ناچار
دراین دریایم و موجها ،
بالا و پائین می برندم
گاهی بازنده و گاهی هم برنده م
گاهی حس میکنم آبم
گاهی حس میکنم چون جزیره ، خاکم
گاهی حس میکنم آدمی و گاهی هم پرنده م
گاهی درتعادلند این جسم و روحم
اما امان ،
ازآن روز و شبی که ،
بازهم همدستیِ تردستیِ کولاک و تگرگ و طوفان ،
به یغما ببرندم
که درآن حالِ ناسور،
حس میکنم دیگر یه چرنده م
دیگه حسم حسِ ماره
حسی وحشی ، یه حسِ زهرماره
اونوقت به هر " نه ای " میخوام بگم " آره "
اونوقتی که هر دردی بر روحِ پوچم ، تلمباره
همونوقتی که انگاری خشمِ دیوانه ی رعد و برق میخواد ،
تار و پودمو همه تک تکشو، بِکُنه پاره
همونوقتی که هوام کاملاً تاره
همونوقتی که حیاتم فقط مرگی آغشته ،
به حیاتی سرد و کاملاً ناچاره
درگیرم با دنیایی که بدجور هاره
امیدم میگه بازم امیدوارباش !
ولی آذرخش انگار فکر دیگه ای برام داره
وقتی صاف میشوند موجها ،
به اتوی داغِ آرامشِ روحِ آسمانها ،
منم بین آسمانها
و جسمی که دیگه کامل ،
لت و پاره
بهمن بیدقی 1404/10/25