آدمِ معمولی: قصهی ما که گم شد
ما آدما یه جوری زندگی میکنیم که انگار مدام داریم نقش یه آدم دیگه رو بازی میکنیم. یه لبخند میزنیم، یه حرفایی میزنیم، یه کارهایی میکنیم، اما ته دلمون یه حسی هست که میگه: اون کسی که الان داره این کارا رو میکنه، «من» نیستم. بیشتر شبیه یه کپی خیلی خوب از خودمونیم، یه سایهی خوب که دنیا تماشا میکنه. ما یه نسخه ساختیم از خودمون که با بقیه جور در بیاد، چون واقعیتِ خودمون انگار با این دنیا کنار نمیومد.
آروم آروم یاد گرفتیم چطور وانمود کنیم که بلدیم چطور آدم باشیم، بدون اینکه یادمون بیاد آدم بودن واقعاً یعنی چی. یادت میاد چقدر راحت بودیم؟ همیشه میتونستیم رک حرف دلمون رو بزنیم. اما الان، هروقت که ساکت میشی، یه صدای خیلی آروم از تو میاد که میگه: «بابا، دیگه بس کن این نمایش رو، برگرد به خودت.» اما ما انقدر غرق تماشای بازی خودمون شدیم که دیگه فرق بین بازی و واقعیت رو حس نمیکنیم. همه چیز عجیب و تلخ میشه وقتی نمیدونی واقعاً داری زندگی میکنی یا فقط داری خیلی خوب ادای زندگی کردن رو در میاری.
من هنوز گاهی به یاد اون روزای اولم میافتم؛ اون موقع که دنیا رو خیلی جدی نمیگرفتیم و راحت با همه چیز ارتباط برقرار میکردیم. اون منِ کوچیک، کنارم میشینه و با اون چشمهای صافش که انگار هیچ غمی توش نیست، میپرسه: «چرا دیگه انقدر قیافههات عوض شده؟» و من مجبورم بهش بگم که بزرگ شدن یعنی یاد گرفتنِ لبخند زدن وقتی دلت میخواد گریه کنی.
اون صدای درونی که همیشه میخواد ما رو از نقش بیرون بکشه، هیچ وقت نمیمیره. فقط یاد میگیره که خیلی آروم حرف بزنه، تا زیر صدای این همه حرف و مصلحت، گم بشه. این نمایشِ زندگی، شاید فقط یه تلاش خستهکننده باشه که بخوایم به اون نسخهی خودمون که فراموشش کردیم، ثابت کنیم که هنوز اینجاییم. ردپایی که از ما میمونه، همینه: یه جای خالیِ بزرگ، وسط یه زندگی پر سروصدا.
عیدتان مبارک
هلاً و سهلاً
یا بقیّة الله
سلالةالعشق
ای روشنی راه
ای نجات عالم
یابن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی ولی الله❤️✋