درود و مهر جناب ایبو ادیب گرامی و نکتهسنج
از خواندن تحلیل عمیق و نگاه تیزبین حضرتعالی بر این سروده بسیار خرسند شدم.
پیوند زدن این مفاهیم با حکایت پادشاه و دلقک شاید یک واکاوی روانشناختی تأملبرانگیز بود.
دقیقا انگشت بر نکتهای گذاشتید که جانمایهی اصلی هرگونه سلوک انسانی است: مرز میان بودن و نمایش دادن
و بهدرستی اشاره فرمودید که مسئله ریاکاری عامدانه نیست، بلکه اضطراب وجودی نهفته در پس نقابهای ماست.
در هماندیشی با نگاه ارزشمند جنابتان میخواهم عرض کنم که از معجزات شعر، همین است که چون آینهای بیغرض، ما را به عمق دعوت میکند. ما انسانهایی که گاه در هزارتوی محدودیتهای خودساخته یا تحمیلشده گرفتار میشویم؛ در انبوه بایدها و نبایدهایی که نه از آن ماست، بلکه از آن تصویر اجتماعی ماست.
در این مسیر پرهیاهو، چنان غرق حفظ این ویترین میشویم که به تدریج، صدای فطرت ناب اولیه، شادی اصیل و خود واقعی را در حصار نقشها خفه میکنیم تا به دستاوردی نائل شویم که در نهایت، متعلق به ما نیست و صد افسوس!!
و بسیار زیبا فرمودید تازه بعد از فرو ریختن نقشهاست که مجسمهی سنگی به انسان تبدیل میشود، این همان نقطهی عطف است؛ گویی فرو ریختن آن زرورقها، نه آغاز نیستی، که لحظهی تولد دوبارهی روح است؛ لحظهای که انسان، شجاعت هیچبودن را مییابد تا بتواند برای نخستین بار، خودش باشد.
امیدوارم هر چه زودتر بارها و بارها تجربه کنیم.
سپاسگزارم که با تأمل نیکوی خود، این گفتگو را به ساحت بکر هستیشناسانه کشاندید.
قطعا نگاه دقیقتان نشان از روحی دارد که خود، از همین جنس اصالت است.
و بیخود فلاسفه نگفتهاند سختترین کار دنیا فکر کردن است و شما این سختترین را با ظرافت تمام به انجام رساندید.
با احترام و تحسین این همدلی فکری
خوش آمدید و خوش نگاشتید