سایت شعرناب محیطی صمیمی و ادبی برای شاعران جوان و معاصر - نقد شعر- ویراستاری شعر - فروش شعر و ترانه اشعار خود را با هزاران شاعر به اشتراک بگذارید

منو کاربری

معرفی شاعران معاصر

پر نشاط ترین اشعار

انتشار ویژه ناب

اعضای آنلاین

تبلیغات متنی

♪♫ صدای شاعران ♪♫

تقویم روز

چهارشنبه 30 آبان 1397
    14 ربيع الأول 1440
      Wednesday 21 Nov 2018
        من تا آنجا كه می‌توان، حق‌شناسی می‌كنم، ولی چون پول ندارم، جز ستایش، كاری از دستم برنمی‌آید. سقراط

        چهارشنبه ۳۰ آبان

        اشک خدا

        شعری از

        مهران ساغری

        از دفتر ارادت نامه نوع شعر مثنوی

        ارسال شده در تاریخ سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷ ۱۸:۲۳ شماره ثبت ۶۸۷۳۵
          بازدید : ۴۹   |    نظرات : ۹

        رنگ شــعــر
        رنگ زمینه
        دفاتر شعر مهران ساغری

         
        ماهِ صفر بود و غمی بی حساب
        غربت و دلواپسی و اضطراب
         
        ثانیه ها نحس و زمان شوم بود
        دهر  پُر از  باورِ  مسموم  بود
         
        قامتِ دین شکلِ کمانی گرفت
        آینه اش رنگِ خزانی گرفت
         
        ظلمتِ شب .. آینه را سنگ زد
        موی سرِ فاطمه را چنگ زد
         
        گفت چه رندانه الف .. لام .. میم ...
        گریه نکن .. زود بهم میرسیم
         
        بعدِ نبی ... میکده ها باز شد
        تازه غمِ فاطمه آغاز شد
         
        آنکه سرِ سفره یِ دین شام خورد
        فاطمه را زودتر از یاد برد
         
        از سه نفر دلخور و آزرده بود
        چونکه از این عدّه کتک خورده بود
         
        یاد کنم آهِ دلِ خسته را 
        میخِ در و سینه ی بشکسته را 
         
        بگذرم .. این شیوه ی کفتارهاست
        شهر لبالب ز علی خوارهاست
         
        بعدِ علی .. تفرقه سرعت گرفت
        کینه ی این قافله قوّت گرفت

        اصل ولا .. دشمنِ بسیار داشت
        مکرِ بنی ساعده بازار داشت
         
        دشمنِ دین .. شد پدرِ اجتهاد ...
        جای حسن .. حق به معاویّه داد
         
        جای مَلک .. دیو به کرسی نشست
        داد از این مردمِ شیطان پرست
         
        بغضِ حسن حک شده بر سینه ها
        کعبه شده  آخورِ  بوزینه ها
         
        فیل سواران همه  باز  آمدند
        باز بُتان سمتِ حجاز  آمدند
         
        نیست در این بادیه یک بُت شکن
        همچو علی خانه نشین شد حسن
         
        جهل زده رویِ خِرد چنبره 
        گرگ شده  قیّمِ  آهو  بره 
         
        سفسطه قاطی شده با عطرِ یاس ...
        شیعه شده ملعبه ی عمر و عاص
         
        کینه نشسته ست به رخساره ها
        پُر شده از زهرِ جفا خمره ها
         
        سیم‌ و زر و زور .. اثر کرده است ...
        یار ز دلدار گذر کرده است
         
        ماهِ صفر خسته به ته می رسد
        نیمه شبی شوم ز ره می رسد
         
        عاطفه گم گشته در آشوبِ شهر
        جعده شده ساقیِ یک جامِ زهر
         
        وقتِ سحر آمد و خورشیدِ شب ...
        می نهد آهسته سبو را به لب
         
        میرود از درد به حالِ سجود 
        مرگ  فقط همدمِ آن لحظه بود
         
        با  سمِ  نابی که در این باده است
        قلبِ زمان از تپش افتاده است
         
        چهره ی خورشید دوعالم گداخت
        دستِ اجل طبلِ سفر را نواخت
         
        مرغِ دل از واهمه پر میزند
        یک نفر آهسته به در میزند
         
        لیک حسن در تبِ  بود و نبود
        پا قدمِ  فاطمه را حس نمود
         
        خانه پُر از عطرِ گلِ یاس شد
        رایحه ی فاطمه احساس شد
         
        شعشعه ی عشق به طور آمده ست
        صاحبِ یکِ قلبِ صبور آمده ست
         
        آمده تا باز کند عقده را
        زنده کند لاله ی پژمرده را 
         
        دید گُلی را که ز تب سوخته ست
        زهر زبان را به لبش دوخته ست
         
        دید در آن شب زن بدکاره را 
        تشت پُر از خون و جگر پاره را
         
        گفت : چه سرّی ست در این باده ها ...
        تف به تمامیّ  زنا زاده ها
         
        اُف به تو ای جعده که مکّاره ای
        گرگی و چون هنده جگر خواره ای
         
        وهم نبود این همه دلواپسی ...
        گوشه ی کاشانه و این بی کسی
         
        نیست طبیبی که طبابت کند
        جعده .. خدا خانه خرابت کند
         
        خون ز دلِ تشت .. برون میرود
        روضه به اعماقِ جنون میرود
         
        میرسد آهسته به دشت بلا
        صاف ... دقیقاً وسطِ کربلا ...
         
        یار درِ میکده را باز کرد
        قافیه تا علقمه پرواز کرد
         
        دور و برِ علقمه ناورد بود
        درد .. فقط درد .. فقط درد بود
         
        هروله آمد طرفِ قتله گاه
        دید سری را سرِ نی بی گناه
         
        خونِ شهید است کران تا کران
        اشکِ خدا می چکد از آسمان
         
        آه .. تصوّر بکُن آن لحظه را ...
        عشق کجا می برد این روضه را ...
         
        شامِ غریبانِ حسین امشب است
        گریه کنان .. ناله کنان .. زینب است
         
        شب شبِ وصل است .. شبِ روضه نیست
        گریه نکن .. چونکه حسن زینبی ست
         
        مویه نکن .. زاده ی خَیْرُ الْنِسٰاءْ 
        زانکه تویی جلوه ی صبرِ خدا ...
         
         
         مهران ساغری
        97/08/015 
         
        ۴
        اشتراک گذاری این شعر

        نقدها و نظرات
        طاهره حسین زاده (کوهواره)
        ۱۳ روز پیش
        سلام استاد ارجمند

        کلام تان جامع و شیوابیان ماشاء الله

        نیست طبیبی که طبابت کند
        جعده .. خدا خانه خرابت کند

        خون ز دلِ تشت .. برون میرود
        روضه به اعماقِ جنون میرود

        میرسد آهسته به دشت بلا
        صاف ... دقیقاً وسطِ کربلا ...


        عالی و ارزشمند

        زنده باشید و درپناه حق سرافراز
        مهران ساغری
        مهران ساغری
        ۱۲ روز پیش
        عرض ادب و احترام ... ممنون از لطف شما ... به لطف خواندید و به مهر نوشتید
        ارسال پاسخ
        عباسعلی استکی(چشمه)
        ۱۳ روز پیش
        درود بزرگوار
        آييني زيبايي است خندانک خندانک خندانک
        مهران ساغری
        مهران ساغری
        ۱۲ روز پیش
        سلام وادب ... خاکسار لطفتان هستم
        ارسال پاسخ
        کبری یوسفی
        ۱۳ روز پیش
        سلام استاد ارجمند
        عالی می سرایید دست مریزاد
        دست حق به همراهت وعاقبتت بخیر باخانواده
        مهران ساغری
        مهران ساغری
        ۱۲ روز پیش
        سلام علیکم .. بزرگوارید .. ممنون از لطف تان ... موید باشید
        ارسال پاسخ
        رعنا بهارلویی  تخلص باغبان
        ۱۲ روز پیش
        درود بر شما استاد گرانقدر
        دستمریزاد قبول حق ان شاءالله

        مرغِ دل از واهمه پر میرند
        یک نفر آهسته به در میزند

        لیک حسن در تبِ بود و نبود
        پا قدمِ فاطمه را حس نمود

        خانه پُر از عطرِ گلِ یاس شد
        رایحه ی فاطمه احساس شد

        شعشعه ی عشق به طور آمده ست
        صاحبِ یکِ قلبِ صبور آمده ست

        آمده تا باز کند عقده را
        زنده کند لاله ی پژمرده را

        دید گُلی را که ز تب سوخته ست
        زهر زبان را به لبش دوخته ست

        بسیار عالی بزرگوار
        جان به درد می آید از تصاویر زنده ایی که در سرودهٔ خود به رخ خواننده می کشانید وآه از نهاد ها برمی خیزد چه پر درد وپر افسوس
        و دردا از مکر مکاران در همهٔ دوران و زمان
        التماس دعا
        مهران ساغری
        ۱۲ روز پیش
        سلام علیکم .. ممنون از لطف و حمایت همیشگی تان ... شاگردی میکنم محضر شما و همسر بزرگوارتان خواهر بزرگوارم .. محتاجم به دعای خیرتان
        تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.


        ارسال پیام خصوصی

        آموزش و نقد شعر

        نظرات

        مشاعره

        کاربران اشتراک دار

        محل انتشار اشعار شاعران دارای اشتراک
        کلیه ی مطالب این سایت توسط کاربران ارسال می شود و انتشار در شعرناب مبنی بر تایید و یا رد مطالب از جانب مدیریت نیست .
        استفاده از مطالب به هر نحو با رضایت صاحب اثر و ذکر منبع بلامانع می باشد . تمام حقوق مادی و معنوی برای شعرناب محفوظ است.