سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 8 بهمن 1399
    14 جمادى الثانية 1442
      Wednesday 27 Jan 2021

        پر نشاط ترین اشعار

        به هرکجا که می روی آموزگارِ خود را خواهی یافت ؛مادامی که تو چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن داشته باشی.شونریو سوزوکی

        چهارشنبه ۸ بهمن

        کشتی خیال

        شعری از

        مهدی مریدی نجوا

        از دفتر شعرناب نوع شعر سپید

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹ ۰۱:۱۲ شماره ثبت ۹۲۷۹۴
          بازدید : ۱۷۹   |    نظرات : ۶

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر مهدی مریدی نجوا
        آخرین اشعار ناب مهدی مریدی نجوا

        شب بود و هوا تاریک
        قد خمیده سرو با ناز و نیاز
        در کنار منقل سنگی
        پیش یک چادر
        آتشی بر پا شد
        یادگار عشق زیبایت
        همچو امواج خروشان
        سیلی می زد
        بر پیکر کشتی خیالم
        ناخدای کشتی سردی
        که به غم آغشته بود جانش
        در کنار منقل سنگی
        پیش یک چادر
        می گفت از خواطراتش
        شب بود و هوا تاریک
        در دلم غوغاست
        یاد چشمان آبی ات
        برق یک ستاره بود اما
        من نفمیدم تو دوری از من و
        منم که تنهام
        شب بود هوا تاریک
        در دلم غوغاست
        ۱۰
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        عباسعلی استکی(چشمه)
        دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ ۱۲:۴۴
        درود بزرگوار
        به شعر ناب خوش آمدید
        موفق باشید خندانک
        عیسی نصراللهی ( سپیدار )
        دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ ۱۴:۰۰
        این شعر ناخودآگاه من را به امان جان ( آبائی) کسی که ظاهرا معلم بوده و شاملو در اشعارش از او یاد کرده است( در دهه ی بیست یا سی کشته میشود).

        جایی خاطره ای از شاملو سالها قبل خواندم که متأسفانه هرچه الان گشتم نتوانستم پیدایش کنم.
        شاملو خاطره ای از آتشکده ی( تژگاهِ) کوچکی که میان آلاچیق و در بین ایلیاتی هایِ ترکمان برپا شده در سنین نوجوانی اش که بامدادان خوابش نبرده و بیدار مانده و نورِ آن آتش به حوالی اش رسیده و چهره یِ دخترکی هم سن و سالش را روشن نموده و رویش را دیده و اینک از آن زیبایی و خاطرات گفته بود.
        آتش و شب و منقل و تژگاهِ ( برگرفته از اسمِ آتشکده یِ کوچک از زبان حکیم فردوسی)... این موارد من را به آتشِ آبائی پیوند زد و نامه هایِ تحریر شده ی شاملو:

        « آقاي عزيز!
        بدون هيچ مقدمه‌اي به شما بگويم که نامه تان مرا بي اندازه شادمان کرد. شادي من از دريافت نامه‌ي شما علل بسيار دارد و آخرين آن عطف توجهي است که به شعر من «از زخم قلب آمان جان» کرده‌ايد ... هيچ مي دانيد که من اين شعر را بيش از ديگر اشعارم دوست مي‌دارم؟ و هيچ مي‌دانيد که اين شعر عملاً قسمتي از زندگي من است؟


        من تراکمه را بيش از هر ملت و هرنژادي دوست مي دارم، نمي دانم چرا. و مدت هاي دراز در ميان آنان زندگي کرده‌ام از بندر شاه تا اترک.


        شب هاي بسيار در آلاچيق هاي شما خفته ام و روزهاي دراز در اوبه ها ميان سگ ها، کلاه هاي پوستي، نگاه هاي متجسس بدبين، دشت هاي پر همهمه ي سرسبز و بي انتها، زنان خاموش اسرارآميز و زنگ هاي تند لباس ها و روسري هايشان، ارابه و اسب هاي مغرور گردنکش به سر برده ام.


        * * *

        دختران دشت!

        دختران ترکمن به شهر تعلق ندارند (و نمي دانم آيا لازم است اين شعر را بدين صورت پاره پاره کنم؟ به هر حال، اين عمل براي من در حکم تجديد خاطره اي است.)


        شهر، کثيف و بي حصار و پر حرف است. دختران ترکمن زادگان دشتند، مانند دشت عميقند و اسرار آميز و خاموش... آن ها فقط دختر دشت، دختر صحرا هستند.

        و ديگر ... دختران انتظارند. زندگي آنان جز انتظار، هيچ نيست. اما انتظار چه چيز؟ «انتظار پايان» در عمق روح خود، ايشان هيچ چيز را انتظار نمي کشند. آيا به انتظار پايان زندگي خويشند؟ در سرتا سر دشت، جز سکوت و فقر هيچ چيز حکومت نمي کند. اما سکوت هميشه در انتظار صداست. و دختران اين انتظار بي انجام، در آن دشت بي کرانه به اميد چيستند؟ آيا اصلاً اميدي دارند؟ نه ! دشت، بي کران و اميد آنان تنگ؛ و در خلق و خوي تنگ خويش، آرزوي بي کران دارند؛ چرا که آرزو به هر اندازه که ناچيز باشد، چون به کرانه نرسد، بي کرانه مي نمايد.


        آنان به جوانه هاي کوچکي مي مانند که زير زره آهنيني از تعصبات محبوسند. اگر از زير اين زره به در آيند، همه تمنّاها و توقعات بيدار مي شود. به سان يال بلند اسبي وحشي که از نفس بادي عاصي آشفته شود. روي اخطار من با آن هاست:


        از زره جامه تان اگر بشکوفيد

        باد ديوانه

        يال بلند اسب تمنا را

        آشفته کرد خواهد

        در دنيا هيچ چيز براي من خيال انگيزتر از اين نبوده است که از دور منظره ي شامگاهي او به اي را تماشا کنم.

        آتش هايي که براي دفع پشه در برابر هر آلاچيق برافروخته مي شود؛ ستون باريک شعله هايي که از اين آتش ها برخاسته، به طاقي از دود که آسمان او به را فرا گرفته است مي پيوندد ... گويي بر ستون هاي بلندي از آتش، طاقي از دود نهاده اند! آن ها دختران چنين سرزمين و چنين طبيعتي هستند.


        عشق ها از دست رس آنان به دور است. آنان دختران عشق هاي دورند.

        در سرزمين شما، معناي روز، سکوت و کار است. آنان دختران روز سکوت و کارند.

        در سرزمين شما، معناي «شب» خستگي است. آنان دختران شب هاي خستگي هستند.

        آنان دختران تمام روز بي خستگي دويدنند.

        آنان دختران شب همه شب، سرشکسته به کنج بي حقي خويش خزيدنند.

        اگر به رقص برخيزند، بازوان آنان به هيأت و ظرافت فواره اي است؛ اما اين فواره در باغ خلوت کدام عشق به بازي و رقص در مي آيد؟ اگر دختران هندو به سياق سنت هاي خويش، به شکرانه ي توفيقي، سپاس خدايان را در معابد خويش مي رقصند، دختران ترکمن به شکرانه ي کدامين آبي که بر آتش کامشان فرو ريخته شده است؛ فواره هاي بازوي خود را به رقص بر افرازند؟ تا اين جا، سخن يک سر، برسر غرايز سرکوب شده بود ... اما بي هوده است که شاعر، عطرلغات خود را با گفت و گوي از موها و نگاه ها کدر کند. حقيقت از اين جاست که آغاز مي شود:

        زندگي دختران ترکمن، جز رفت و آمد در دشتي مه زده نيست. زندگي آنان جز شرم «زن بودن»، جز طبيعت و گوسفندان و فرودستي جنسيت خويش، هيچ نيست.

        آمان جان (آبائی)*، جان خويش را بر سر اين سودا نهاد که صحرا، از فقر و سکوت رهايي يابد، دختر ترکمن از زره جامه ي خويش بشکوفد، دوشادوش مرد خويش زندگي کند و بازوان فواره يي اش را در رقص شکرانه ي کامکاري برافرازد...

        پرسش من اين است:

        دختران دشت! از زخم گلوله يي که سينه ي آمان جان را شکافت، به قلب کدامين شما خون چکيده است؟

        آيا از ميان شما کدام يک محبوبه ي او بود؟

        ...

        و اکنون که آمان جان با قلبي سوراخ از گلوله در دل خاک مرطوب خفته است، آيا هنوز محبوبه اش او را به خاطر دارد؟ آيا هنوز محبوبه اش فکر و روح و ايمان او را در دل خود زنده نگه داشته است؟

        در دل آن شب هايي که به خاطر باراني بودن هوا کارها متوقف مي ماند و همه به کنج آلاچيق خويش مي خزند، آيا هيچ يک از شما دختران دشت، به ياد مردي که در راه شما مرد، در بستر خود-در آن بستر خشن و نوميد و دل تنگ، در آن بستري که از انديشه هاي اسرار آميز و درد ناک سرشار است- بيدار مي مانيد؟ و آيا بدان اندازه به ياد و در انديشه ي او هستيد که خواب به چشمانتان نيايد؟ ايا بدان اندازه به ياد و در انديشه ي او هستيد که چشمانتان تا ديرگاه باز ماند و اتشي که در برابرتان- در اجاق ميان آلاچيق روشن است- در چشم هايتان منعکس شود؟

        بين شما کدام يک

        صيقل مي دهيد

        سلاح آمان جان (آبائی)* را

        براي

        روز

        انتقام


        شعر اندکي پيچيده است، تصديق مي کنم ولي ... من ترکمن صحرا را دوست دارم. اين را هم شما از من قبول کنيد.

        شايد تعجب کنيد اگر بگويم چندين ماه در قره تپه و قوم چلي و قره داش، کمباين و تراکتور مي رانده ام...

        به هر حال، من از دوستان بسيار نزديک شما هستم. از خانه هاي خشت و گلي متنفرم و دشت هاي وسيع و کلاه پوستي و آلاچيق هاي ترکمن صحرا را هرگز از ياد نمي برم.

        سلام هاي مرا قبول کنيد.

        اگر فرصت کرديد اين شعر را به زبان محلي ترجمه کنيد، خيلي متشکر مي شوم که نسخه اي از آن را هم براي من بفرستيد. هميشه براي من نامه بنويسيد.

        اين نامه را با فرصت کم نوشته ام؛ دوست خود را عفو خواهيد کرد.


        احمد شاملو-تهران ١٣٣۶
        »


        _________________________
        شب بود و هوا تاریک
        قد خمیده سرو با ناز و نیاز
        در کنار منقل سنگی
        پیش یک چادر
        آتشی بر پا شد


        کاش، شُد را در انتهایِ ( آتشی بر پا شد) حذف میکردی

        پیشِ یک چادر
        آتشی،بر پا


        اینطور آهنگینتر است و یک فعل را قربانی میکینم( هرچه فعل در سروده نیاید مستحکمتر است)


        یادگارِ عشقِ زیبایت
        همچو امواجِ خروشان
        سیلی می زد
        بر پیکر کشتی خیالم


        همچو یک موجِ خروشان ( شاید زیباتر میبود)


        یاد چشمان آبی ات
        برق یک ستاره بود اما

        ( تعبیر و تشبیه به جا و درستیست)

        * ریتم و معانی،یک سکته ی خفیفی دارند که میتوان برطرفش نمود.

        جاهایی خصوصا اول و پایان سروده ( شب بود هوا تاریک

        در دلم غوغاست)

        بسیار عالی بکار گرفته شده اند

        * اشعار اخوان و شاملو و فروغ و رحمانی را بیشتر بخوان تا کار دستت بیاید.


        موفق باشی
        محمد باقر انصاری دزفولی
        دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ ۰۹:۳۵
        سلام شاعربزرگوار
        قلمتون سبز
        به مهارتی شاعرانتان
        هزاران درودباد
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        علی ناصری(عین)
        دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹ ۲۰:۵۸
        سلام ودوردزیبا سروده اید خندانک خندانک خندانک
        فرانک برادران تخلص فاخته
        چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۹ ۲۲:۵۲
        بسیارزیبا
        سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹ ۱۱:۱۱
        سلام
        عالی خندانک خندانک خندانک خندانک

        یاد چشمان آبی ات
        برق یک ستاره بود اما
        من نفمیدم تو دوری از من و
        منم که تنهام
        شب بود هوا تاریک
        در دلم غوغاست
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0