سراغ تو می گردم
در گوشه های ذهن
در قلمرویی ناشناخته
تا بنشانمت روبروی خویش
و برایت بگویم
از ناگفتنی ها،
از دل گفته های ممنوعه
و از اسرار روزمره...
تو را در حافظه ام می کاوم
در هوس های سرکِش،
در اشتیاقی خسته از پیِ تو
راستی، تو هم بزرگ شده ای؟
گرد پیری بر چهره ات نشسته؟
چشمانت کم سوتر شده؟
یا هنوز آن رویای جوانی ای
و من، شیفته لبخندی که هرگز نبود!
ای ندیده ی دیدنیِ من،
همیشه خاموشِ من،
سراغت را از که پرسم؟
به کدام سو چشم بدوزم؟
نکند تو تنها خیالی باشی
و من فریب خورده ی آن خیال؛
مبادا آن کلام ها،
شکایت ها،
ناگفته ها،
رازهای مگوی من،
طرفش تو نبودی
و محو در خیال باطل بوده است...
و من نمی خواهم این باورم پاره شود
که در این سال ها تنها نبوده ام؛
نمی خواهم بپذیرم
که تو انعکاسی پوچ بودی از رویای پرورانده ام!
نمی خواهم
نمی توانم
بپذیرم که نیستی.
پس همچنان با تو سخن خواهم گفت،
حتی اگر پاسخت جز پژواکِ دیوارهای خیال نباشد.
حسام🌹
موفق باشیدتان