خسته از غربت این کوچهی خاموش شدم
همه شب محو تمنای تو مدهوش شدم
شاید این جمعه غبار قدمش برخیزد
بر دلِ تیرهی این شهر، سپیدی ریزد
تو کجایی که دلم بیتو پریشان شده است
خانه از دوری لبخند تو ویران شده است
کاش یک شب ز پس پرده عیان میگشتی
مرهم زخـم دل خستهی جان میگشتی
کاش میشد که در این حادثهبارانٍ فراق
دست ما هم برسد یک سحر آرام به باغ
هر که افتاد نگاهش به نگاهت برخاست
از غم و فتنه و اندوهِ جهان دل میکاست
نام تو زمزمهی روشنِ شبهای من است
ذکر لبهای من و روح تمنّای من است
ای طلوعت نفس صبح عدالتگستر
بیتو این شهر پر از سایه و دیوار و خطر
ای امید دل فرسودهی طوفانزدهها
مرهم غربت دلهای پریشانزدهها
دل من خسته ولی گرم دعای سحر است
چشم من منتظر معجزهای پشت در است
گفتهاند از نفست باغ شکوفا گردد
سنگ اگر بشنود آن نام شکیبا گردد
آمدم تا که در این زمزمه گمتر بشوم
در هیاهوی غمت از همه کمتر بشوم
آمدم تا به تو ای ماهِ نهان سر بدهم
جانِ خود را به رهِ عشقِ تو یکسر بدهم
ای که نامت طپش روشن قلب شبهاست
بیتو این ثانیهها سلسلهای از غمهاست
تا تو آیی دل ما پنجرهاش باز بماند
شمع امید در این خانه سرافراز بماند
باز هم زمزمه پیچیده که آن یار آید
آخر این جمعه به دیدار گرفتار آید
خوش به آن دل که در این واقعه بیدار بماند
تا سحر در طلب حضرت دلدار بماند
تا سحر گاه حبیب منتظر یار بماند
که مگر دست کرم پرده ز رخسار فشاند
حبیب رضائی رازلیقی
به یاد شاعر دلسوخته مرحوم محمدرضا آقاسی
که شعر پیش رو با الهام از شعر ایشان بدون ویرایش سرودهام.
دلنشین و زیباست
در وصف انتظار
یا مهدی( عج) ادرکنی