان عالی که چه عرض کنم
      محشره خندانک

      مرحبا بر شما و اندیشه‌های نابتان
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹ ۱۴:۱۵
      ..
      خندانک
      ..
      ارسال پاسخ
      محمد باقر انصاری دزفولی
      جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۹ ۱۹:۱۵
      بداهه ای تقدیم عموعزیزو استاد بزرگوارم
      شعر ت
      بهاران است
      چون خورشید
      تابان است
      کمان ابروی
      جانان است
      در دل
      مرغ غزل خوان است
      خندانک خندانک خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام

      و

      استاد مهربان و نازنین من
      از تمام واژه های ات بوی دوستی و با صفایی را می شود شنید ...
      ارسال پاسخ
      منیژه قشقایی
      يکشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۹ ۲۳:۵۶
      درود جناب مولائی
      استاد ارجمند

      خندانک خندانک خندانک

      گز می کند
      کل خیابان های شهر نیمه عریان را
      در حسرت دیوار چینی که
      یک پنجره سمت تو بگشاید
      با پرده های توری گل دار
      در حسرت بادی که می افتد
      در لا به لای پرده ها وُ بعد
      سیل سلیس گیسوان تو ...

      لبریز از عشق باشیدو
      آرامش کنار محبوب بی بدیل خندانک خندانک
      سلمان مولایی
      سلمان مولایی
      حدود ۱ ماه پیش
      سلام

      و

      حضور دیگر بارتان بی شک فال نیک است برای دوستان ...
      ارسال پاسخ
      تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


      (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
      ارسال پیام خصوصی

      نقدو تحلیل شعر شاعران سایت

      نظرات

      مشاعره

      کاربران اشتراک دار

      محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

      حمایت از شعرناب

      شعرناب

      با قرار دادن کد زير در سايت و يا وبلاگ خود از شعر ناب حمايت نمایید.

      کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
      استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
      0