زخمِ عارف
عارف قزوینی درآخرای عمر،
میگفت ازتمامِ دنیا فقط این سگها برایم مانده اند
اینها ازاینهمه آدمها وفادارترند
حافظِ امنیتند
بهرِمن زینهمه افراد که برمن زخم زدند ،
بی شک پُربارترند
اینها لااقل مرا بعنوان دوست ، پذیرفته اند بهرِخویشتن
آنهمه دوستیِ من باد هوا شد ، درهمه خاطره ها
بی شک اینهمه بظاهر سالِمان ،
ز مریضان هم ، بیمارترند
دلم بدجوری گرفته ، نه ز دشمن ،
که از دوست
اینهمه دیوار و دیوار،
حتی از آواره آوارترند
اینهمه نِق زنِ عاصی ، که حتی ،
ز گاوِ شیرده ی یُغُور هم ، پروارترند
مغز یه جو
حرص اما ، پُرازمستیِ اَلکُلین آبجو
اینها از شبِ تارهم تارترند
از سگان هار گاهی هارترند
از خار هم خوارترند
از دار بهرِ خفه کردنم هم بیدارترند
همین بی عارانِ مجنون ،
که ز بی عاران هم بی عارترند
ازهمه بیکاریِ صفحه گذاشتن پشتِ سر دیگران ،
بی شک بیکارترند
بهرِ نیش زدن هم که هیچ مگو
ز مارهم مارترند
بهر آتش زدنِ دنیای من ،
ز اتش ، نارترند
بهمن بیدقی 1404/10/11
درد بر شما جناب بیدقی عزیز
بسیارتامل برانگیز وزیباست