سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری



عضویت در شعرناب
درخواست رمز جدید

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

سه شنبه 1 مهر 1399
    5 صفر 1442
      Tuesday 22 Sep 2020
        دو خصلت است که بالاتر از آن چیزی نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران. امام حسن عسكري(ع)

        سه شنبه ۱ مهر

        آسمان آبی محبوب ...

        شعری از

        سلمان مولایی

        از دفتر دیوانگی های من و محبوب نوع شعر نیمائی

        ارسال شده در تاریخ يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۰۱:۵۶ شماره ثبت ۸۸۸۲۵
          بازدید : ۲۵۹۷   |    نظرات : ۸۱

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر سلمان مولایی

        صدای ارسالی شاعر:
        زهدان ذهن من 
        بی تو 
        هزار پنجره ی مرده می زاید 
        با هیبتی غریب 
        از درز سقف ، معلق 
        هر یک به سمت عمق تیرگی ماه 
        باز می شوند
        دنباله دارترین ستاره ی تاریک 
        اندوه دور ماندن من 
        از دست های توست 
        حجمی که در خلأ یی گیج 
        از انفجار نرون های مغز من 
        تشکیل می شود 
        این طعم تازه و مسموم 
        مانند قارچ های درختی 
        در لحظه ی فرود صاعقه ای سخت 
        وقتی که نیستی 
        زیر زبان کودن من 
        جا باز می کند 
        من شکل حیرت برگ ام 
        در لحظه ی تولد شبنم 
        وقتی که گونه های زمخت ام را 
        بی بوسه های تو  
        سیل آب های اشک 
        شلاق می زنند
        زنجیر ها ی دگم دقایق 
        گسترده می شوند
        بر دست های جن زده ی من 
        سرنیزه ی زمان 
        تا بیخ در گلوی نفس های ام 
        من گیر کرده ام
        در این زمانه ی عاشق کُش
        قلب ام پرنده ای ست 
         بر خاک های خونین 
        بی آن که قطره ی آبی 
        بر خشک زار گلوگاه اش ...

        ای کاش دزد بودم 
        در روزگار دور 
        بر پیچ‌ گردنه ای صعب 
        ره بر عبور قافله می بستم 
        یا بی نوا قلندر درویشی 
        دلق درشت 
        رهن خانه ی خَمّار 
        سگ لرزه می زدم 
        وقتی که سوز گدا كُش 
        از راه می رسید 
        ای کاش پنجره ای بودم 
        در طاق های هشتی
        مانند چشمه ای از نور 
        ذرات را 
        به سمت حضرت خورشید 
        رهنمون ...
        ای کاش های هرگز 
        وقتی تو نیستی 
        فرقی نمی کند 
        که کجای ام 
        که کیست ام 
        سلمان بدون تو 
        شکل جهنمی ست 
        از پای تا به سر 
        همه تنهایی و عذاب 
        باز آی 
        تا به یمن قدم های ات 
        زنجیر بگسلم 
        از دست و پای باد 
        باز آی 
        تا دوباره بخندد 
        این شاعر عبوس 
        ای آسمان آبی محبوب 
        با ابرهای سرخ لبان ات
        لطفاً 
        مرا 
        ببوس ...
         
        ۴ فروردین ۹۸ 
        ۲۰
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        جمیله عجم(بانوی واژه ها)
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۰۸:۲۷
        من گیر کرده ام
        در این زمانه ی عاشق کُش
        خندانک
        درودبرشما خندانک
        بسیارزیبا قلم زدید خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۱
        سلام

        و

        نور لطف تان صحنه آرای این صفحه است و درهم نوشته های اش ...
        ارسال پاسخ
        عباسعلی استکی(چشمه)
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۰:۴۷
        بسیار زیبا و دلنشین بود
        موثر و پر معنی
        دستمریزاد خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۲
        سلام

        و

        طراوت بهار مهر پر از شورتان ، شاعر را مسرور و سرافراز می کند ...
        ارسال پاسخ
        م فریاد(محمدرضا زارع)
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۷:۲۰
        سلام شاعر خندانک
        سپیداری بلند و زیبا
        یکی از بهترین سپیدهایی که به تازگی خوندم خندانک
        پر از تصاویر و تعابیر بکر و خوشایند
        که به زیبایی دست به دست هم دادن تا شعری با کیفیت خلق بشه خندانک
        من شکل حیرت برگ ام 
        در لحظه ی تولد شبنم 
        وقتی که گونه های زمخت ام را 
        بی بوسه های تو  
        سیل آب های اشک 
        شلاق می زنند
        خندانک خندانک خندانک
        این قسمت یکی از بهترین قسمتهای شعرتون بود
        و البته بنظرم اگه "سیل آب های اشک" رو بصورت "سیلاب های اشک" می نوشتید، بهتر بود.

        زنده باشید شاعر توانا خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۵
        سلام

        و

        فریاد شریف

        همواره باران مهربانی ات بر این خانه باریده است و سیراب کرده است چشم و دل شاعر را از لطف و شادی ...
        ارسال پاسخ
        محبوبه امیری
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۲۲:۴۲
        با درود بی مرز و عرض ادب و احترام ...

        سلمان مولایی ؛ استاد عاشقانه های با صلابت و دلربا
        آن کس که تشنه ی شراب شعرهای شما شد دیگر با هیچ
        شرب مدام یا بی دوامی سیراب نتواند شد و تنها چشمه های
        زلال واژگان شماست که او را سیراب که نه تشنه ترین می کند
        تا بدان جا که قلم توان توصیف این اتفاق را نخواهد داشت
        و نمی دانم از چه روی من دست به قلم شدم و شرح این تشنگی
        آغاز کردم چرا که هیچ قیدی حتی وصف زیبایی های لایزال
        حماسه ی واژگان تان ، بی گمان بندی است بر دست و زنجیری
        بر گلو ...
        یادم نمی رود که پیش از این ها در محفلی که شیخ اش خضاب جوانی به گیسو می بست و دستار به دست تا ساعد طلا بسته ی سست فکران می سپرد ، جماعتی ناجور به نجوا در گوش های هم حکایت حسادت خویش را زمزمه کردند پس آن گاه جامه ی پر جلوه ی جهل شان را به قامت
        نا ساز صلاح ( خاصان ) جمع پوشاندند و حدیث توحید شاعر را سحرسرایی های کافرانه‌ نام کردند
        و به تکفیرش جگرهای پوسیده شان را یخ در بهشت نوشاندند
        اما
        شاعر ، آتشین واژه های حافظ را این گونه زمزمه می کرد ؛

        “ با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
        تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی “

        و این شعله ، اتشی بی نهایت شد در خرمن خواب های مالک الشعرا ...

        و باز هم نمی دانم این همه زمزمه چرا این‌ گونه مستوری گذاشتند و شاهد بازاری شدند
        اما به یقین حکمتی در نهان اش پنهان است که مرا قابل ادراک نیست و من ، تنها گلویی
        بودم که شرح این درد در خانه ی شاعر بازگو نمودم تا همگنان بدانند آن کسی که سکوت
        پیشه می کند در ازای نعره های جهالت تنها جواز مجازش اعجازی تمام از خداوندگار
        شعر و ادب سعدی است :

        “ این مدعیان در طلب اش بی خبران اند
        کآن را که خبر شد خبری باز نیامد ... “

        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک



        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۳۷
        سلمان مولایی
        ۱۹ دقیقه پیش
        سلام

        و

        محبوبه امیری ، مادر شعر های با طراوت باران

        می دانم که آن چه روی داد به قدری ناجوانمردانه بود که تا این حد شما را که همواره الگوی آرامش هستید به این گونه برآشفته است اما باید اعتراف کنم قلم تان از شمشیرهای آخته چیزی کم ندارد و همان به که شما همیشه آرام هستید و فقط گاهی این شمشیر را از غلاف خارج می کنید و ملتمسانه امیدوار م که آن گاهی ها هیچ وقت در این صفحه نباشد ...

        شاد باشید و خورشیدوار بتابید ...

        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۴۹
        سلام
        پای شعر سلمان که میرسم معجونی از حسرت و حیرت و حسادت می شوم و دست تغابن بر زانو میزنم که ای کاش زودتر جنبیده بودم پیش از آنکه این دزد قلوب راه بر عبور این قافله می‌بست . یادم هست چند سال پیش از همین قلم شعری خواندم در ادامه سلسله ی آر ، که شاعر حیات خویش را به دوقسمت تقسیم کرده بود :
        دوران پیش از او و
        دوران پس از او
        بدون هیچ مرز و اشتراکی
        و الان مجدداً با همان هیبت و با همان مضمون طرف هستیم که شاعر خود را به دو پاره تقسیم نموده است و سلمان پیش از محبوب را نقد می کند و حیات و پویش خود را مدیون حضور محبوب میداند چنانکه پیش از او " زهدان ذهن شاعر پنجره های مرده زاییده است" اما حالا به یمن قدم های او " زنجیر از دست و پای باد می گسلد "
        پس می توان چنین نتیجه گرفت که شعر در درجه اول فروتن است و دوم اینکه سراسر خواهش و نیاز و نیز هشدار از اینکه اگر تو بروی دوباره آن سلمان با دستهای جن زده اش ظهور می‌کند .. شعر سلمان برخلاف مانا در آرایه غرق نمیشود . و این رجحان واضح را نمیتوانم انکار کنم که معاشران بیش از پیش به رشک و اشکم پی خواهند برد و تشت رسوایی ام از بام خواهد افتاد . با اینهمه نگاهی گذرا میندازم که کشف و شهودی اگر رخ دهد دیگران هم جامی ازین مدام بادوام بگیرند .

        زهدان ذهن = اضافه تشبیهی و واج ارایی
        پنجره ی مرده = تشخیص
        ستاره و ماه = مراعات نظیر
        انفجار نرون های مغز من = تلمیح البته علمی به نظریه بیگ بنگ
        زبان کودن = تشخیص . تشبیه زبان به جاهل البته برای دیرفهم ذائقه ی قارچ مسموم . ضمن انکه به رابطه قارچ و صاعقه بایستی توجه کرد
        حیرت برگ ام = من هی میگویم تشخیص و امیدوارم ترکیدن لاستیک ماشینم روی نرون های نداشته ام اثر نذاشته باشد و نام ارایه را اشتباهی ننویسم

        سیل آب های اشک تشبیه بلیغ
        زنجیر ها ی دگم دقایق = راستی چرا دگم ؟
        سرنیزه ی زمان = اضافه تشبیهی
        گلوی نفس های ام = اضافه سلمانی ( نام دیگرش تشبیه مانایی )


        داشتم عرض میکردم که سلمان رعایت اتفاقهای شاعرانه را واجب نمیداند و گاه زبانش ساده و لخت میشود :

        من گیر کرده ام
        در این زمانه ی عاشق کُش
        قلب ام پرنده ای ست
        بر خاک های خونین
        بی آن که قطره ی آبی
        بر خشک زار گلوگاه اش ...


        البته مانا کمتر با این برهنگی موافق است و به قول استاد فریبا نوری ، عاشق تجملات است . با اینهمه چون نیک بنگریم ، " زمانه ی عاشق کش " هم چندان عور نیست و میتواند هزار حرف و حدیث مکنیه باشد که از انفجار نرونهای مغز شاعر فوران کرده .

        عبارات حسرت امیز شاعر همچنان به سمت سادگی سوق پیدا میکنند :

        ای کاش دزد بودم
        در روزگار دور
        بر پیچ‌ گردنه ای صعب
        ره بر عبور قافله می بستم
        یا بی نوا قلندر درویشی
        دلق درشت
        رهن خانه ی خَمّار
        سگ لرزه می زدم
        وقتی که سوز گدا كُش
        از راه می رسید

        حالا به سادگی اش نگاه نکنید او هزارتا مث مانا را سیراب میکند . میخواهم بین دزد و درویش پلی بزنم به نام فضیل عیاض که راه بر عبور قافله میزد و روزی خدا راه دلش را زد و به هیئت قلندران درامد . تازه بعد از ان بار متلک سوسیالیته ی " سوز گداکش " را هم به دوش بکشیم . البته یک پوئن هم اول شعر به ما داد که این ذهن مثلا مادر پنجره های مرده است . محبوب لطفا تو نخند !!!!!!

        و اینجا هرکس یاد خانه های قجری نیفتد تا از مانا هم بلاهت ش بیشتر است :

        ای کاش پنجره ای بودم
        در طاق های هشتی
        مانند چشمه ای از نور
        ذرات را
        به سمت حضرت خورشید
        رهنمون ...



        و یک سوال : چرا فکر کردی میتوانی این قافیه ی با نمک عبوس و ببوس را از چشم سلماندوست مانا پنهان کنی ؟ :


        باز آی
        تا دوباره بخندد
        این شاعر عبوس
        ای آسمان آبی محبوب
        با ابرهای سرخ لبان ات
        لطفاً
        مرا
        ببوس ...




        و فکر کنم یه تیکه از یکی از دلانه هایم را که پیش از کچلی سروده بودم اینجا تقدیم کنم به تو و آن محبوب مقسم ات که خودت و شعرت را دو پاره نموده است :

        " هی ابن بطوطه ی سیاح
        جهان را گشتی و شاعر نشدی
        تا دلشدگان شرقی از دفتر اشکت
        توشه ای به تبرک بردارند
        به سیاحت سیمای این الهه ی آب بیا
        که میرای منجمد هزاره های پیش از عشق را
        از هرم نفسهایش مانا میکند ......


        ممنونم که تحمل کردید

        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        خندانک خندانک خندانک
        ارسال پاسخ
        محمد علی رضاپور
        محمد علی رضاپور
        پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹ ۰۹:۲۸
        سلام و درود
        چقدر خوشحال ام که بزرگانی
        چون سلمان و مانا را یافته ام.
        مرا به دوستی بپذیرید!
        مانا
        اگر یادش باشد، در سایت دیگری با هم بودیم
        و بعد مدت ها ناپیدا شد
        و خوشحال ام که دوباره پیدایش کردم

        و سلمان - که دیر یافتمش- اما یافتمش
        و بزرگان دیگری که هستند....

        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۱:۳۸
        راستی محبوبه ی شعرهای سلمان ، گلایه کرد که چرا به مانا نگفتی که نقدش را دوست داشتم و از شعری که فرستاده بود کلی خوشحال شدم و حالا دارم جبران اشتباه می کنم ...
        ارسال پاسخ
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۳۳
        سلام

        و

        شکی نیست که آن چه مانا می نویسد تمام از مهربانی او و عنایت خاص اش به شاعر بر می آید و نیز دریای بی کران دل نازنین اش که مرا هماره شرمسار لطف اش می کند اما جدای از آن که مانا در خصوص شاعر نوشته بود ، طرز نقد کردن اش را بسیار دوست داشتم و پسندیدم و خب ریزبینی اش هم که بی شک مادرزادی است و نوشته اش کلاس درسی کارساز برای من و دوستان عزیزم .
        و سپاس های بی شمار از شعری که برای ام به یادگار نوشتی رفیق نجیب ...
        ارسال پاسخ
        مجید قلیچ خانی
        ۲ هفته پیش
        درود بر سلمان مولایی شاعر عزیز و برجسته نه به گونه ی شهرت،که به گونه ی توان،در مورد شعر هرچه باید گفت ،گفتند و ...
        اما اشاره به نکته ای دارم:
        ابتدای این شعر چنان ضربه ای به مخاطب کد شناس میدهد که اصلا مابقی شعر را گیج میشود و تا مدتی متوجه نمیشود،حکایت بزرگترین ایراد شرکت بنز بود که بعد از سوار شدنش دیگر از خودروی دیگیری خوشت نمی آید،ابتدای شعر سروده شد که:
        زهدان ذهن من
        بی تو
        هزار پنجره ی مرده می زاید
        با هیبتی غریب
        از درز سقف ، معلق
        هر یک به سمت عمق تیرگی ماه
        باز می شوند
        دنباله دارترین ستاره ی تاریک
        اندوه دور ماندن من
        از دست های توست...
        زهدان ذهن من،چه جایی است؟
        جایی که در آن اندیشه ای زاده میشود،
        پس در ذهن شاعر جایگاهی که اندیشه میزاید،
        بدون آن شخص دوم که تو خطاب شد
        جایگاهیست که هزار پنجره ی مرده میزاید، پنجره چیست؟دریچه ای که میشود از آن نگریست،پنجره یک ایدئولوژی است که با آن میشود دنیا را دید،
        پنجره های مرده ای...حالا کدگشایی میکنیم
        در ذهن من جایی که اندیشیدن ایجاد میشود
        هزار ایدئولوژی مرده و منسوخ میزاید،ایدئولوژی که مرده به فعل زاییدن رسید و سقط شد..اما.چرا مرده به دنیا آمد ؟؟؟؟ با هیبتی غریب؟در ذهن شاعر یک نوع تفکر سقط میشود که به لحاظ بدنه هم غریب است و عادی نیست،و از درز سقف معلق هم بود ،مثل یک لامپ که از سقف حلق آویز شده و معلق است و چقدر این تشبیه ناب و بی تکرار است....چه بگویمت سلمان؟
        اندیشه ی منسوخی که جنازه اش روشنایی بخش دنیای توست،و رو به نیمه ی پنهان ماه میرود این روشنایی،
        ماه کیست؟؟؟؟محبوب محترم لطفا پشت واژه ی ماه پنهان نباش که اندیشه های روشن و منسوخ سلمان سوی تو آمدند...دنباله دار ترین یا متوالی ترین اندوه این آسمان خیالی دوری دست تو از دست سلمان است...
        این کد ها را گریه کردی سلمان یا بغض کردی که بجایت گریه کنم؟بیا باهم پیکی از تحمل بزنیم و بر غربت چهار دست گریه کنیم....
        سپاس از انتشار و ببخشید که این حقیر کم از هیچ پای شعر بزرگی چون سلمان آمد...اندوه آدمی را پایانی نیست
        گل نمیگذارم برایت،چون میخواهم چیزی بین دست های تو و محبوبت نباشد.حتی گل...
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        ۲ هفته پیش
        سلام

        و

        مجید نازنین

        چه خوش سعادت اند این شعر و شاعر دیوانه اش که این گونه مهبط نگاه و اندیشه ی شاعری چون تو شده اند و بی گمان این مهر سبز تایید مجید قلیچ خانی ، براتی ست سلمان را تا در ادامه ی راه استوارتر و سرفراز تر پیش رود و به داشتن دوستانی این چنین بر خود ببالد ...

        گل ، وجود بی مثال تو را یادآور ست برای ام البته در لطافت و زیبایی پس با بودن تو دیگر نه به گل نیاز است و نه به هیچ مضمون نمای مینی مال دیگری ...
        ارسال پاسخ
        اصغر ناظمی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۰۷:۲۷
        سلام
        استاد وسرور گرامی
        عالی خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۷
        سلام

        و

        عالی تر از شهاب باران منیر وجودتان ، بی گمان خورشیدی یافت نمی شود ...
        ارسال پاسخ
        سحر غزانی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۰۹:۲۹
        چقدر این شعر حرف داشت
        و حرف نداشت خندانک
        پر احساس و دلنواز بود
        قلمتان همواره نویسا خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۱۱
        سلام

        و

        هم چنین است لطف بی کران شما که جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد و شاعر را منت دار خویش می نماید ...
        ارسال پاسخ
        گلاله محمدیان
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۰۰
        سلام برادر بزرگوار خندانک
        خواندن قلم ناب شما برای من برابر است با پرواز در بیکرانی از احساس...
        و اندوهی که درد در دل شاعر آفریده؛ سکوتی ست سرشار از وقار خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۱۷
        سلام

        و

        شاعر در زلالی آسمانی که دوستان اش در آن نفس می کشند بلند پروازی را می آغازد به اعتبار دوستی و صداقت ...
        ارسال پاسخ
        فاضل فخرالدینی تخلص (مالک)
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۴:۰۳
        درود بر شما استاد بزرگوار
        بسیار زیبا و دلنشین سرودید
        از خوانش این نیمائی ناب حسابی لذت بردم
        دست مریزادددد خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۱۹
        سلام

        و

        لذیذترین لحظات است برای شعر و شاعرش آن زمانی که نیکوترین انسان ها برای اش ترانه ای از لطف و مهر می سرایند ...
        ارسال پاسخ
        پژمان بدری
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۴:۲۵
        سلام دوست خوب من

        زهدان ذهن

        پنجره ی مرده

        زبان کودن

        شلاق سیلاب اشک

        خشک زار گلوگاه

        سر نیزه زمان

        ابرهای سرخ لبانت(که شاعر هوشیارانه در بطن معنا با استفاده از این آرایه خواستار باران بوسه از محبوب شده است که در بند بعد هم به آن تاکید میکند)

        رهن خانه ی خمار که تلمیحست به این بیت حضرت حافظ
        گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

        شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

        که دقیقا موضوع شعر بر همین لولا می چرخد
        فکر بدنامی نکنیم وقتی در راه عشق قدم برمیدارم
        همان جا که شاعر میگوید کجایی ام کیستم ام

        اما سوالی ذهن مرا درگیر کرد
        این بسماد استفاده از واژه ی من برای چیست
        از انجایی که به قلم جناب مولایی همه کس ایمان دارند
        و کاری بی دلیل انجام نمی دهند
        این سوال ذهنی ام را برای یادگیری بیشترم پاسخ بدهند ممنون می شوم چون خوانده ام تراکم چنین کلماتی به شعر ضربه میزند

        و این شعر نمونه ای کاملا گویاست برای آن دست از افرادی که می گویند کلمات تاریخ انقضا دارند
        چه زیبا آمیزیش کلمات سنتی مانند دلق و قلندر را کنار واژگان مدرن میبینیم

        مخلصون و مخلصات
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۴۲
        سلام

        و

        پژمان جان تر از جان

        بی انتها ترین درودها نثار خاک قدم های ات اندیشه ات که تا ثریا می رود ...

        اگر دیگر بار شعر را بخوانی و به دو قسمت اش تقسیم کنی _ درست در آن جا که شاعر بین دو سطر یک سطر را خالی گذاشته است _ خواهی دید که در پاره ی نخست که سخن از گمراهی است و تنهایی و سیاهی شاعر از من می گوید و آن قدر تکرارش می کند تا مشخص شود که گیج است و همچنان ناسزاوار حضرت محبوب ولی در پاره ی دوم که آغاز راه معرفت است تا آغوش محبوب دیگر خبری از من نیست هر چه هست اوست و در انتها که حرف از بوسیدن می شود دوباره و به تاکید تکرار می کند که مرا ( من را ) ببوس و لاریب فیه این تاکید باید اتفاق می افتاد تا زمین و زمان بدانند این کویر به بوسه باران محبوب زلال خواهد شد ...
        راستی در خصوص واژه ها و تاریخ انقضا اتفاقاً آن واژه هایی که به نظر می رسد تاریخ انقضا دارند و پس از مدتی تب بالا به یکباره سرد می شوند واژه های امروزی ست و گرنه طلا_واژه های کهن با کرمان اند و باعث سربلندی هر که جرأت و البته توان به کار بردن شان را دارد ...

        دوستت دارم رفیق پس بمان و همیشه بتاب ...
        ارسال پاسخ
        بهروز ابراهیمیان
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۴:۴۲
        درودتان . زیبا سرودید خندانک خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۲۲
        سلام

        و

        زیبایی را می شود در همان لحظه که شعر لبخندی را باعث می شود یا تفکری را ، یافت و در آغوش گرفت ...
        ارسال پاسخ
        منیژه قشقایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۴:۵۰

        درود وعرض ادب استادمولایی گرامی

        درود و خواندن عاشقانه های محبوب ازاین قلم همیشه زیباست ، بسرایید به عشق و قلمتان ماندگار خندانک خندانک

        وسپاسی دیگر برای نقدهای ارزشمندتان
        خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۲۵
        سلام

        و

        شکی نیست که سزاوارترین قلم برای عاشقانه سرودن از محبوب به دیوانه ترین شاعر بی ادعا متعلق است اگر چه خود او جان و جهان اش از آن محبوب است ...
        ارسال پاسخ
        رامینه خوشنام
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۶:۰۷
        درود
        زیبا بود
        برقرارباشید🌹🌹
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۲۸
        سلام

        و

        قرار می گیرد این دل بی قرار تنها بدان زمان که شعر دلی را لااقل به عشق امیدوار کند ...
        معصومه خدابنده
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۳۸
        سلام وادب
        بسیار زیبا
        درود بر شما
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        يکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۴۳
        سلام

        و

        بسیار و بی شمار سپاس که شعر را به چشم عنایت و اغماض خواندید و پسندتان افتاد ...
        ارسال پاسخ
        پژمان بدری
        دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ ۱۳:۵۳
        سلامی دوباره سعدی زمانه
        سپاس از توضیحاتت
        مخلصون و مخلصات خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۳۹
        سلام دیگر بار

        و

        پژمان دوست داشتنی امیدوارم که آن چه نوشتم به کار آمده باشد و قانع کننده ...
        ارسال پاسخ
        علیرضا بنایی
        دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ ۱۶:۰۱
        زیبا و دلنشین
        خندانک خندانک
        برقرار باشید
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۴۰
        سلام

        و

        سپاس های بی حصار ...
        ارسال پاسخ
        آرزو عباسی ( پاییزه)
        دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ ۱۷:۰۹
        درود بر شما شاعر گرانقدر 🌹
        عالی بود خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۴۴
        سلام
        .
        و

        یه یقین نظر لطف بی کران تان شامل حال شعر و شاعرش شده است ...
        ارسال پاسخ
        فرزانه زمانپور
        دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۱
        بسیار زیبا بود استاد .لایک کردم
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۰:۴۶
        سلام

        و

        سپاس بی حد از حضور گرم تان ...
        ارسال پاسخ
        فرزانه زمانپور
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۰۶:۴۸
        سلام و احساس شعف و نشاط و ذوق و شوق که نه با کلمه بیان میشه نه با استیکر . ناچارم جیغ بکشم . شعر مخصوص به قلم شما و نقد منحصر به فرد مانا را کپی کردم که بارها و بارها بخوانمشان خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۱
        سلام

        و

        بی گمان این ها همه از نظر بلند لطف شما سرچشمه می گیرد ...
        ارسال پاسخ
        اعظم قارلقی
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۲۰
        خیلی زیبا بود خندانک

        ای کاش دزد بودم
        در روزگار دور
        بر پیچ‌ گردنه ای صعب
        ره بر عبور قافله می بستم
        یا بی نوا قلندر درویشی
        دلق درشت
        رهن خانه ی خَمّار
        سگ لرزه می زدم
        وقتی که سوز گدا كُش
        از راه می رسید
        خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۲
        سلام

        و

        از همراهی همواره پر از لطف و مهرتان سپاس های بی شمار دارم ...
        ارسال پاسخ
        رضا عزیزی (رهگذر)
        سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹ ۱۸:۰۸
        درودهاااا خندانک خندانک
        آفرین خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۳
        سلام

        و

        آفرین ها بر شما که به چشم لطف خواندید ...
        ارسال پاسخ
        مهتاب ایزدسرشت (مه)
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۱۱:۵۵
        سلام
        عالی بود ودلنشین خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۴
        سلام

        و

        بانو ایزدسرشت خواندن دیگر بار نظری از قلم شما سرور آور است ...
        ارسال پاسخ
        فروغ فرشیدفر
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۰۸
        وقتی تو نیستی
        فرقی نمی کند
        که کجای ام
        که کیست ام ...

        👏👏👏👏
        عالی بود جناب مولایی گرامی.
        لذت بردم ازاندیشه وقلم زیبای شما.
        🙏🙏🌹🌹🌹🌹
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۶
        سلام

        و

        از همراهی مستدام شما و قلم پر لطافت تان سپاس گزارم ...
        ارسال پاسخ
        مجتبی شفیعی (شاهرخ)
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۲:۳۳
        حیرت برگ
        در
        تولد شبنم
        ......
        سلمان عزیز
        سلام
        بسیار بسیار ازت ممنونم بابت انتشار این زیباهایی که عاشقانه است
        ......
        افرین دوست خوبم
        سلمان مولایی
        چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹ ۲۳:۵۸
        سلام

        و

        رفیق جانان من

        آن کسی که باید ممنون باشد و سپاس گزار بی گمان کسی نیست جز سلمان مولایی که هماره مورد عنایت قلب و اغماض چشم شما عزیزان جان تر از جان قرار می گیرد ...

        باش و خورشیدگونه بتاب رفیق ...
        محمد علی رضاپور
        پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹ ۰۵:۵۵
        سلام
        بزرگ مرد خندانک
        قلمت سحرانگیز است. خندانک
        پاینده باشی به مهر یزدان خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        جناب رضاپور فرهیخته و ادیب

        باعث شادمانی است و ادخال سرور که این چنین به مهربانی و چشم پوشی ، خورشید چشم بر این بوم شعر پوش گسترده اید ...
        باشد که باشید همواره و بتابید تا ابد ...
        ارسال پاسخ
        محمد علی رضاپور
        پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹ ۰۹:۲۹
        سلام و درود
        چقدر خوشحال ام که بزرگانی
        چون سلمان و مانا را یافته ام.
        مرا به دوستی بپذیرید!
        مانا
        اگر یادش باشد، در سایت دیگری با هم بودیم
        و بعد مدت ها ناپیدا شد
        و خوشحال ام که دوباره پیدایش کردم

        و سلمان - که دیر یافتمش- اما یافتمش
        و بزرگان دیگری که هستند....

        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        و

        عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ...

        آن روزی که چشم تنگان و کوته نظران حکم بر نبودن مانا و امثال او کردند نمی دانستند که دارند تیشه بر ریشه ی پوسیده ی خود می زنند و آب در پای درخت شکوفای ایشان می ریزند و لاریب فیه امروز دانسته اند اما انگشت ندامت به دندان بی عدالت ، گزیدن هیچ بهره ای حاصل نمی کند ...
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        و

        بی گمان این یافتن و یافته شدن افتخار است و سرفرازی برای سلمان مولایی ...
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        حدود ۱ ماه پیش
        ناپیدا نشدم بزرگوار
        تبعیدم میکردند به سرای سکوت و انزوا
        اتفاقا بی وفا نبودم و تنها زمانی هجرت کردم که دیدم به قول سعدی : " جهان آشفته ست چون موی زنگی


        راستی سلام ... و مسرور از زیارتت
        ارسال پاسخ
        امید کیانی (امید)
        حدود ۱ ماه پیش

        ای کاش پنجره ای بودم
        در طاق های هشتی
        مانند چشمه ای از نور
        ذرات را
        به سمت حضرت خورشید
        رهنمون...

        درودهااا استاد و ادیب گرامی
        بسیار زیبا
        سرفرودم🌺🙌🌹🙌🌺
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        امید نازنین عرض خوش آمد ها و درودهای فراوان نثار راه تان و
        سپاس های بی شمار از حضور پر از لطف بی کران تان ...
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        مهرداد مانا
        حدود ۱ ماه پیش
        هم نامت امید است و هم ماشالا چشم مانای کچل کور ، برازنده و تو دل برو هستی ... سلمان کمی بدعادتم کرده روزی چهل بار شعرش را نخوانم . کمیلم کامل نمیشود خندانک
        ارسال پاسخ
        مهرداد مانا
        حدود ۱ ماه پیش
        البته در صددم شعرش را بدزدم و در جایی بخوانم و اگر نامم را پرسیدند بگم اینک منم سلمان !!!!
        چون دزدیدن شعر و شاعر باید همزمان باشه
        بس که بهم متصلند

        برای محبوب هم گفتم به گلاله که لباس مبدل بپوشد و اگه پرسیدند محبوبت کو ؟ به او اشاره کنم .... مجبورم بخدا خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        یا شیخ ؛

        زبان توصیف در دهان اختناق زنجیر کن و دستآس سکوت بر دانه های بلور کلام ات بچرخان که این روزها در هر کوی و برزنی ، زاغ های بی گناه آسمان ادراک را به چوب تجاهل و خود حق مداری بی هیچ حیایی ، می زنند و پاس بان های سوت در دهان به اقتضای طبیعت شان ، دست بند سکوت و پای بند شروط بر دست و پای خوش الحان ترینِ پرندگان از قفس بیزار بر می نهند ...
        ارسال پاسخ
        بهروز عسکرزاده
        حدود ۱ ماه پیش

        سلام شاعر

        شعری بسیار زیباست
        شاعر بمانید.
        گمان می‌کنم که پیشتر این شعر را خوانده‌ و حتی شاید درباره‌اش نوشته باشم (؟) بس‌که واژه‌ها و ترکیبات دلربا و جان‌نشین است؛ جدای از روحِ لطیفِ جاری در رودِ شعر و مهرِ تابانی که بر رودبارانِ شعر می‌تابد.

        چو لن‌ترانیِ تو دل شمرد اشارۀ ناز
        بر آستانِ نیازت همیشه‌اش زاریست.

        تندرست باشید
        و شاعر بمانید.
        خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        مگر می شود شاعر دردهای مردم باشی و تیغ ها راحت ات بگذارند ؟؟
        ارسال پاسخ
        بهروز عسکرزاده
        بهروز عسکرزاده
        حدود ۱ ماه پیش
        باز سلام

        این شعر، نوشتن هم می‌خواهد.
        سپاس از مهرتان؛ عزیزید خندانک

        و گردن ما با چنان تیغها بیگانه نیست...
        خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        حضرت استاد ؛

        این شاعر دیوانه که همواره افتخارش درس پس دادن در محضر شماست ، همیشه مورد عنایت دریای لطف تان بوده است و این عنایت را چراغی برای کوره راه خویش می داند...

        حق به جانب شماست که بسیار هم زیبا و پر از آگاهی نوشته بودید که البته آن شعرها و آن نظرات به تیغ خودکامه گی و بی منطقی ، سر به نیست شدند تا امروز از خاک شان ستاره بروید ...
        ارسال پاسخ
        غلامرضا مهدوی (مهدوی)
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام
        و درود
        بسیار زیبا بود خندانک
        و خواندنی خندانک
        شاعر توانا
        پایدار باشید و بسرایید خندانک
        خندانک
        خندانک خندانک
        خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        استاد عزیز ، بی شک و شائبه زبان قاصر این شاعر توان شکر گفتن و منت داری اش را بر گرده ی شکسته نمی تواند کشید ...
        ارسال پاسخ
        مهناز نصیرپور (بانوی فصلها)
        حدود ۱ ماه پیش
        درود جناب مولایی
        نمی دانستم کدام قسمت شعرتان را اینجا بیاورم که هر واژه اش مرا به غار تامل می برد با چشمانی بسته در غوطه وری رویا...

        زهدان ذهن من
        بی تو
        هزار پنجره ی مرده می زاید
        با هیبتی غریب
        از درز سقف ، معلق
        هر یک به سمت عمق تیرگی ماه
        باز می شوند
        دنباله دارترین ستاره ی تاریک
        اندوه دور ماندن من
        از دست های توست

        دست مریزاد فوق العاده می نویسید
        همواره باشید خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        احساس خوبی ست دیدن دوستانی چون شما که از سال ها پیش مهر بودن شان در این خانه ی تاریک ، بی غروب بوده است ...
        ارسال پاسخ
        محمد راد
        حدود ۱ ماه پیش
        به به عجب شعری
        عالی بود خندانک خندانک
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        شکوه قدوم مهربانی تان را شکر بسیار گفته ، آروزی تداوم این درخشانی را در این ظلمت سرا دارم ...
        ارسال پاسخ
        درویش حسین ندری
        حدود ۱ ماه پیش
        عالی سرودید
        احسنت
        🌹🌹🌹🌹🌹
        سلمان مولایی
        سلمان مولایی
        حدود ۱ ماه پیش
        سلام

        و

        رفیق همواره همراه سپاس گزارم و مسرور از حضور سبزتان ...
        ارسال پاسخ
        فاطمه شه دوست
        ۲ ساعت پیش
        من شکل حیرت برگم
        در لحظه ی تولد شبنم....
        عالی بود استاد
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        (متن های کوتاه و غیر مرتبط با نقد، با صلاحدید مدیران حذف خواهند شد)
        ارسال پیام خصوصی

        نقد و تحلیل شعر شاعران

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.
        0