خاموشیات را به آتش کشیدم،
تا شعله در شعله، نفس در نفس، یکی شویم.
من شعلهی بیتاب تو، تو خاکسترِ صبور من،
این آشتی در جنگِ آتش و خاکستر است.
هر دو میسوزیم بیآنکه فریادی برآریم،
سکوتِ ما، آتشینترین نغمهی این شب است.
تا آنگاه که طلوع، تاجِ خارِ نور بر سر نهد
و ما در گورستانی از خاکسترِ سپیده جان بسپاریم.
و من…
این تنهاییِ خاکستری را
در حلقههای آبیِ رقصانِ دود
تا سقفِ خاموشِ اتاق میفرستم.
او میرقصد، میخواند، بال میزند
پیش از آنکه نقش بر دیوارِ خاطره شود.
و دود، آن رقصندهی خاموش،
گاه در جام میگداخت،
گاه با باد میپیچید تا ابر شود.
بوسه بر لب میزند سیگار،
من آه میکشم، او در تبِ من میسوزد.
پرسیدمش: «این خاکسترِ تو، آخرین نامهات بود؟»
و دود، با الفبایی محو، پاسخ داد:
او داغدارِ برگهای پارهپارهی توتون است،
رازِ سوختنش را با دود میگوید.
بوسهات را بر لبهایش مینهم
تا مرا از آتشِ درون آگاه کند.
بوی سوختگیاش، عطری تلخ،
در فضا میپیچد.
دل به آهی گرم میسپارم و میگویم:
«او نیز در تبِ من میسوزد.»
و باد، شاهدِ این وصالِ دودآلود،
برگهای سوختهی توتون را ورق میزند…
من و او رازی یکسان داریم:
همه میسوزیم و با دود میگوییم.
باد، طنینی از ترانههای قدیم میآورد،
خاطره، حلقهای دود در فضا میپیچد؛
او هنوز از عمقِ خاکستر آتش میگیرد،
و آهی که در سینه موج میزند
هنوز تازه است،
هنوز سبز است،
چون برگِ توتونی که در آتش جوانه میزند.
بگذار من نیز
چون دودی
بر آستانهی لبهایت بگذرم،
در هوای نفسهایت
رقصی ناتمام،
تا صبحِ خاکستر با تو سر کنم.
در رقصِ ناتمامِ باد با تو
هر ذرهام ترانهای شود،
و آنگاه که صبح
خاکسترِ آوازمان را برمیگیرد
من و تو
در هوایی یکسان
به آسمانی تازه خواهیم رسید.