جمعه ۱۹ تير
|
دفاتر شعر نعمت طرهانی(پورمستان)
آخرین اشعار ناب نعمت طرهانی(پورمستان)
|
پردهٔ یکم: کافیست
جهان
پردهایست سفید
و سرد
تا ابد بیچین
و من
در برابرش نشستهام
بیتصویر
بیصدا
روزی
خدا
از این پرده
عبور کرد
جایش ماند
سفید بر سپید
سرد بر سرد
و ما
جا پای او را
با خون
با عطر
با فریاد
بر این سفیدی میکشیم
اما پرده
هیچ نمیگیرد
نه خون را
نه عطر را
نه فریاد را
تنها
گاه
سفیدیاش
چین میخورد
و باز
بیچین میشود
اما من
هنوز
قلممویی در خون دارم
هنوز
بوی مریم از دار برمیخیزد
هنوز
حلّاج میگوید
که اگر پرده سرد است
اگر پرده سفید است
اگر هیچ بر آن نمیماند
پس چرا
وقتی بر آن میدمم
بخارِ نفسِ من
لحظهای
آن را مهآلود میکند؟
پرده سرد است
اما نفسِ من گرم است
و این گرما
همان جرعهایست
که از لبِ تو چکید
همان عطریست
که از چوبِ دار برخاست
همان خونیست
که سیاوش
از دلِ شب کشید
نه با قلم
که با تمامِ تنِ خویش
و پرده
اگرچه سرد
اگرچه سفید
اگرچه بیاعتنا
لحظهای
تنها لحظهای
به بخارِ نفسِ من
رنگ میبازد
و این لحظه
تمامِ ابدیّتِ من است
---
چراغها خاموش میشوند...
چند نفس سکوت...
سپس چراغها
با نوری ملایم
از پایین صحنه
روشن میشوند
---
پردهٔ دوم: رنگِ نمک
جهان
پردهٔ سفیدِ نمایش است
سرد
گاه روبهرویش نشستهایم
گاه در پردهایم
و من
روبهرویش نشستهام
اما این بار
گمان میکنم
پرده نیز
به من نگاه میکند
و سفیدیاش
کمتر شبیه برف است
بیشتر
شبیه زخمی کهنه
که دهان باز کرده
و هنوز
چیزی نمیگوید
روزی
خدا
از این پرده
گذشت
و از او
جز سفیدی بر سفیدی
و نوری سرد
چیزی نماند
از آن پس
ما
با خون
با عطرِ گمشده
با فریاد
کوشیدیم
ردّ پایش را
بر این سفیدی بکشیم
اما پرده
هیچ نمیگیرد
نه خون را
نه عطر را
نه فریاد را
پرده همان کفنیست
که پیش از مرگ
بر قامت ما دوختهاند
همان سینماییست
که فیلمِ ما را
در غیابِ تماشاگر
نمایش میدهد
همان صفحهی تاریخ
که خونِ سیاوش را
بیآنکه کسی بداند
جوهر میکند
و مینویسد
و پاک میکند
و باز مینویسد
و باز پاک میکند
گاهی
گمان میبرم
خود پرده هم
از خودش بیخبر نیست
و سفیدیاش
زخمی کهن
رو به تاریکیست
پرده
کاغذی نیست
که آتش بگیرد
اما از هر آتشی
رایحهٔ سوختن دارد
شبیه ابرهای بیباران
که صاعقه را
در خود میبلعند
اما من
هنوز
قلممویی در خون دارم
هنوز
بوی مریم از دار برمیخیزد
و حلّاج
از دوردستِ بادها
نامی را صدا میزند
و بایزید
در گوشهای دیگر از همین پرده
بیصدا
انگشت بر لب
ردّ قدمهای خدا را
با مهرگیاه میشمارد
و هنوز
هر بار
که بر این پرده
نفس میکشم
بخارِ نفسم
کارِ شیشهگرِ فقیریست
که میداند
پرده برنده است
و هر صبح
در پرده میدمد
آنی
سپیدی را
محو میکند
پرده سرد است
اما نفسِ من گرم است
و شاید
همین یک لحظه
روزی
از پسِ ابدیّتِ سرد
به پرده بازگردد
این بار
به شکل یک لکه
نه به رنگ خدا
که به رنگ
نمکِ اشتباهِ ما
و سالن
برای نخستین بار
تاریک نخواهد بود
---
پردهٔ سوم: در آستانه
سالن هنوز روشن است.
نور
نه از چراغها
که از همان لکهٔ نمک
بر پرده میتراود.
یا شاید
چشمهای من
به تاریکی خو گرفتهاند.
نمیدانم.
پرده
هنوز سفید است.
هنوز سرد.
اما گاه
در میانهاش
خطی پدید میآید
باریک
چنانکه گویی
ناخنی از آن سوی جهان
بر آن کشیده باشند.
و هر بار
که پلک میزنم
سفیدی
آن خط را پس میگیرد.
---
و من
روبهرویش ایستادهام.
نه تماشاگر.
نه بازیگر.
نه آن دریای عظیم
که دم از رقصِ عدم میزند.
من آن قطرهام
که از لبهای تو چکید.
همان قطره
که هنوز
راهِ دریا را نمیداند.
و هنوز
تشنه است.
---
از دلِ آن خط
چیزی روییده است.
نه شاخه.
نه نور.
نه صدا.
چیزی
که مرا
اندکی
از زمین جدا میکند.
و من
نامش را نمیدانم.
---
کجا ایستادهام؟
نه بر عرش
که هبوط فرشتگان را تماشا کنم.
نه بر فرش
که خاکِ گمشدهای باشم
در کفِ باد.
من
میانهٔ نردبانم.
نردبانی
که پلّههایش را
در خوابی عمیق
گم کردهام.
نه میتوانم بالا بروم.
نه پایین بیایم.
نه بازگردم.
همینجا.
در همین هیچِ میانِ دو هیچ.
ایستادهام.
و این ایستادن
تمامِ عبادتِ من است.
---
بادی وزید.
بوی مریم داشت.
بوی چوب.
بوی عودی
که هرگز تمام نمیشود.
و ناگهان
سیاوش
را دیدم
که شب
او را از آینه بیرون میکشد.
با تنِ سفیدش.
با خونِ سیاهش.
با اسبی
که شیههٔ باد بود
و رفت.
---
سیاوش
از دلِ شب
خون کشید.
قلممویی در خون زد.
و چهرهٔ خویش را
بر پرده کشید.
نه بر رنگینکمان.
نه بر بهشت.
بر همین پردهٔ سفیدِ سرد.
همین پردهای
که نگاه
بر آن یخ میزند.
و تصویر
از قاب بیرون میریزد.
---
و آنگاه
منصور حلاج
را به یاد آوردم.
نه بر دار.
نه در میان جمعیت.
بلکه
در جایی میانِ گفتن و نگفتن.
میانِ بودن و نبودن.
میانِ سقوط و صعود.
در همان جایی
که نردبان
پلّههای خود را
فراموش کرده است.
---
گمان کردم
کسی در انتهای سالن
برخاسته است.
گمان کردم
دستی
از کنارِ شکاف
به سویم دراز شده است.
اما مطمئن نبودم.
شاید تو بودی.
شاید سایهای
بر پرده.
شاید آخرین حیلهٔ سفیدی.
---
و من
پیش نرفتم.
بازنگشتم.
تنها
در آستانه ماندم.
---
سیاوشِ من.
حلّاجِ من.
قطرهٔ من
بر لبِ تو.
هر سه
آرامآرام
در پرده محو شدند.
و پرده
همچنان سرد ماند.
همچنان سفید.
همچنان بیعطر.
---
اما من
هنوز
اندکی
از زمین جدا شدهام.
و همین
برای امشب
کافیست.
---
چراغها خاموش نمیشوند.
پرده فرو نمیافتد.
نمایش
در آستانه
ادامه دارد.
|
|
|
نقدها و نظرات
|
درود بیکران جناب استکی گرامی سپاسگزارم | |
|
درود بیکران مهربانو بافقی ادیب سپاسگزارم | |
|
درود بیکران مهربانو حسینزاده فرهیخته از توضیحات عمیق شما پیرامون پرده و شعر زیبایتان لذت بردم سپاسگزارم | |
|
درود و عرض احترام جناب حاجی پوری گرانقدر سپاسگزارم | |
|
درود و عرض ادب استاد انصاری فرهیخته سپاسگزارم | |
|
درود بیکران مهربانو خدابنده فرهیخته سپاسگزارم | |
|
درود و عرض ادب جناب یحیی نژاد ادیب شما لطف دارید برادر سپاسگزارم | |
|
درود و عرض احترام جناب مجنون شیدا تا مجنون نشویم بیدار نمیشویم سپاسگزارم | |
|
درود بیکران جناب مهدیپور فرهیخته سپاسگزارم | |
|
درود بیکران جناب دلی گرانقدر سپاسگزارم | |
|
درود بیکران مهربانو کرمی فرهیخته سپاسگزارم | |
|
درود و عرض احترام جناب آزموده گرانقدر سپاسگزارم | |
|
درود بیکران جناب رضاپور فرهیخته سپاسگزارم | |
|
درود بیکران مهربانو رمضانی ادیب سپاسگزارم | |
|
درود بیکران جناب حسنی فرهیخته سپاسگزارم | |
|
درود و عرض احترام جناب بهلول گرامی سپاسگزارم | |
تنها کابران عضو میتوانند نظر دهند.
طولانی و زیباست