غربت یعنی تنهایی
همچون گل رزی که در میان علفهای هرز،
در خفقان و انسداد نفس میکشد،
چون درختی بینام
در جنگلی متروک و مهجور،
چون شمعی نحیف که در ظلمت مطلق،
به واپسین لحظههای احتضار خویش میاندیشد،
و چون من،
که در انزوای بیپایان،
به هیأت سایهای
بیکس و بیپناه باقی ماندهام.
کاش میشد
بهانههایم به فرجامی قطعی برسند،
کاش آرزوها،
اضطرابها،
گریههای مکتوم،
و بغضهای متراکم جوانی،
در مسیری روشن و رهاییبخش،
به سرانجامی نیکو منتهی شوند.
اما کودکی و جوانیام،
هرگز به آرمانهای خویش نرسیدند؛
در مدار صُلب و صَعب روزگار،
جان و دل را به تلاشی وافر و طاقتسوز سپردند،
و حاصل،
جز هیچ و پوچی نبود.
عشق جوانی،
چون نهر آبی بود،
که از برابر چشمانم
مبهوت و متحیر گذشت،
و در تلاطمی دهشتناک،
به مردابی متعفن و بیانتها فرو غلطید.
و من،
در التهاب و بیتابی،
در هجوم هراسهای متوالی،
قدم به سوی مرگی تدریجی و خزنده نهادم،
مرگی که نه انفجار،
بلکه فرسایش آرام و بیرحمانهی وجود است.
اکنون،
در خلأیی متافیزیکی،
در سکوتی سنگین
که به مثابهی گورستانی بیکران است،
به خویشتن مینگرم؛
به پیکری که در زنجیرهای تقدیر اسیر است،
به روحی که در هزارتوی زمان،
به انحلال و استحالهی تدریجی گرفتار آمده است.
و غربت یعنی من،
که همچنان،
هیولایی بیچهره،
در اعماق جانم میخزد،
و من،
در این تبعید بیانتها،
به مثابهی شبحی بیقرار،
به سوی فنا و نیستی رهسپارم.
محمدرسول بیاتی