سرمای شیرین
آسمان سرد شد، زمین
سیاه شد،
آفتاب دور شد و گونه های
مهتاب سرخ،
باد می وزید
بی رحمانه در دل تاریکی ها
سفره ی لرز و ترس
بر قلب ها
پهن می کرد
چشم ها در انتظار
غرش طوفانی سهمگین
در جست و جو بود
بهمن امد، همراهش سبدی از دانه های برکت بود
دانه هایی که گل بوسه های عشقبر گونه ام می کاشت
دانه ها یکی یکی می بارند
و زمین را در آغوش می گیرند
باری دیگر
طبیعت بر غنچه ی لب هایمان
شکوفه های لبخند هدیه کرد
لمس دانه های لطیف
ولذت چشیدن سرما،
سوز سردی که در خود مهری شیرین پنهان کرده،
سرانجام
رسیده زمانش
سرمای تلخ قلب ها
ذوب می شود
و کم کم
خواب زمستانی بلبل ها و قناری ها
تمام میشود
و گوش هایمان را
نوازش می دهند
راستش
تو تنها سرمایی هستی که
یخ زدگی دست ها و به هم خوردن دندان ها را
با یک چای لب سوز
لذت بخش خواهی کرد
و سر خوردن بر خیابان های سر سره ای
طعم دیگریدارد
دیگر
حسرت ها به پابان رسید
و
بارش نعمت ها آغاز شد
پرواز