سپیده میزند بیتو
تو زیر خاکی و من روی خاک
ریشههای تو تاریکی را در آغوش پیچیده
و من هر صبح
با انگشتهای خالی
نامت را روی شبنم میجویم
باران که میبارد
تو هم از پایین
با گوشی که گوشت از آن رفته
سقف نمناک خاک را گوش میایستی
و من دست میکشم روی علفهای تازه
گویی بازدمِ نفسهای تو هستند
تو زیر خاکی و من روی خاک
و فاصله تمام زمین است
دلتنگم اما دیگر فریاد نمیزنم
میدانم
گوشِ دل را به ریشههایت چسباندهای
تا صدای پای مرا بشنوی
گاهی خیال میکنم
ریشههایت سفرهاند
و تو آن زیر
با انگشتهای بیاستخوان
نانِ خاطره را قسمت میکنی
میان کرمها و فرشتهها
میان فرسایش و جاودانگی
و سهم مرا
کنار بشقاب خالیام میگذاری
اما نمیدانم
آنسوی این سقف نمناک
روحت هنوز از جنس دستهای توست؟
میترسم بیگانه باشیم
اینجا بعد از تو
گاهی کلماتم
خودشان را به مردن و رویدن میزنند
دلتنگم ــ مثل سنگی که راز یک چشمه را
تا ابد در سینه نگه داشته است
آن روز که قدم بگذارم زیرِ خاک
و تو بگویی: بالاخره آمدی، دلتنگم
من بگویم: همیشه زیر پایت سبز بودم
چون علفی که هر بهار از سمت تو
سپیده میزند تا ابد
---
و البتعع زیباست
دوسش داشتم با تمام اندوهش...
درود بر شما
شادیهایتان روزافزون