درود بر استاد بزرگوار جناب آزادبخت 🌺
سپاسگزارم از نظر لطفتان استاد به نوشته ی این حقیر🙏
اشکالی نداره بپرسم که منظور شما از اینکه فرمودید افراغ اندیشه نبود
چی بود؟ البته شما به خوبی بنده رو میشناسید و میدونید که قصدم بی ادبی نیست، یک تبادل نظر یا بهتره بگم رد و بدل کردن دانسته ها،
تا جایی که بنده اطلاع دارم، افراغ اندیشه یک قالب خاص نیست، یک نوع سبک است که هر کسی میتونه داشته باشه و تمام قالب ها زیر مجموعه ی افراغ اندیشه هستند، به این معنی ست در هر قالبی که نوشته بشه، احساس و افکار همون لحظه رو، رها از قید و بند ها به قلم بیاری، گاهی به اندازه ی دو کلمه ست و گاهی هزاران کلمه، چیزی که مهمه اون فکر و احساس شخصی که در ذهن بوده و به قلم آورده شده، زبان خاص و رسمی هم نداره،
گاهی عامیانه تر از متن و اشعار محاوره و گاهی هم ممکنه، در یک قالب خاص نوشته بشه، همه چی برمیگرده به اعتقاد نویسنده و با این حال باید متنی شخصی باشه، اولین افراغ اندیشه رو در نوشته های کارو خوندم،
همه ی افکارش را روی کاغذ میاورد و از هیچ شاعری نخوندم به شباهتش،
و بسیار مایلم که برداشت شما یا هر بزرگواری که نظری داره رو بخونم،
هدف به اشتراک گذاشتن دانسته هاست، کاملا منطقی و بدون جبهه گیری،
هر کسی خواست میتونه نکته ای به دانسته های خودش اضافه کنه و فراموش نکنیم یک شاعر به مقام عارف میرسه و عارف باید هر لحظه در حال فنا و شناخت باشد، نه توقف در وجد خویش، مشتاقانه منتظر یادگیری هستم، حتی اگر یک جمله باشه
سلام و درود
شعرتان را باعجله ارسال نمودید.
برخی سرودههای قبلی تان را هم خواندم
زیبا می نویسید و دیکلمه هایتان هم زیباست
اما اشعار شما اغلب روحیهی نااُمیدی دارد که
به شُکر الهی و توکّل و تلاشِ ممتد به شادی بدل نمایید.
و اما این شعر بینهایت زیبا باعنوانی عالی و محتوایی ناب
مزیّن به انواع آرایههای ادبی و صنایع بدیعی است مرحبا ،
به جهت ساختاری ولی : افعال و برخی علائم املایی را حذف نمایید
و آهنگِ درونی شعر را حفظ کنید. مثلاً :
( چه سود )
از شُستنِ چشم وُ
اشکی که در آیِنه ...
بر گونه ( نمیغلتد)
مثل عمق منشوری
که گوشهای از
آستینرا ( طلب دارد )
و جز توهّمی نمی بیند.
دیگر به نمِ نگاهِ نمناک...
امیدی (کو )؟
عشق سکوتی شده
از حسی که ( مطلقاً )
( بُن بست ست)
چوون بسته ( بمانی) ای چشم؟!
که بی ثمر ...!
خوابِ آرامی نمایان نیست
با قلبی ( اندوهپَراکن)...
در تاریکی
به ( التماسِ نور) رفته ام ...
جز خاموشی ( چه) می یابم؟
مشتاق دستانی ام...
که بدان زدهست:
ردّی بر سینه ... افسوس.
چوون بسته ( بمانی ) ای چشم!
من درین پِیرنگِ تو
بی رنگتر از آن ناشنوایم....!
که جز تجربهی خفهی درد...
در نگاهِ ماتش
حسّی نیست.
چوون بسته بمانی ای چشم!
دیگر ضربانِ آغوشی
درآن ( پرنیان)
دستی به نوازش نخواهد ( گُشود).
چوون بسته بمانی ای چشم!
مگر لمسِ انگشتِ عشق!
( بیآید
بستاند پلکهای غمآلودی را ...
که با قلبی مهربان
نه با ( دیده )
که با ( دلِ) پُرشور
به ستایشاش بوده ای.
چوون بسته بمانی ای چشم!
تا ـــــــــ قیامت
که این ( کلک از جان به سخن درآید) .
چشمخاموش🍂
سید موسوی (نوریان)🪶
لمسة من إصبع الحب
أمسك بيدي 🫳
سلامت و سرافراز باشید و شاد
تیک نقد را نزدم العفو