تو که مجنون خوانی پسرِ خانِ دهِ بالا را
منِ مفلس به چه تفسیر کنم دلبستگیم را؟
تو که تعبیر کنی خوابِ پسرِ سوگلی ارباب را
منِ دیوانه یِ بی خواب، به چه تشبیه کنم دردم را؟
تو که تدبیر کنی در اندیشه او با زَر و زور
منِ عاشق به چه تعریف کنم شرمم را؟
او که تصویر کند چشم تو را، کارِ دل است
من که توصیف کنم چشم تو را، دردِ دل است!
درد او شعر شد و دست به دستش خواندند
منِ شاعر چه کنم این دلِ بی مصرف را؟
عشق او قصه شد و رفت به مهمانی شهر
بغض من ماند و جوید آهم را!
او که خان زاده ست و هوسش بجا
من که رعیت زاده ام و عشقم بیجا
آری، این است کار فلک از ازل تا به ابد
فرق هست حتی، بین حکمِ خان تا حقِ خدم
در غزل نیز همین قاعده جاری ست
شاه از اول دفتر، قلمش را برداشت
عشق آنها ابدی و ازلی
عشق ما فقیران، الکی و بدلی
عدل گفتند، ولی قسمت ما صبر آمد
عدل انگار فقط مالِ سرِ بالایی ست
ما اگر سهم جهان را به دعا می خواهیم
او به حکم زر و زور، وارثِ حکمرانی ست
آسمان هرچه بخواهد به سر شاه بریزد، تشویق است!
سقف ما چکه کند، می گویند: هیس! تقدیر است!
او اگر ناله کند، نامش آواز شود
من اگر ناله کنم، حکم تیر است!
#محدثه_سمرقندی
حسود و زیباست