در سکوت بیپایانِ کیهان
در تاریکیِ میان کهکشانها
تقدیر نامهای مینویسد
با مرکبِ غبار قرون
و ورقهایش را باد میگرداند...
و زمان، شمعِ سوختهای ست
که بر سنگْ لحد میچکد.
من، تنها سطرِ گمشدهام
در حاشیهٔ این اوراقِ بیعدد.
تو اگر میرسی،
از زبانِ سکوت بخوان
که چگونه در این خلأِ بیکران
یک اشاره، یک آه،
تمامِ قصّه را ورق میزند…
پیش از آمدنت
جهان نیمکتها را تقسیم کرده بود:
برخی برای باد
برخی برای خاک
بر بادها جایی خالیست —
ولی خاک،
آغوشِ گرمِ سکوت است
و ریشه در آن جستن،
خود اوج گرفتن است.
در ازدحامِ نیایش و مناجات
در کشاکشِ نامها و نشانها
مشتهای گرهکرده به آسمانِ بیدر
را تنها باد پاسخ میدهد —
دیرگاهی ست که آسمان
ترازوی خویش آویخته —
و کفهها از خاطر رفتهاند…
پس باید
نقشِ کفِ دستها را
شعله به شعله
خواند —
تقدیرْ
واژۀ «برابر» را
تنها در کتاب لغتِ مردگان
معنی کرده است.
ولی زندگی
هنوز نخستین درسِ الفباست —
هر حرفی را
با دندانِ زمان میآموزیم،
و برابری
درختی ست که ریشهاش
در گورستانِ واژهها نمیروید.
برابری
درختی ست که ریشهاش را
از خاکِ حرف میرویاند —
و خاکها همه
از گِلِ رنج و آبِ امیدند…
ما —
زندگانِ این قاموسِ ناتمام —
تعریفِ خود را
با گِلِ رنج و آجرِ امید
بر دیوارِ بیکرانِ امکان مینویسیم:
عدالت، نه معنای کهنهای ست، نه آرزو —
خشتِ خامی ست که هر روز
در کورهی دستهایمان پخته میشود.
بند آخرشعر را مورد تحلیل قرارمی دهم
بر دیوار بیکران امکان می نویسیم
عدالت نه معنای کهنه ای ست ،نه آرزو
خشت خامی ست که هرروز
در کوره ی دست هایمان پخته می شود
شاعر در اینجا یک فرایند زنده وانسانی راخلق می کند
تصویر شاعرانه ای قوی ــــــــ دیوار بیکران امکان ــــــــــ
سرشار از ظرفیت وتوان تحقق
این نوشتن کنشی آگاهانه وخلاق ست کنشی آرمان ساز وآرمان گرا
جهان محدود نیست بلکه بی کران ست وانسان می تواند بر آن اثر بگذارد نوعی باور به اراده وامکان تغییر جهان در این جمله نهفته ست
شاعر عدالت را نه امری قدیمی واز رده خارج می داند
نه یک خواسته ی دور و دست نیافتنی
شاعر عدالت رادر ساحت اکنون می بیند
اگر شعر معطوف به نگاهی روبه جلو یا روبه عقب باشد فعل های بیشتری در جمله ها می بینیم واما هر چه فعل کمتر شود شاعر در لحظه ی اکنون قدم بر می دارد واین بر می گرددبه تعابیر زنده ای که شاعر با تصاویر زیبا به نمایش می گذارد واما تصویر مرکزی شعر عدالت به مثابه خشت خامی ست
یعنی عدالت به دست انسانها در لحظه اکنون که پی در پی در حال رخ دادن ست ساخته می شود،
وکوره دست ها استعاره ای زیبا ست
نظیر ها زیبا یی ومحکم در این شعر هست
دیوار کوره و خشت خام
واما نتیجه
اینجا هیچ دیوار کهنه ای وجود ندارد
اینجا دیوار آرزو فرو ریخته می شود
دیواری که خشت خامی در کوره دستها دارد
باقی تحلیل را به دوستان می سپارم اگر نقصانی بود به بزرگی خود مرا ببخشید
با احترام
محمدرضا آزدبخت